مادر من زن رنج روزگار دیده ایست. خودش می گوید آنقدر کوچک بوده که مادرش سل گرفته و مرده که همه اش با خودش می گفته آیا سردش نیست توی حیاط دارند میشورندش؟ سرپرستی چندتا بچه کوچک تر از خودش را هم داشته، خواهر بزرگترشان کمی بعد از مادر از دنیا می رود و سرپرستشان می شود خواهری که نابیناست. می گوید عزت و عصمت که از خودش کوچکتر بودند یکی از فراغ شیر و آغوش مادر و یکی هم از مریضی مرده، اما محمود -دایی کوچکم- را خودش بزرگ کرده. سنگ صورتی رنگ خال خالی را که در همان زمان گشته بوده تا روی قبر رعنا خواهر بزرگش بگذارد تا میان قبر ها گم نشوند را چند سال پیش به من نشان داد، انتخاب کودکانه ی قشنگ و غمگینی بود. مادرم زن توانایی است. همه ی بچه ها را تنهایی بزرگ کرده، مرد و زن خانه بوده. مادرم آدم بزرگی است.  آنقدر دنیا را با پستی بلندی هایش دیده که به نظرش ما همگی داریم مسیر همواری را می رویم و هر چه غر داریم از سر سیری و خوشی است. هروقت بخواهیم کوچکترین ابراز نارضایتی بکنیم جوابش را می دانیم می گوید پایین تر از خودتان را ببینید، خیلی ها شرایط بسیار سخت تری از شما را می گذرانند. نمی دانم سر چه موضوعی یکبار کمی شکوه کردم که گفت خیلی ها مادر پدر هم ندارند از تو خوشحال ترند!

خلاصه یک جورهایی والد درون من هم همیشه نقش او را ایفا می کند.خسته ام کرده اما. نمی گذارد حرفم را بزنم می زند توی ذوقم مدام. شاید اگر یکبار می گذاشت تا ته ته حرفهایم در بیاید این مساله مزمن نمیشد. خسته شده ام، یک موجود رنجور خسته که غرهایش توی دلش دفن می شوند.

واکاوی درون 1

دوسال هست که به اینجا سرنزدم، فراموش نشده بود اما خاک گرفته، فرصتی نبوده براش. درست مثل خودم که تار عنکبوتها روی سقف دوست داشتنی هام بندبازی می کنن.

دلم گرفته بود امشب. جایی مجالی نبود برای اونچه روی سینه ام سنگینی می کرد. دلم خیلی گرفته بود، گرفته. این سنگینی مدتهاست که با منه. یه وقتا توی مشغله و شادمانی های روزمره گم میشه بعد سر فرصت پدیدار میشه با عمق بیشتر. این حسها که من مدتهاست باهاشون درگیرم، دیگه در گذر زمان به کلاف سردرگمی شبیه شدن که خودم هم نمیدوم سر هر نخ و هر رنجش به کدوم داستان میرسه. کلاف در هم پیچیده و من فقط نخ های بیرون زده ی معلق رو می بینم که نمی دونم باهاشون چه کنم.

حقیقت، اصل اصل اون چیزی که در قلبم حس می کنم یه حس دوست داشته نشدن و پذیرفته نشدن از طرف اطرافیان نزدیکمه که از وقتی برگشتم ایران باهاش دارم می جنگم. بارداری دختر دومم به این حالت مبهم و گیجی که در بدو ورود داشتم دامن زد. ته دلم از همه دلگیرم که توی این دوسه سال هیچوقت نخواستن من رو بفهمن، نفهمیدن. با آدمهای دورتر کاری ندارم. من دلگیرم از مادرم، همسرم، خواهرم، خواهر زاده هام. و البته این چیزی نیست که من بتونم برای کسی بیان کنم، به دوستی بگم یا حتی به خودشون بگم. این چیزیه که من توی دلم حس می کنم و هر بار که خواستم حلش کنم حس کردم که داره تصویرم ازشون بدتر میشه و همه چیز رو همونطور که بود رها کردم. این احساس من رو می خوره، داغون می کنه. وقتی همه چیز خوبه فراموشم میشه اما کافیه که گرفتار بشم، خسته باشم، دلتنگ باشم، نیاز به کمک داشته باشم، تمام اون رنجش ها برمیگرده و تمام غصه های گذشته برام تداعی میشه.

چند روز پیش دوستم متوجه شد که بارداره، بی نهایت خوشحال شدم، کلی بهش روحیه دادم، هر کاری کردم تا ازون گیجی اولیه بیرون بیاد چون حالش زیاد خوب نبود. ازش خواستم که به خانواده اش بگه و ازشون انرژی بگیره، بره کیک بخره اصلا. فردای اون روز گفت که چقدر همه خوشحال شدن و بهش نیرو دادن. یک لحظه انگار ته دلم خالی شد. حس کردم این نیاز طبیعی یه زنه. چقدر حال و هواش عوض شده بود. حس کردم من هیچوقت همچین تکیه گاهی ندارم. وقتی سختی هست تنهام. وقتی غصه دارم برای خودمه. همه چیز به عهده ی خودمه و همه نظاره گرن و حداکثر کاری که اینطور وقتها می تونند بکنند اظهار نظر، پیشنهاد و ملامته....

شاید نیاز من به بیان اینها و بیرون ریختن حرفهایی که جایی مجال بیان ندارن باعث شد دوباره به سراغ اینجا بیام... به هر حال سلام می کنم به این خونه و هر کی که همراهشه.