مادر من زن رنج روزگار دیده ایست. خودش می گوید آنقدر کوچک بوده که مادرش سل گرفته و مرده که همه اش با خودش می گفته آیا سردش نیست توی حیاط دارند میشورندش؟ سرپرستی چندتا بچه کوچک تر از خودش را هم داشته، خواهر بزرگترشان کمی بعد از مادر از دنیا می رود و سرپرستشان می شود خواهری که نابیناست. می گوید عزت و عصمت که از خودش کوچکتر بودند یکی از فراغ شیر و آغوش مادر و یکی هم از مریضی مرده، اما محمود -دایی کوچکم- را خودش بزرگ کرده. سنگ صورتی رنگ خال خالی را که در همان زمان گشته بوده تا روی قبر رعنا خواهر بزرگش بگذارد تا میان قبر ها گم نشوند را چند سال پیش به من نشان داد، انتخاب کودکانه ی قشنگ و غمگینی بود. مادرم زن توانایی است. همه ی بچه ها را تنهایی بزرگ کرده، مرد و زن خانه بوده. مادرم آدم بزرگی است. آنقدر دنیا را با پستی بلندی هایش دیده که به نظرش ما همگی داریم مسیر همواری را می رویم و هر چه غر داریم از سر سیری و خوشی است. هروقت بخواهیم کوچکترین ابراز نارضایتی بکنیم جوابش را می دانیم می گوید پایین تر از خودتان را ببینید، خیلی ها شرایط بسیار سخت تری از شما را می گذرانند. نمی دانم سر چه موضوعی یکبار کمی شکوه کردم که گفت خیلی ها مادر پدر هم ندارند از تو خوشحال ترند!
خلاصه یک جورهایی والد درون من هم همیشه نقش او را ایفا می کند.خسته ام کرده اما. نمی گذارد حرفم را بزنم می زند توی ذوقم مدام. شاید اگر یکبار می گذاشت تا ته ته حرفهایم در بیاید این مساله مزمن نمیشد. خسته شده ام، یک موجود رنجور خسته که غرهایش توی دلش دفن می شوند.