تبليغاتX
گاهی مرا به نام کوچکم بخوان

گاهی مرا به نام کوچکم بخوان

گپی دوستانه

بعد از برگشت از تهران، یک سفر هم رفتیم خونه ی اون یکی مادربزرگ تا تعطیلات آقای همسر تموم نشده. در حالیکه همه مون مریض بودیم. روزها تب و آبریزش و شبها هم احیا داشتم چون بچه ها مسابقه ی سرفه و بیدار کردن هم رو گذاشته بودن. بچه ها بی نهایت اذیت کردند. یه بی نهایت مادرانه! سرهمه چیز به خصوص یک دوچرخه که من قبلش گفته بودم اگر بناست یکی بگیرن، زحمت نکشن چون بیشتر دعوا میشه تا بازی، اونقدر هر دو گریه کردن که شب حس می کردم نصف مغزم پوک شده! یکی گریه می کرد که این دوچرخه برام بزرگه خریدید و تمام مدتی که سوارش بود داشت بلندبلند غر میزد که چرا اشتباه کردید؟! یکی گریه می کرد که منم می خوام سوار بشم و وقتی سوار میشد باید یکی همزمان کنارش مراقب بود چون خیلی جسور با نوک پا رکاب میزد! داستان دوچرخه که فرداش خیلی بهتر شد و یه کم به همدیگه تعارف میزدن و وسطاش یه جیغی هم بلند میشد ولی بلاخره حل شد و داستانهای دیگه داشتیم تا برگشتیم.

حس می کنم باز وقتی اینجا نیستیم در مجموع آدم با حوصله تری هستم یا چون کمتر مسئولیت دارم اینطور به نظرم میرسه، اگرچه هیچ جا مثل خونه خودمون اوضاع تحت کنترل خودم نیست و بهتر از هرجا میدونم چیکار کنم. از وقتی اومدیم انگار افتادیم توی چاه! از همه دوریم، صدای همه از دور میاد، ما هی دور خودمون دور میزنیم. همیشه تا یه مدتی حوصله ی دوستهای اینجا که انصافا نجات غریق این حالتها هستند رو هم ندارم. دلم می خواد با یاد در کنار خانواده بودن خوش باشم. یه جور خودآزاری احتمالا!

امروز هم توی مدرسه بچه ها حسابی خجالتم دادند. یعنی به هیچ تذکری جواب نمی دادند. هی خودم رو خوردم و خوردم و تحملشون کردم و آخر سر هم سرشون داد کشیدم و آروم شدن تا آخر کلاس. متاسفم که سیستم تربیتی ما این شکلیه. یعنی فقط زور جوابگوست برای یه دختربچه ی 16 ساله که باید همه ی وجودش شخصیتش باشه و با احترام و ادب نمیشه ازش چیزی خواست. حس می کنم اونم مزید علت. دپرسم کرده داد خودم. بعد از کلاس معاون مدرسه باهام کلی صحبت کرد که خودت رو برای اینها اذیت نکن، ارزشش رو ندارن و همه از دستشون شاکین و قرار شده اگر کسی سر کلاس اذیت کرد معلم بیرونش کنه چون هیچ فایده ای نداره. داره یا نداره برای من خیلی سخته این کار. دوست ندارم. اگرچه احتمالا اون مدل دانش آموز هیچ ککش هم نمی گزه.

نمی دونم.

باید برم همین عصر خودم رو پرت کنم تو استخر. بلکه این مغزم یه کم از درگیری با بچه های خودم و بچه های مردم آروم بگیره. -به قول مادرشوهر اینطور وقتها "زنده باشن"- له و لورده م کردن.


برچسب‌ها: مدرسه, بچه ها
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:2  توسط ه. ن. ا  | 

ژاپن که بودیم یه بار یه برنامه ی مستندی پخش میشد -طبق معمول راجع به غذا و ماهی و ...- که توی اون نشون می داد ماهیگیرها دیگه از نواحی ساحلی ماهی زیادی نمی تونستند صید کنند چون تعداد ماهی ها به خاطر صید زیاد کم شده بود، برای همین می رفتند نواحی دورتر، برای تر و تازه موندن ماهی ها، اونها رو حتی صید هم نمی کردند فقط می گرفتند توی بشکه ی آب می انداختند و بعد در ساحل یا حتی فروشگاه موقع خرید، توی خشکی رها می کردند. اما اشکالی پیش اومده بود. با توجه به اینکه هر ژاپنی یک ماهی خور حرفه ایه، مشتری ها شاکی شده بودند که این ماهی ها خیلی تازه نیستند! برای همین صیادها احتمالا بعد از کلی فسفر سوزوندن فهمیده بودند چون حجم بشکه کمه، خطری هم تهدیدشون نمی کنه، ماهی ها تحرک لازم رو ندارند و وقتی هم که می میرند انگار زمان زیادی بوده مرده بودند!

در ادامه باز مغز ژاپنی فسفر سوزونده بود و صیادها بعد از صید ماهی، توی هر بشکه که نسبتا هم بزرگ بود، یک بچه کوسه می انداختند. بچه کوسه دنبال این ماهی ها می کرده و این میون حساب یکی دوتاشون رو هم میرسیده اما باعث میشده که ماهی ها جنب و جوششون رو از دست ندن و سرزنده بمونند.

*

یک استادی چندوقت پیش همین داستان رو برامون تعریف می کرد و می گفت توی زندگی همیشه یه بچه کوسه داشته باشید. چیزی که به حرکت درتون بیاره، نگذاره کهنه و دلمرده بشید. من البته موقع دیدن اون مستند اصلا همچین نتیجه ی فلسفی ای نگرفتم اما چندوقته همه اش توی فکر بچه ی کوسه ی زندگی ام. زندگی خودم، زندگی آدم ها. به رنج دویدن و فرار از دست کوسه، به تقلایی که عین زندگیه.

*

هستم همین دور و بر. حس و حال نوشتن ندارم. باشد که بوی بهار من رو ازین غار و خلوت بیرون بکشه. این پست هم احتمالا هذیان خواب زمستانی ام بود، بی صدا که می میرم خوب! به قول مرحوم شکیبایی توی خانه ی سبز و جمله ی دوست داشتنیش "قهر هستی، حرف که میزنی؟!"

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 9:40  توسط ه. ن. ا  | 

صبح با مامانم تلفنی حرف میزدم، با ذوق و شوق گفت یه خبر داره، جفت خواهرزاده هام باردار هستند. اینقدر خوشحال بود که نگو. گفت خواهرم گفته حالا به کسی نگو اما من گفتم نمی تونم خبر به این خوبی رو توی دلم نگه دارم. منم کلی در نقش یه خاله ی همسن و سال و یه جورایی یه خواهر بزرگتر کلی احساس شعف و شادمانی کردم. به خصوص که تاریخ تولد تقریبی هر دو تا نی نی در یک روز هست و این دوتا دخترخاله از بچگی با هم بودن و حالا هم جاری هستند. اصلا فکر نمی کردم اینقدر دوستشون داشته باشم که برای باردار شدنشون اینقدر ذوق کنم. در کنار تمام خوشحالی هام از صمیم قلب و حتی نگرانی هام برای جفتشون یک چیز ته دلم فشرده میشه، یه بغض لعنتی هم چسبیده به گلوم.

اولیش اینه که من وقتی دختر بزرگه م رو باردار شدم فقط ذوق و شوق خواهرم رو اون هم از پشت تلفن دیدم و برای دختر کوچیکه م جز انرژی منفی، سرزنش، ملامت، حرفهای توی دل خالی کن هیچ حمایتی از جانب خانواده م دریافت نکردم. یک جوری شده بود که حتی حاضر نبودم با مامانم تلفنی حرف بزنم چون یک جوری خلاصه صحبت رو می کشوند به اون سمت و هی یک چیزی می گفت که من تلفن رو که قطع می کردم بشینم یه فصل گریه کنم که نکنه واقعا بلایی سرخودم و خانواده م آورده باشم! یک جورهایی دلم برای خودم می سوزه وقتی می بینم داره خوشحالی می کنه برای بارداری نوه ش. مگه برای مادر باردار فرقی می کنه که بچه ی چندمشه؟

دومیش اینه که با این تاخیر فازی که حضور من توی خانواده داشته من همیشه روال زندگیم مشابه بچه های خواهرهام بوده در حالی که خود زندگیم مشابه بچه های قدیمی در بی توجهی و اینها طی شده. این تفاوتها همیشه من رو می رنجونده از بچگی و من همیشه از ناراحتیش فرار می کردم. مثلا من و اولین خواهرزاده م متولد یکسال هستیم. اون بچه ی اول خانواده بود. اون زمان یه کمد ویترین دار خوشگل داشت که هیچ کس توی فامیل نداشت. عروسکها و اسباب بازی های جورواجوری که داشت من نداشتم، لباسهای رنگ و وارنگی که خواهرم حوصله می کرد براشون می دوخت و همیشه توی چشم بودند من نداشتم، یادمه چقدر توی جمع از خواهرزاده م می خواستند شعر بخونه و ... و من هیچی. خوشبختانه یا بدبختانه مامانم اونقدر زن قدرتمند و با اعتماد به نفسی بود که هیچوقت خودش به راه خودش شک نکرد و همین باعث شده بود که من هم فکر کنم که خوب همینه و مگه چیه، شرایط خودم رو بپذیرم و حتی درخواست اینکه منم مثل فلان چیز که اون داره و این داره رو نکنم. یادمه حتی وقتی خواهرهام با بچه هاشون که همسن من بودند به مسافرت می رفتند و از مامانم می خواستند من رو هم همراه کنند خیلی وقتها مامانم خودداری می کرد و می گفت شما جوونید می تونید بچه هاتون رو بگردونید من نمی تونم نمی خوام بچه م به چیزی که نمی تونم عادت کنه. هیچوقت احساس حسادت نکردم، خشمگین نشدم ازین شرایط. این روال از کودکی با اسباب بازی و توجه پدرمادر شروع شد و همینطور که بزرگ میشیم ادامه هم داره و مواردش با زمان عوض میشند. از قدرت مامانم همین بس که من هیچوقت دلم نخواست کاش جای اونا بودم، کاش شرایط اونا رو داشتم، رابطه م باهاشون خراب نشد و منم با یه قدرتی در تمام این افکار رو به روی خودم بسته بودم و با خودم خوش بودم. اینها کم ارزشهایی نیستند که اون بهم یاد داد. قناعت به داشته ها وقتی خیلی چیزها جلوی چشم آدمه و دل خوش کردن به داشته ها. شاید همین بود که من درسم از همه ی اونا بهتر بود و از یه نظرهای دیگه ای رو خودم کار می کردم که اونا نمی کردن.

می دونم باید ممنونش باشم. اما یک کودک درونی هست که احساس ناراحتی می کنه، نمیدونم شاید قدرت درونی اون منه کم شده و حالا احساس دیگه ای داره یا شاید این ناراحتی سالهاست فروخورده شده و مدتیه من کشفش کردم و دارم بهش توجه می کنم. مثل حالا که یه چیزی گلوم رو گرفته، نگرانی خواهرم رو می بینم، خوشحالیش رو برای تهیه وسایل نوه ش- درحالی که بچه ی من نوه ی n ام خونه بود و مامان من حوصله ی حرف زدن راجع بهش رو هم نداشت- مراقبتهایی که از اول ازدواج بچه ش می کرد و حالا هم می تونم حدس بزنم چه حمایتی از دخترش خواهد کرد وقتی نوه ش به دنیا میاد و .... و در کنار این فیلم، فیلم همین دوره های مشابهی که خودم گذروندم هم از جلوی چشمم رد میشه و یه چیزی عذابم میده. انگار اون بی خیالی که داشتم رو دیگه ندارم، یا شاید هیچوقت نداشتم و خودم خبر نداشتم. یه دلگیری، بی اون که ذره ای آلوده به حسادت باشه یا حتی شکایت، یه غم ساده ی کودکانه که نمی دونم چطوری تسلی ش بدم.

*

می بخشید اگر کسی رو ناراحت کردم. این حرفها روی دلم مونده بود و می خواستم با نوشتنشون هم بیشتر بهشون فکر کنم هم سبک بشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:5  توسط ه. ن. ا  | 

مي خواستم
شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم- دزفول -
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را
بايد به كار برد
اما
موشك
زيبايي كلام مرا مي كاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم
از خانه هاي شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون خانه هاي خاكي مردم
خردوخراب باشدو خون الود

بايد كه شعر خاكي و خونين گفت

*

شاید برای من که حافظه ی خوبی در یاداوری خاطرات ندارم، به یاد ماندن صحنه هایی از پنج شش سالگیم در موردی که خواهم گفت به این دلیله بارها توی خانواده این خاطرات مرور شدند. حق این وقایع هم بوده که زیاد ازشون یاد بشه.

خونه ی محمدرضا اینها توی کوچه ی ما نبود اما چون خواهرش تو یکی از خونه های ته کوچه مون مستاجر بود زیاد میرفت و میومد. البته خونه ی خودشون هم چند تا کوچه بالاتر بود، تو یه بن بست کوچیک، یه حیاط با صفا داشتند. ما سالها در یک محل بودیم و با هم آشنای خانوادگی. به خصوص که محمدرضا همبازی برادرم بود. من البته خونه شون رو یکبار بیشتر ندیدم و اون هم روزی بود که دیگه محمدرضایی نبود. محمدرضا اون موقع هفده سالش بود، همسن و سال برادرم. محمدرضا بچه ی ششم خانواده، ته تغاری و تنها پسر خانواده بود. عموش هم پسری نداشت و این تک پسر نه تنها عزیز دردونه ی خواهراش بود که عزیز کل فامیل بود. پسر بسیار مهربونی بود. مامانم میگه خیلی نازش رو می کشیدند و لوس بود. میگه حتی یه وقتا توی کوچه که تنها بوده پسر گنده به رسم کودکی شستش رو می مکیده و یکی دوبار مامانم که دیدتش خجالت کشیده. من اون موقع همسن بچه های خواهر محمدرضا بودم. یادمه میومد دم درمون دنبال داداشم. همیشه عقب می ایستاد، مودب و با وقار. مامانم مخالف دوستی های برادرم بود، دوستهای مسجدی، جبهه ای و در ضمن همه شون رو دوست داشت، چون سالها میشناختشون و مثل پسر خودش بودند براش. این بود که هی باهاشون کل کل می کرد. یه بار اومده بوده دنبال برادرم که با هم برن مسجد و عازم جبهه بشن. مامانم در رو باز کرده و بهش گفته بچه برو درست رو بخون، برو برا مادر پیرت شیر بخر، چیه هنوز دهنت بوی شیر میده راه افتادی جبهه، اومدی بچه ی من رو هم از راه به در کنی. مامانم میگه نیم وجبی برگشت با اعتماد به نفس تمام گفت مادر جان شما باید حضرت زهرا رو الگوی خودتون قرار بدید و باید مثل زینب صبور باشید و ازین حرفها که با خنده ی مامان من و برو بچه جان گفتنش تمام میشه. برادر من البته اون روز اجازه ی خروج از خونه رو پیدا نکرد و به جاش فرداش طی یه حرکت ضربتی از خونه فرار کرد. ما نبودیم و وقتی برگشتیم یادمه که کل خونه کن فیکون شده بود. مامانم فکر کرد که دزد اومده اما دزدی که فقط وسایل شخصی برادرم و شناسنامه و اینهاش رو ورداشته بود و کسی نبود جز خود برادرم!

چندوقت بعد، یه روز صبح که من اومدم توی کوچه خواهر محمدرضا رو دیدم که داره یه چیزی می چسبونه به دیوار. از کنار چادرش نگاه کردم که کاغذی که داره می چسبونه عکس محمدرضا رو داره. تو عالم بچگی به سادگی فکر کردم که خوب! ازین عکسهای شمع و اینها هم دورش هست و شهید شد محمدرضا!

مامانم خیلی به هم ریخت، کوچه غلغله شد. راهی خونه ی محمدرضا اینها شدیم. من تا حالا خونه شون رو ندیده بودم. رسیدیم به بن بست. همه جا سیاه بود. درشون به یه حیاط بزرگ پر دار و درخت باز می شد. همه سیاه پوشیده بودند و صدای گریه بلند بود. چهره ها یادم نیست فقط یادمه یه زنی ته مجلس نشسته بود که ظاهر بی تابی داشت و بلند بلند می گفت: "بچه م فدای حسین! بچه م فدای اسلام! بچه م فدای یه تار موی امام! بچه م رو دادم به راه حسین!" اینها رو می گفت و گریه می کرد. من حرفهاش رو نمی فهمیدم، مادر محمدرضا بود. مامانم وقتی برگشت برافروخته بود. تا سالها هر بار که یاد اون روز میفتاد می گفت یعنی چی آخه این حرفها. بچه ی دسته گل رو دادی رفت دیگه اینجوری نگو لااقل. در ادامه هم می گفت من به خدا گفته بودم اگر بچه م شهید مهید! –رو این کلمه ی مهید هم تاکید می کرد- کنی من دیگه بنده ت هم نمیشم. من ازین مادرا نیستم بگم فدای این و اون ها! کافر میشم! دنیا رو بهم میریزم اگر بچه م رو بگیری ازم. خواهرم برای مراسم کفن و دفن محمدرضا رفته بود و تا دو روز نمی تونست با یاد چهره ی خونینش بخوابه. حتی ما که یه خانواده ی دور بودیم از نبودن محمدرضا بی قرار شده بودیم.

من اون روزها نفهمیدم مامان محمد چی میگه، بعد از سالها هنوز هم نمی فهمم. مثل مامانم اعتراضی هم بهش ندارم، فکر می کنم من که نمی فهمم لااقل باید به احترام باورش سکوت کنم. من این روزها به این زیاد فکر می کنم که دادن عزیز در یه راهی از دادن جان سخت تره. اون که میره دیگه میره و رنجی نمی کشه ولی اون که با جای خالی یه نفر سالها می سوزه از اون شهیدتره یه جورایی. باز یک وقتی مثل مامان من نمی خواد و بچه ش میره، اما اینکه بخواهی بچه ت رو تقدیم کنی دیگه یه جنس دیگه ست. من نمی فهمم و خوب بعید هم نیست این نفهمیدن. از خدا که پنهان نیست، از فهمیدنش هم می ترسم، فهمیدن این چیزها حتما درد داره و درد میاره، کدوم فهمیدنیه که امتحانی نداشته باشه؟

سالها بعد مادر و پدر پیر محمد فوت شدند و همیشه ته ذهن من سوال بوده که اونها که با اتکای راسخ بودن باورشون غم عزیزشون رو تحمل کردند در طی سالها و روزها، وقتی دوستهای بچه شون دست زن و بچه شون رو می گرفتند و توی کوچه راه می رفتند، وقتی ساعتها توی نوبت دکتر تو اتاق انتظار تنها می نشستند، وقتی نوه های پسریشون به سن نوجونی می رسیدند، باز چطور محکم می ایستادند، این چه سریه که یک نفر رو به اینجا میرسونه؟

راستی چون قبلا تو کوچه ی محمداینا یک جوون دیگه ای شهید شده بود و اسم کوچه به اسم اون شهید تغییر کرده بود، به احترام خواهرش اسم کوچه ی ما که حافظ بود به شهید "محمدرضا پازوکی" تغییر کرد. تو نوشتن هر آدرسی یه چهره ی نوجون هفده ساله که عکسش همیشه توی مسجد می خنده توی خاطرم تداعی میشه.

*

وقتی این حرفها که روزهاست توی سرم رژه میرند رو می خواستم بنویسم مثل قیصر با خودم می گفتم این چیزها کامم رو تلخ می کنه و باز مثل قیصر به خودم جواب میدادم که کام من که رنگین تر از دل مادران محمدرضاها نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 0:1  توسط ه. ن. ا  | 

توی داستان محرم و امام حسین و خانواده اش، یک چیز هست که سخت ذهن من را مشغول خود می کند. من کاری ندارم به هدفشان، به باورهایشان، به درستی کارشان، به بلندای نگاهشان. همه ی اینها را که بگذاریم کنار آدمهای این داستان مصیبتهای زیادی را به چشم می بینند و به جان می خرند. من به روحیه شان فکر می کنم. آدمهایی که پیام آور این داستان شده اند افسرده نشده اند، جنون به سرشان نزده است، عزیزانشان را از دست داده اند به کنار، همراه سر عزیزانشان مسیر طولانی شکنجه وار هو شده اند و بلا پشت بلا دیده اند. یک سر سوزن ازین مصیبتها برای درب و داغان شدن ما کافیست، هیچی ازمان باقی نمی ماند، آنوقت آن آدمها که در لطافت و مهربانی هم شهره بوده اند چطور مثل کوه؟ نه کوه که خیلی کم است مثل؟ اصلا مثال ندارم برایش، چطور بوده اند؟ چه بوده اند؟ که بوده اند؟
*
خیلی دلم می خواهد بدانم همتای چنین آدمهایی در تاریخ وجود داشته؟ که یقین و باوری به اینجا برساندشان؟
*
ای ساقی سرمست ز پا افتاده/ دنبال لبت آب بقا افتاده
مشک و علم و دست سه حرف عشق است/ افسوس زهم هر سه جدا افتاده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 12:12  توسط ه. ن. ا  |