با چندتا دوست نشسته ایم٫ حرف می چرخد و می چرخد بین خاطرات بیمارستان یکیشان که ماماست و شب بدی در بیمارستان داشته٫ غصه خوردنهای زنانه مان موقع کلاه پهلوی دیدن و اشک های من موقع خندیدنم که همیشه سوژه بقیه می شود. یکیشان می گوید: "من شبها موقع خواب یه فاتحه برای مادرم می خونم٫ یکی برای بابام٫ یکی برای مادرشوهرم٫ یکی هم برای پدرشوهرم٫ بعد کم کم همه از گوشه و کنار میان٫ خاله و عمو و دایی و مادربزرگ و ... دیگه خوابم می گیره و میگم برید برید همون یکی برای همه تون بسه!" جمله آخر را که می گوید دستهایش را کنار سرش تکان تکان می دهد که مثلا دارد آن آدمهایی که توی صف به انتظار یک فاتحه می آیند سراغش کنار بزند. از این کارش خنده ام می گیرد٫ همه می خندیم از دستش٫ می خندم٫ این وسط سوزش دلم سریع می دود توی صورتم٫ آنقدر که بینی ام می سوزد٫ حس می کنم چشمهایم قرمز شده اند و اشکهایم قلپ قلپ سرازیر می شوند. می گویند ما بلاخره نفمیدیم تو می خندی یا گریه می کنی. می گویم هر دو.