چند شب قبل بچه ها خواب بودند، رفتم توی اتاق دیدم رختخوابشان را طوری پهن کرده اند که دقیقا متکایشان میفتد زیر کمد، افکار هولناک "اگر زلزله بیاید.." باعث میشود همیشه مراعات این را بکنم، چند لحظه با خودم کلنجار رفتم از تصور افتادن کمد و بعد با این اوضاع خوش تیپی سعی کردم متکاهایشان را بکشم پایین تر.
چقدر سنگین شده بودند، اصلا تکان نمی خوردند، هرچه بیشتر تقلا می کردم احتمال سقوط خودم از عقب بیشتر میشد، توی همین کش و قوس دستم خورد به کمر دخترکوچیکه، دیدم خیس است، هی دست کشیدم ببینم چه خبر است، یک لحظه انگار پرت شدم به همین سه چهار سال پیش که گویی صدسال ازش گذشته، دست کشیدن پشت بچه ها، حس نامیدی خیس شدن رختخواب و بعد تعیین محدوده ی اتفاق و با گسترش محدوده هی اضافه شدن بر کارها که انجام نداده خستگی شان بر تن می نشست، پروسه ی تعویض لباس و شستن رختخواب و متکا و .... بعد چک کردن فرش. همانطور متعجب دست کشیدم دیدم نخیر فقط محدوده ی کش شلوارش خیس است و با خیال راحت پروژه ی پایین کشیدن متکا و سرش را ادامه دادم.
چقدر زود آدم یادش می رود همه چیز، آن حس "ای وای! چقدر کار برایم در آمد!" یا آن مکث طولانی "سر شب نباید چای می خورد!" یا "بچه م طفلک امروز از فلان موضوع چقدر ترسید!" خیلی وقت بود سراغم نیامده بود، مثل پرونده ی خیلی کارهای روتین دیگر بسته شده بود، بچه هایم بزرگ شده بودند، پس چرا آن موقع که کوچکترند اینقدر این پروسه ها به نظر طولانی به نظر می رسیدند؟
شاید یکی از علتهایی که بچه های دوم به بعد! مسایل را راحت تر می گیرند (البته خود این ادعا فقط تجربه ی شخصی من و مشاهداتم است، شما نقیضش را سراغ دارید؟) اینست که والدین راحت تر می گیرند چون می فهمند که می گذرد! همه چیز می گذرد!
پ.ن: چقدر شاکی بودم وقتی روی مساله ای مربوط به بچه ها زوم می کردم مادربزرگها همینطور عاقل اندر سفیه بهم نگاه می کردند :)
پ.ن: برای پسر برادرم مربای آلبالو فرستادم، یک شیشه ی کوچک. برایم پیامک زده که "عمه! عجب چیزی بود!" زنده شده ام دوباره من از رابطه ی عمه برادرزاده ایم :))
پ.ن: دارم سعی می کنم با این بی حالیم دوست شوم، بی عذاب وجدان لم بدهم یک گوشه، حالا دوست داشتم دو قطره هم گریه کنم بی دغدغه، خیلی بهترم حالا. مطمئنم سهم بزرگیش به خاطر یادهای مهربان شماست، مطمئنم و ممنون.