تبليغاتX
از این روزها

از این روزها

گپی دوستانه

به دلیل ترافیک کاری و وبلاگی تا مدتی اینجا ساکت خواهد بود.

با اجازه شما!

یک مادر در مایه های همان بارباماما!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:59  توسط بارما  | 

نمیدانم هجوم هورمونهای وروجک و موذی بود یا تلنبار شدن دل آشوبه های یک مادر در حال ترک* که امروز به هر تلنگری این گلوله های گرم و سوزان از چشمهایم روان می شدند!

مدت ها بود که به روح داشتن خیلی حرف ها، اثر داشتن خیلی نوشته ها و زنده بودن خیلی چیزها که ظاهر خاموشی دارند باور پیدا کرده بودم. تنها راهی که غروب امروز توانست مرا از آن حال جهنمی رها کند یکی از همان ها بود. آرام بود و متین. وقتی به سراغش رفتم دلشکسته بودم و خسته. خواستم که روح سبزی که شنیده ام دارد و به چشم ندیده ام را نشانم دهد. خواستم که با آن زیبایی خفته در درونش کمی نوازشم کند و رهایم کند از دست سیاهی ی که به دلم چنگ می زند و او همانطور که خاموش بود با من حرف زد و معجزه آسا آرامش را مهمان دلم کرد.

او نشانه ی از عرش** بود.

*می گویند وقتی بچه ای را از شیر مادر میگیرند مثل کسی می ماند که اعتیادش را ترک می دهند و باز هم می گویند که این ترک دادن برای مادر سخت تر است تا کودک.

**آیه الکرسی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 5:15  توسط بارما  | 

از وقتی ژاپن بودم برگزار کردن جلسات ساده ی دور هم جمع شدن و یک کار گروهی کردن یا یک تفریح ساده و... آرزوم بوده که بلاخره اولینش رو اجرا کردیم. با چند تا از خانوم های همسایه دور هم جمع شدیم و تخم مرغ عید رنگ کردیم، از هم یاد گرفتیم، بچه ها کلی شادی کردند، از تخم مرغهامون عکس گرفتیم و کلی خندیدیم. تازه آش رشته هم خوردیم! البته تا اون NGO ی خانومهای خونه خیلی راه داریم.

عکس تخم مرغهامون رو هنوز وارد کامپیوتر نکردم اما عکس یکی از جلسات ژاپنیمون رو که با گل خشک نشونه کتاب درست کردیم و تقدیم خیریه کردیم رو دارم:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 3:49  توسط بارما  | 

پیشانی نویس مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هرچه تو دیر می خواهی، زود نخواهم

هرچه زود می پسندی، دیر نخواهم

در قلبم اطمینان، در کارهایم یک رنگی و در چشمم نور

غمم را بگیر از من

چاله های سیاهم را بپوشان

و مرا از بارها رها کن

رهای رها*

*

این روزگار چه بازی ها دارد با آدم. شاید هم روزگار بی گناه باشد این راه زندگی که پیش روی هر کسی هست به چه پیج و خمهایی می کشاندش. بار سنگینی روی دوشم حس می کنم. وقتی این پیچ وسوسه انگیز که هم هولم می کند برای ادامه دادن هم هوسم را برمی انگیزد برای خیز برداشتن جلوی رویم سبز شد هی به دور و برم نگاه کردم. به خانواده ام به دوستانم...نمی توانستم شریکی بجویم برای همسفری جز همسرم اما من باز هم آرام نبودم. با پاهای سستم گوشه راه ایستادم و هی به آدم ها نگاه کردم. فکر کردم چه تنهایم و سست تر شدم. آنقدر سست که همه عالم را می خواستم تا بگویند برو تو می توانی! هی با هرکدام از عزیزانم که حرف زدم وسوسه شدم که بگویم من می ترسم! کمکم کنید و باز گفتم که چی بشود؟ گفتم زهی خیال باطل این راهی ست که خودت آمده ای! دلت برای قضاوت شدن تنگ شده آیا؟ حالم را بدتر می کرد آنچه که ممکن بود بشنوم یا حتی ناگفته بشنوم. حالا که فکر می کنم می بینم که خوش است حمایت عزیزانم اما این راه منست. فرصتی است برای شکفتن من شاید. شکفتن چیزهایی که حالا در خودم نمی بینم و برای همین میهراسم. شاید دانه هایی آن زیرمیرها هستند که اینطور که دلم هی آشوب می شود و آرام می گیرد بالا بیایند یک هوایی بخورند نور ببینند و جوانه بزنند. کسی چه می داند.

* دعای عرفه ی امام حسین (احتمالا ترجمه ی خود بگذریم)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 3:56  توسط بارما  | 

آخه چطوری میشه از انرژی مثبتی که از مهمون شدن خونه خانوم همسایه و خوردن یه فنجون چای گرم توی یه بعد ظهر زمستونی به من دست میده اینجا نوشت؟

خانوم همسایه که به شماره داخلیمون زنگ زد صدای دختر بچه ای میومد که مامان بگو الان بیان! من هم گفتم چشم. شال و کلاه کردیم با دخترکم که یکسره می گفت ددر ددر و رفتیم اسباب بازی هاشون رو ولو کردیم وسط و از سرمای زمستون و پشه های این شهر و قالی بافی و واکسن بچه و اینها حرف زدیم و من از همصحبتی با یه خانوم هنرمند که مشغول دوختن رومیزی برای سفره هفت سین بود کیفور شدم. نشون به اون نشون که تا الان که نصفه شبه کل خونه رو تر و تمیز کردم و هنوز خوش اخلاقم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 5:19  توسط بارما  |