توی خونه بمب منفجر شده، از شلوغی وقتی راه میریم انگار داریم مسابقه ی پرش از روی مانع انجام میدیم، بنده هم مثل معتادها از بلاک بازی کردن با موبایل نادم شدم، چسبیدم به کامپیوتر، با ملتی که همین الساعه توی خیابونها مشغول کار و بارند همذات پنداری کرده و از کنج خونه ویندو شاپینگ* می کنم.

این میون یک چیز بی نهایت سرمست کننده دیدم. یعنی باورم نمیشه یه نفر اونقدر با ذوق و سلیقه و عاشق و اینها، یک همچین آویز و گوشواره ی قشنگی طراحی کرده باشه. دمش گرم. سرحال اومدم!

                             

*window shopping: اصطلاحیه که غربی ها برای چریدن جلوی ویترین مغازه ها به کار می برند!

اون روز که رفتم خونه ی مامان، با توجه به اینکه نگفته بودم که میرم چون میدونستم میخواد بگه نیا بچه هات رو ول نکن! اصلا چه جوری دلت میاد و ازینحرفها، هفت صبح زنگ در رو که زدم کلی دم در غافلگیر شد.  مامان اینا هنوز آیفون ندارن، یعنی ده سالی هست که خودم براشون خریدم اما مامان میگه دوست داره هوا بخوره بیاد توی حیاط در رو باز کنه، بهانه ست البته با این سن و سال و سرماهای زمستون، مساله بیشتر اینه که کسی نبوده بره دنبال برق کار تو این ده سال، چون هر کسی قبول نمی کنه سیم کشی آیفون رو از اول انجام بده. هرکدوم از بچه ها هم گفته من برم یکی رو بیارم، مامان با اون غرور خاصش گفته نه خودم یه برق کار دیدم قراره بیاد درستش کنه، برق کاری که ما هنوز ندیدیمش. هرکدوم ازین پنج تا بچه هم گیر و گرفتاری های خودشون رو دارن، اونایی که تهرانن که یه جور، اونایی هم که نیستن یه مدل دیگه. نمیشه توقعی داشت، اما آخرش همینه یعنی؟ بعد از این همه سال زحمت کشیدن؟ همسایه ها همیشه می گفتن صدای موتور حاج علی که میاد ما می فهمیم چهارصبحه. توی تاریکی رفتن و تو تاریکی هم برگشتن با لباسهایی که مامان حتی توی سرما فقط توی حیاط و توی تشت می شستشون چون بوی مرغ و ماهی می دادن و جر با وایتکس تمییز نمیشدن.

خلاصه میخواستم بگم خونه ی که تو یکی دوسالگی من ساخته شده دیگه جونی براش نمونده، دور و برش همه پنج طبقه ساخته شده، هر همسایه ای هم که خونه ش رو خراب می کنه یه جای این خونه مشکل پیدا می کنه. مثل یه چاله شده اصلا وسط اون ساختمونهای سیمانی نخراشیده و بلند. دلم کباب شد وقتی دیدم بابا دیگه نمی تونه تا دستشویی توی حیاط بره. خیلی خودم رو کنترل کردم وقتی چشمم به پاهای ورم کرده ش افتاد. ظهر به بهانه ی خرید رفتم بیرون و یکی دوجا هم مشاور املاک رفتم و خونه دیدم، اما کار یکی دو روز نیست. موقع برگشت توی اتوبوس، یه بچه ی شروع کرد به آواز خوندن و خلاصه اشکهای من یه دفعه سرازیر شدن. ازون روز این بغض و این اشکها منتظر یه آهنگن یا یادآوری یه صحنه، برای ابراز وجود.

دفعه ی اوله که دلم میخواد مرد باشم. بتونم یه کاری براشون بکنم. ازون محله ی با صفا که حالا فقط دود و دمش نفس بابا رو می گیره نجاتشون بدم. می دونم به امید بقیه میشه همون داستان نصب آیفون، خودم هم که هیچ...

من آن جام بلور فرانسوی نیستم که به ضربه ای با هزار تکه عالم را از شکستنش خبر می کند، من آن شیشه ی سنگ خورده ی پیکان قراضه ام که هزار تکه ی ریزش از هم نپاشیده کنار هم دم بر نمی آورند، انگار نه انگار... 

اینطوری زمستونو سر می کنم...*

امشب بلیط اتوبوس تهران دارم، دارم میرم به سمت خونه یی که هیچوقت فکر نمی کردم لحظه ی نفس کشیدن توش اینقدر آرامش بخش باشه.

می دونم چه ول وشویی اون شهر، حس ورود به تونل وحشت دارم پس از این همه دوری از اون شهر و شلوغی های خاص خودش ....اما دل خوش همون آشپزخونه ی تنگ و چایی های مامان ریزم که یه گوشه ی همون شهر دودآلود جا داره و خستگی همه چیز رو از تن آدم در می کنه.

*

اینقدر لووووووووس شدم! هی به همسرم میگم نرم اتوبوس چپ کنه شب عیدی؟ بچه هام چی میشن؟ زنت خیلی خوشگل نباشه اونوقت؟!

*

با اینا زمستونو سرمی کنم با اینا خستگیمو در می کنم...کاش آهنگش رو توی موبایلم داشتم!

اعتراف

خدایا من این تصورم از تو را دوست ندارم، نمی دانم چطور شد که توی نوخودآگاه من چهره ی تو از آن مهربان همیشه نوازنده به این صورت دوست نداشتنی رسید. تازگی ها فهمیده ام که راجع به تو چطور فکر می کنم. مرا ببخش اما در درون من یک صدایی می گوید که تو انگار اصلا دلت نمی خواهد آب خوش از گلوی بنده ات پایین برود، نه اینکه خودم را بگویم اما ماحصل توی بحر زندگی ادمها رفتن همیشگیم این شده. شاید شرم آور باشد اما همین است. باور کن کاریش نمی توانم بکنم. زیاد باهاش کلنجار می روم اما توی همان ذهنم شواهد و قراینش بسیار است و قانع کردن این عقل ناقص کاری شده سخت. حالا بیا بگو امتحان، بگو رشد بگو هرچی، من از همین چیزها که اسم تو و تقدیر تو را هم می گیرد بیشتر وحشت می کنم. من حتی نمی توانم شاکر همین چشم و گوش و دست و پایی که دادی بشوم، به یک دلیل ساده یا شاید پیچیده. خوب اولا یعنی می خواستی اینها را ندهی؟ بعد عالم چه شکلی میشد؟ بعد شکر من با تصور این همه آدم مبتلا به هزار و یک درد پیش خودم رنگ می بازد می رود پی کارش، انگار یک جور خیانت به بقیه یا مثلا مجیز تو را گفتن! همچین آزادمنشانه نمی توانم در مقابلت بایستم.

خدایا این عقل و این تو. نگذار خدای آب و آسمان و بهار زیبایم اینقدر خشن و بی رحم باشدد. من از حکمت هیچ نمی دانم اما می دانم همین خیال باطل که توی سرم جاخوش کرده مرا آدم ترسویی کرده، ترس از تو، ترس از حال، آینده، از دست دادن، امتحان و ...

داداش تعریف می کرد از جوانی که باهاش در ارتباطه. میگفت چند وقته رفته تو نخ به حساب عرفان و این حرفها. ریشهاش رو بلند کرده، تار میزنه، درویش مسلک شده و خلاصه یه همچین حال و هوایی. داداش می گفت یه بار داشت از مامانش حرف میزد که چه شخصیتی داره. مثلا می گفته وقتی پدرمون فوت کرده بوده چند روز بعدش ما چندتا بچه حال و هوای مدرسه رفتن نداشتیم، سر صبح مامانم اومد افتاد به جونمون و کلی شوخی کرد باهامون و سر اخر هم گفت "پاشید ببینم! ببخشید باباتون مرده ها! ولی مدرسه تعطیل نشده!" داداشم می گفت من کلی منقلب شدم که عجب شیرزنی هست مامان این جوونک که توی اون وضعیت که خودش هم مطمئنا حالش خوب نبوده می تونسته با پسر بچه ش اینطوری شوخی کنه. گفت به جوونک گفتم: "ببین این ریش و پشمی که گذاشتی رو ول کن! برو یه کم از عرفان مامانت یاد بگیر که تو سختی های زندگی دستت رو بگیره!"

یک هفته هست با یک اخلاق منتسب به یک حیوان وفادار دارم سپری می کنم. هی می زنم توی سرش، استخوانش! را کم و زیاد می کنم، هی نوازشش می کنم به هیچ صراطی مستقیم نیست. دست آخر به خودم می گویم حتما باز قدرت خارق العاده ی tsh دارد مرا بازی می دهد. از خودم می ترسم گاهی. دلم بدجور تنگ شده و برای معصومیت چشمهایی که اصلا توان نگاه کردنشان را با این اوصاف ندارم می سوزد. شاید اصلا یکی از دردسرها یا نعمتهای بزرگ مادر شدن این باشد که نتوانی یک صبح زمستانی -حالا گیرم که اسفند پر شور باشد- بخزی توی تخت و پتو را بکشی روی سرت و با خودت و رازها و حرفهای مگویت کلنجار بروی! 

طی یک تصمیم عجولانه با خودم قرار گذاشتم که آخر هفته بلیط قطار بگیرم و بروم تهران دو روزی بچرخم و خرید بکنم، کمی ازین که بار مسئولیت این خانه و بچه ها را انداخته م گردن کس دیگری لذت موذیانه ببرم و کمی هم به آن بانوی با تب و تاب اسفندماه درونم رو داده باشم تا خودی بنمایاند!

نمی دانم. اصلا از آن موقع هاست که خودم هم نمی دانم چه می خواهم؟! بد دردیست، خدا نصیب نکند!

کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز؟

دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است‌.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي شود
خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين
گل شب بوست‌،



نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد*

*مسافر سهراب سپهری

ترم تازه شروع شده٫ یک روز به روزهای کاریم اضافه کردم. رابطه ی بچه ها با پرستارشون خیلی خوبه. دخترها اونقدر بزرگ شدند که مشکلی با بیرون رفتن من ندارند٫ گاهی حتی خیلی کوتاه تنهاشون میگذارم و بیرون میرم و هردوشون با هم سرگرم میشند.

این روزها راه به راه شکر می کنم. بابت آرامشی که به زندگیمون حاکم شده٫ بابت احساس رضایتی که از کار کردنم دارم. انگار دارم ثمر میدم٫ با آدمهای جامعه رابطه دارم و از بزرگ شدنم لذت می برم. زنگ تفریح مدرسه با اینکه دیگه کلاسی ندارم حتما توی دفتر مینشینم و چایی که خودم دم نکردم رو نوش جان می کنم و به حرفها گوش میدم٫ به دنیای این روزهای آدم های شهر و کشورم فکر میکنم و ازین که بینشون هستم لذت می برم. مدیر جالبی داریم که همیشه زوایای غافلگیر کننده ای از خودش رو در شرایط مختلف به نمایش می گذاره. چند هفته قبل توی راه پنچر کرده بودم و ازش پرسیدم به نظرتون با ماشینی که وسط راه ول کردم چیکار کنم. گفت که یک دوست تعمیرکار داره٫ برم پیش اون و نیازی نیست منت کسی! (در لفافه یعنی همسر جان) رو بکشم٫ برم شماره ش رو بگیرم و به عنوان یه خانم لازمم میشه مواقعی که گیر می کنم بهش زنگ بزنم و به فریادم برسه. اگرچه من وقتی برگشتم خونه ماشین پنچر گیری شده توسط همسرجان دم در بود ولی من عاشق یادگرفتن همین فوت و فن های زندگیم.

یه روز بیشتر میرم آزمایشگاه دانشگاه. تازه دارم می فهمم کلاسهای دانشگاه و مدرسه چقدر با هم فرق می کنند. با بچه های مدرسه یه جور دوستم٫ با بچه های دانشگاه یه مدل دیگه و نمی دونم چطوری بگم که همه شون رو بی نهایت دوست دارم. و البته مشخصه که وقتی بر می گردم دلم برای بچه های خودم هم کلی تنگ شده و به قول دخترم احساس بغل دارم!