مي خواستم
شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم- دزفول -
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را
بايد به كار برد
اما
موشك
زيبايي كلام مرا مي كاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم
از خانه هاي شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون خانه هاي خاكي مردم
خردوخراب باشدو خون الودبايد كه شعر خاكي و خونين گفت
*
شاید برای من که حافظه ی خوبی در یاداوری خاطرات ندارم، به یاد ماندن صحنه
هایی از پنج شش سالگیم در موردی که خواهم گفت به این دلیله بارها توی خانواده این
خاطرات مرور شدند. حق این وقایع هم بوده که زیاد ازشون یاد بشه.
خونه
ی محمدرضا اینها توی کوچه ی ما نبود اما چون خواهرش تو یکی از خونه های
ته کوچه مون مستاجر بود زیاد میرفت و میومد. البته خونه ی خودشون هم چند تا
کوچه
بالاتر بود، تو یه بن بست کوچیک، یه حیاط با صفا داشتند. ما سالها در یک
محل بودیم
و با هم آشنای خانوادگی. به خصوص که محمدرضا همبازی برادرم بود. من البته
خونه شون رو یکبار
بیشتر ندیدم و اون هم روزی بود که دیگه محمدرضایی نبود. محمدرضا اون موقع
هفده
سالش بود، همسن و سال برادرم. محمدرضا بچه ی ششم خانواده، ته تغاری و
تنها پسر خانواده بود. عموش هم پسری نداشت و این تک پسر نه تنها عزیز
دردونه ی
خواهراش بود که عزیز کل فامیل بود. پسر بسیار مهربونی بود. مامانم میگه
خیلی نازش
رو می کشیدند و لوس بود. میگه حتی یه وقتا توی کوچه که تنها بوده پسر گنده
به رسم کودکی
شستش رو می مکیده و یکی دوبار مامانم که دیدتش خجالت کشیده. من اون موقع
همسن بچه
های خواهر محمدرضا بودم. یادمه میومد دم درمون دنبال داداشم. همیشه عقب می
ایستاد،
مودب و با وقار. مامانم مخالف دوستی های برادرم بود، دوستهای مسجدی، جبهه
ای و در ضمن همه شون رو دوست داشت، چون سالها میشناختشون و مثل پسر خودش
بودند براش. این
بود که هی باهاشون کل کل می کرد. یه بار اومده بوده دنبال برادرم که با هم
برن
مسجد و عازم جبهه بشن. مامانم در رو باز کرده و بهش گفته بچه برو درست رو
بخون،
برو برا مادر پیرت شیر بخر، چیه هنوز دهنت بوی شیر میده راه افتادی جبهه،
اومدی
بچه ی من رو هم از راه به در کنی. مامانم میگه نیم وجبی برگشت با اعتماد به
نفس
تمام گفت مادر جان شما باید حضرت زهرا رو الگوی خودتون قرار بدید و باید
مثل زینب
صبور باشید و ازین حرفها که با خنده ی مامان من و برو بچه جان گفتنش تمام
میشه. برادر
من البته اون روز اجازه ی خروج از خونه رو پیدا نکرد و به جاش فرداش طی یه
حرکت
ضربتی از خونه فرار کرد. ما نبودیم و وقتی برگشتیم یادمه که کل خونه کن
فیکون شده
بود. مامانم فکر کرد که دزد اومده اما دزدی که فقط وسایل شخصی برادرم و
شناسنامه و
اینهاش رو ورداشته بود و کسی نبود جز خود برادرم!
چندوقت بعد، یه روز صبح که من اومدم توی کوچه خواهر محمدرضا رو دیدم که داره
یه چیزی می چسبونه به دیوار. از کنار چادرش نگاه کردم که کاغذی که داره می چسبونه
عکس محمدرضا رو داره. تو عالم بچگی به سادگی فکر کردم که خوب! ازین عکسهای شمع و اینها هم دورش هست و شهید شد محمدرضا!
مامانم
خیلی به هم ریخت، کوچه غلغله شد. راهی خونه ی محمدرضا اینها شدیم. من
تا حالا خونه شون رو ندیده بودم. رسیدیم به بن بست. همه جا سیاه بود. درشون
به یه
حیاط بزرگ پر دار و درخت باز می شد. همه سیاه پوشیده بودند و صدای گریه
بلند بود.
چهره ها یادم نیست فقط یادمه یه زنی ته مجلس نشسته بود که ظاهر بی تابی
داشت و بلند بلند می
گفت: "بچه م فدای حسین! بچه م فدای اسلام! بچه م فدای یه تار موی امام! بچه
م
رو دادم به راه حسین!" اینها رو می گفت و گریه می کرد. من حرفهاش رو نمی
فهمیدم، مادر محمدرضا بود. مامانم وقتی برگشت برافروخته بود. تا سالها هر
بار که یاد اون روز میفتاد
می گفت یعنی چی آخه این حرفها. بچه ی دسته گل رو دادی رفت دیگه اینجوری نگو
لااقل.
در ادامه هم می گفت من به خدا گفته بودم اگر بچه م شهید مهید! –رو این کلمه
ی مهید
هم تاکید می کرد- کنی من دیگه بنده ت هم نمیشم. من ازین مادرا نیستم بگم
فدای این
و اون ها! کافر میشم! دنیا رو بهم میریزم اگر بچه م رو بگیری ازم. خواهرم
برای مراسم کفن و دفن محمدرضا رفته بود و تا دو روز نمی تونست با یاد
چهره ی خونینش بخوابه. حتی ما که یه خانواده ی دور بودیم از نبودن محمدرضا
بی قرار شده
بودیم.
من اون روزها نفهمیدم مامان محمد چی میگه، بعد از سالها هنوز هم نمی فهمم. مثل
مامانم اعتراضی هم بهش ندارم، فکر می کنم من که نمی فهمم لااقل باید به احترام باورش سکوت
کنم. من این روزها به این زیاد فکر می کنم که دادن عزیز در یه راهی از دادن جان
سخت تره. اون که میره دیگه میره و رنجی نمی کشه ولی اون که با جای خالی یه نفر
سالها می سوزه از اون شهیدتره یه جورایی. باز یک وقتی مثل مامان من نمی خواد و بچه
ش میره، اما اینکه بخواهی بچه ت رو تقدیم کنی دیگه یه جنس دیگه ست. من نمی فهمم و
خوب بعید هم نیست این نفهمیدن. از خدا که پنهان نیست، از فهمیدنش هم می ترسم،
فهمیدن این چیزها حتما درد داره و درد میاره، کدوم فهمیدنیه که امتحانی نداشته باشه؟
سالها
بعد مادر و پدر پیر محمد فوت شدند و همیشه ته ذهن من سوال بوده که اونها
که با اتکای راسخ بودن باورشون غم عزیزشون رو تحمل کردند در طی سالها و
روزها، وقتی دوستهای بچه شون دست زن و بچه شون رو می گرفتند و توی کوچه راه
می رفتند، وقتی ساعتها توی نوبت دکتر تو اتاق انتظار تنها می نشستند، وقتی
نوه های پسریشون به سن نوجونی می رسیدند، باز چطور محکم می ایستادند، این
چه سریه که یک نفر رو به اینجا میرسونه؟
راستی چون قبلا تو کوچه ی محمداینا یک جوون دیگه ای شهید شده بود و اسم کوچه
به اسم اون شهید تغییر کرده بود، به احترام خواهرش اسم کوچه ی ما که حافظ بود به
شهید "محمدرضا پازوکی" تغییر کرد. تو نوشتن هر آدرسی یه چهره ی نوجون
هفده ساله که عکسش همیشه توی مسجد می خنده توی خاطرم تداعی میشه.
*
وقتی این حرفها که روزهاست توی سرم رژه میرند رو می خواستم بنویسم مثل قیصر با خودم می گفتم این چیزها کامم رو تلخ می کنه و باز مثل قیصر به خودم جواب میدادم که کام من که رنگین تر از دل مادران محمدرضاها نیست.