ترم تازه شروع شده٫ یک روز به روزهای کاریم اضافه کردم. رابطه ی بچه ها با پرستارشون خیلی خوبه. دخترها اونقدر بزرگ شدند که مشکلی با بیرون رفتن من ندارند٫ گاهی حتی خیلی کوتاه تنهاشون میگذارم و بیرون میرم و هردوشون با هم سرگرم میشند.
این روزها راه به راه شکر می کنم. بابت آرامشی که به زندگیمون حاکم شده٫ بابت احساس رضایتی که از کار کردنم دارم. انگار دارم ثمر میدم٫ با آدمهای جامعه رابطه دارم و از بزرگ شدنم لذت می برم. زنگ تفریح مدرسه با اینکه دیگه کلاسی ندارم حتما توی دفتر مینشینم و چایی که خودم دم نکردم رو نوش جان می کنم و به حرفها گوش میدم٫ به دنیای این روزهای آدم های شهر و کشورم فکر میکنم و ازین که بینشون هستم لذت می برم. مدیر جالبی داریم که همیشه زوایای غافلگیر کننده ای از خودش رو در شرایط مختلف به نمایش می گذاره. چند هفته قبل توی راه پنچر کرده بودم و ازش پرسیدم به نظرتون با ماشینی که وسط راه ول کردم چیکار کنم. گفت که یک دوست تعمیرکار داره٫ برم پیش اون و نیازی نیست منت کسی! (در لفافه یعنی همسر جان) رو بکشم٫ برم شماره ش رو بگیرم و به عنوان یه خانم لازمم میشه مواقعی که گیر می کنم بهش زنگ بزنم و به فریادم برسه. اگرچه من وقتی برگشتم خونه ماشین پنچر گیری شده توسط همسرجان دم در بود ولی من عاشق یادگرفتن همین فوت و فن های زندگیم.
یه روز بیشتر میرم آزمایشگاه دانشگاه. تازه دارم می فهمم کلاسهای دانشگاه و مدرسه چقدر با هم فرق می کنند. با بچه های مدرسه یه جور دوستم٫ با بچه های دانشگاه یه مدل دیگه و نمی دونم چطوری بگم که همه شون رو بی نهایت دوست دارم. و البته مشخصه که وقتی بر می گردم دلم برای بچه های خودم هم کلی تنگ شده و به قول دخترم احساس بغل دارم!