درسهایی که از یک آنفلونزا می توان گرفت

۱. من به یاد آوردم که در کتاب علوم خوانده بودیم بدن انسان ۱۰۰-۲۰۰* تا استخوان دارد٫ چون همه جای بدنم درد می کرد و من همه ی استخوانهایم را حس می کردم!

۲. وقتی ویروس نازنین چرتکی می زد و من زنده می شدم٫ تمام لحظات بی دردی و سرحالی را مثل شیره ای که در حال ریختن باشد قطره قطره می مکیدم. مثل دیروز که بلاخره کتلتی که هوسش را این فرانک به جان همه مان انداخت را٫ با همان انرژی که در حد ایستادن بود و بس٫ پختم.

۳. بعد از یک هفته دیگر صبرم تمام شد و بچه هایم را بوسیدم. وه! نمی دانستم که بوسیدن فرزند از آن انرژی بخش های روزگار است که باید برایش شکر کرد. هنوز هم از ترس سرایت بیماری سیر نبوسیدمشان و حفره اش توی دلم حسابی بزرگ است.

۴. به دختر بزرگم از زیر لحاف گفتم: "وای من چقدر مریض میشم!" با احساس تمام و یک لبخند کودکانه گفت: "نه! حالا پیر میشی می بینی که چقدر مریض میشی!" و رفت. شاید کمی بیشتر ازش سوال می کردم داستان مرگم را هم می نوشت. مثل امروز که ازش پرسیدم :"از کجا می دونی؟" و جواب داد :"خوب از داستان بابا جون معلومه دیگه!" و من احتمالا باید به عمق فاجعه ای که بچه ام می داند و من نمی خواهمش لبخند می زدم که به زحمت زدم!

۵. کاش ویروس ها می دانستند مامان ها برای مریض شدن وقت ندارند!

۶. به اندازه ی همه ی عمرم به نصیحت "ناز کش داری ناز کن نداری پاهاتو دراز کن" عمل کرده و البته ترجیح دادم به جای دراز کردن پا٫ بلند شوم بروم سوپی برای خودم بگذارم.

۷. زنده باد سلامتی!

*برای علم آموزان عزیز: ما ۲۰۰ تا استخون داریم تو بدنمون.

بلاخره این بار که بابا را همانطور محو و دور در خواب دیدم٫ خوشحال بود. رویایم را جواب داده بود و آمده بود خانه ام٫ با همان موتوری که ظهر های جمعه منتظر صدایش می ماندیم تا سفره را پهن کنیم. سرحال بود٫ می خندید از همان خنده ها که یادم نمی آید آخرین بار واقعی اش را کی دیده بودم.

این شاید نشانه باشد٫ مثل همین که سایه سنگین چرا؟ هم بر سرم به سیاهی قبل نیست. نسترن توی حیاط جوانه های خوشرنگ زرشکی زده است٫ گل گلاب یک ساقه ی سبز تازه در آورده که در میان ساقه های دیگر می درخشد٫ دوتا از پیازهای نرگس هم گل داده اند. کاش بهار بیاید و دل ما را هم با خودش ببرد.

*

آناکارنینا تمام شد٫ توی این یک ماه رفیق گرمابه و گلستانم شده بود٫ اگرچه گرمابه و گلستان یک مادر مثلا وقتی است که بچه اش روی پایش است٫ یا دارد روی کمرش بپر بپر بازی می کند! بیشتر از هر کسی عاشق تولستوی شدم. این که کسی باشد اینقدر از حال و احوال آدمها بفهمد باعث می شود آرزو کنی همین الان کنارت بود و برایش از همین چرا و اما و اگر هایت حرف می زدی. دوباره که رفتم کتابخانه کتاب "اعتراف من" ش را گرفتم. نیمی از کتاب نوشته ی خودش بود و وای که چقدر حرفهایش صادقانه٫ جدی و تامل برانگیز بود. چقدر ما جنس آدمیزاد سوال هایمان و درگیری های فلسفی ساده و اساسی مان مثل هم است. حالا توی کتاب وعده داده که در "ایمان من در چه نهفته است؟" بیشتر از حل معماهای انسانیش بگوید. باید بروم سفارش بدهم. می دانستید در کل کشور طرحی دارد اجرا می شود به نام طرح من که شما به عنوان عضو کتابخانه اگر کتابی بخواهید که در انجا موجود نباشد مخصوص شما برای کتابخانه خریداری می شود و اولین نفر هم به شما امانتش می دهند؟ حالا من منتظر کلی از کتابهایی که معرفی کردید هستم٫ ممنون!

*

یک آنفلوانزای بی پدر مادر گریبانم را گرفته٫ همین که استراحت می کنم و خوب می شوم و بعد به داد دل گرسنه ی اهالی و خانه ی درهم و برهم می رسم٫ دوباره مثل یک هیولا می آید درسته قورتم می دهد. صبح توی مدرسه داشتم فکر می کردم اگر همینطور که دارم راه می روم و سرم سنگین است اگر بیفتم چقدر بچه ها می خندند؟ عصبانی بشوم اگر بخندند؟ باهاشان بخندم؟ چه کار باید بکنم؟

کجایی ای گمشده ی قلبها؟

دخترک با پدرش بحث فلسفی راه انداخته اند٫ دارند کشتی منطقی می گیرند٫ دخترک حسابی سوال و جواب ها را شخم می زند تا می رسند به بحث دیده شدن خدا و "آیا چون خدا دیده نمی شود نیست؟"

دخترک در جواب به این سوال که خودش پرسیده بود٫ بعد از کمی فکر کردن می گوید:

"نه! وقتی ما چیزی رو گم می کنیم٫ اون چیز هست ولی ما نمی بینیمش"

خانه ی دوست در خیابان مزار شهر شین

به بهانه ای رفته بودم خرید٫ این طرف و آن طرف گشت زنان سر از بازار سرپوش در آوردم٫ حال و هوای عید بدجور درش موج می زد٫ فروشنده ی لباس بچه سرگیجه گرفته بودم از هجمه ی مامانها و بچه های غرغرو حین پرو کردن لباس٫ به زحمت برایم زیرسارافونی پیدا کرد. اقتصاد انقباضی لباس عید بچه ها را از پیراهن نو به زیر پیراهنی نو تبدیل کرده. با این همه انقباض و حواشیش بازار خوب شلوغ بود و آدم اگر پول خرید هم نداشته باشد واجب است شب عید -که از حالا شروع شده و به گمانم تا خود آغاز سال ۹۲ ادامه دارد- به بازار برود برای دیدن آدم های در حال خرید کردن و کیسه های نیمه پر و بچه های نق نقو و مامان ها با چشمهای پرمساله که چی چند است و چی برای کی خوبست و دغدغه های ساده ی خوشبختی.

دیگر ظهر شده بود و دوتا لباس صورتی در کیسه داشتم. نگاهی به آن طرف خیابان انداختم٫ به آن مسجد قدیمی. نمی دانستم به سبک برخی مسجدهای قدیمی در بازار تهران است که جایی برای خانمها در آن در نظر گرفته نشده یا نه. پرسان و امیدوار به در مسجد رسیدم و از کلی پله ی قدیمی با آن چینش مرتب آجرین پایین رفتم٫ به حیاط که رسیدم روح دست هایی که آجرها را دانه دانه ساخته٫ دستهایی که آنها را کنار هم چیده٫ روح بنایی که سالها میزبان آدمهایی بوده که به دنبال خلوتی به آنجا پناه برده بودند تسخیرم کرده بود. وارد مسجد شدم٫ هیچ کس جز من نبود٫ تنها نماز خواندم٫ مسحور فضای زنده و در و دیوار هوشیارش بیرون آمدم. به قدری سبک شده بودم که انگار به جایی بسیار آشنا رفته باشم٫ با دوستی حرف زده باشم٫ به زحمت دل کندم از آن خانه. چه خوب که خداوند اجازه داده در همین کوی و برزن خودمان یک جایی داشته باشیم به نام خانه ی او.

داشتم با مامان تلفنی حرف می زدم٫ اخبار این که کی آمده و کی رفته٫ همیشه باید بدانم آنجا چه خبر است٫ یک وقتها برادرم که با من سرشوخی دارد اگر آنجا باشد می گوید "تو خسته نشدی؟ فضولی اینقدر اینجا سرک می کشی؟" بعضی وقتها هم که همه جمع باشند می گوید "با این زنگ زدنها نمی تونی سر از اینجا در بیاری بشین سر زندگیت!" و ما هر دو می خندیم. مامان داشت می گفت که دیروز خواهرم آنجا بوده٫ خیلی معمولی و آرام ادامه داد که "بعد با هم رفتیم بهشت زهرا" یکباره تعجب کردم و بی هیچ تاملی گفتم "بهشت زهرا برای چی؟" که جمله ام تمام نشده فهمیدم چه سوال نامربوط و گستاخی از دهانم خارج شده٫ همزمان که خواستم بگویم آها٫ مامان هم که انگار فهمیده باشد هول شده ام فقط گفت آره. نگفت برای این که دیگر بهشت زهرا برای ما جایی دور و غریب نیست که سالی ماهی برای آشنایی دور بخواهیم برویم آنجا٫ ما دیگر آنجا خانه ای داریم٫ خانه ای که فقط یکی از ما در آن جای دارد٫ نمی شود آنجا کنارش ماند٫ نمی شود بهش زنگ زد٫ فقط می شود که گاه گاه رفت و خیره ماند به آن سنگ سیاه که یک زندگی را در خود جای داده است. کاری که من در این مدت به تعداد انگشتان یک دستم هم انجام نداده ام٫ آن وقتها هم که به جبر رسم و رسوم بوده گریخته م به کنار و گوشه ها و فرار کرده ام از نزدیک شدن٫ از نزدیک شدن به آن بهت عجیب که "آیا راست است که عزیز من برای همیشه اینجا خفته است؟"

*

نمی دانم بابا به حساب بی معرفتی من بگذارد یا نه... شرمنده م حاج علی! همان تصاویر آخری را هم که از تو دارم داده ام به دست باد و چسبیده م به همان تصویر شیرین کودکی که هر وقت در حیاط وضو می گرفتی به رسم ترک زبان ها به خانه که وارد می شدی دوباره سلام می کردی! مگر کتاب حرف های تو با من٫ بودن های تو با من چند صفحه داشت؟ هرقدر هم که کم باشد نمی توانم این برگ های تلخ قطعه ی ۱۰۱ بهشت زهرا را به آن اضافه کنم٫ هنوز نمی توانم...

 

زندگی را باید از سر سطر نوشت

لیست نمره ها را با مداد نوشته بودم تا اگر مدیر خواست تیزی باور "هر کسی باید به اندازه ی زحمتش حق ببرد" م را صاف و صوف کند و نمره ی بعضی ها را بکشد بالا٫ مجبور نباشم دوباره لیست بنویسم.

ظاهرا به اندازه ی کافی خودم نرم شده بودم٫ لیست بر وفق مراد مدیر بود و باید با خودکار مشکی بازنویسی میشد٫ روی میز دنبال پاک کن می گشتم و نمی دیدم٫ پرسیدم پاک کن نداریم؟ گفتند چرا اینجاست! پاک کنشان سیاه بود و من دنبال سفیدی می گشتم.

تنوع دوست داشتنی ای نبود! با سیاهی هم می شود چیزی را پاک کرد؟ با سیاهی می شود آنقدر روی چیزی بکشی که دیگر نبینیش٫ قدیم ها پاک کن فقط پاک کن سفید بود. پاک کن های دورنگ آبی قرمز که فقط می توانستند گند بزنند به دفتر آدم٫ اما حداقل با آن سفیدها باور این که همه چیز را می شود مثل اولش تمیز و سفید کرد راحت تر بود.

*

روح قیصر شاد!

صبح خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد.

پاک کن ، بیهوده است.

اگر این خطها را پاک کنم،

جای آن معلوم است.

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!

تو بگو

من کجا حق دارم

مشق هایم را

روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟

می روم

دفتر پاکنویسی بخرم.

زندگی را باید

از سر سطر نوشت!

آی حضرت باران! این جا دلی خشکیده...

وارد مغازه ی شیرینی و لوازم قنادی فروشی شدم که عطر شیرینی های شب عیدش شامه را می نواخت، مردی به ظاهر نادار سفارش چنددانه شیرینی تر داد و دخترک کوچک همراهش از خوشحالی نمی توانست آرام بگیرد. آقای شیرینی فروش که مثل مغازه اش که با وجود قدیمی بودن و شلوغی سمساری وارش دلنشین است با همان اخم ساده ی مهربان نگاهی به من انداخت که یعنی بفرما؟ تلویزیون ۱۴ اینچی ش -از بقایای دهه ی کودکی ها و کارتون های ساعت پنج عصر- داشت مولودی پخش می کرد، آهنگ تند و محلی ترکی ش دلم را لرزاند، مردی داشت به ترکی ترانه ی مدح می خواند، صدای مرد آشنا بود، کلمات ترکی ش داشت در سلولهایم رخنه می کرد و مسخ می شدم، نمی دانم اعجاز شعرش بود که از خوبی بی منتهای رحمت بر عالمیان می خواند یا از زبان ترکی دلچسبش که داشتم ذوب می شدم، مدتها بود که مردی برایم ترکی حرف نزده بود، ننشسته بود یک گوشه و تکیه کلامش را تکرار کند "الله سنه توکل!"

وقتی مرد دوباره نگاهم کرد و خواستم بگویم "پودر خامه دارید؟" دیدم که صدایم دارد می لرزد و اشکهایم می خواهند مرا در میان این همه شکر و شیرینی غافلگیر کنند. کیسه را از پیشخوان برداشتم، پول را دادم و فرار کردم. ترسیدم بیشتر بمانم سر بگذارم بر شانه ی همین پیرمرد غریبه -که هیچ وقت اخمهایش را باور نکرده م- و برای تمام آغوش هایی که سرد شده اند بگریم.

قلب شکسته را هم پیوند می زنند؟

منتظر ماندم که خوب شوم برای دوباره نوشتن٫ نشد٫ مثل خیلی چیزهای دیگر که می خواهی و نمی شود. یک وقتها شک می کنم که اصلا نبض داشته باشم٫ بس که مرده راه می روم٫ غذا می پزم٫ بچه ها را حمام می کنم٫ سر کلاس درس می دهم.

این همه خاکی که میز تلویزیون را گرفته٫ این خرده غذاها و چربی هایی که روی گاز ریخته٫ جورابهای نشسته ی بچه ها٫ روفرشی که دیر به دیر تکانده می شود٫ خمیر پیتزاهایی که ور نمی آیند٫ لباسهای پخش و پلای دور و بر و غذاهایی که عطرشان خانه را نمی گیرد کافیست برای اعتراف به نارسایی قلبی که خود بیمار هم سعی در فراموشیش دارد.

تا توانسته م دویده م و فرار کرده ام اما انگار نیرویم ته کشیده. شاید نوشتن کمک کند٫ این سد بزرگ بشکند و بتوانم حرف بزنم و راهی بجویم برای منی که از "از دست دادن" وحشت دارد و این ترس از لایه های زیرین ذهنش دارد به همه ی وجودش رخنه می کند٫ هول و ولایی که به ناچار به تسلیمی عاجزانه ختم می شود که "زندگی همینست" و همین نتیجه ی دردناک می تواند جان زندگی را ازو بگیرد.