رفتیم سفر. صبح روز قبلش موقع حاضر کردن بچه ها مثل همیشه یادم رفت که هوا همانقدر که برای بچه هایم سرد است برای خودم هم هست، این بود که اصلا یادم رفت ژاکتی چیزی بپوشم توی سوز سر صبح، این بود که سرما خوردم و خودم هم تا دو روز به طرز احمقانه ای از خودم می پرسیدم چرا سرم درد می کند چرا بی حالم انگار که خودم هم مثل بچه هایم باور داشته باشم از آهنم. بعد رفتیم سفر، قطارمان صبح علی الطلوع رسید راه آهن. با بدن خسته و خوابالودم که تا بیست دقیقه به حرکت قطار توی خانه دنبال کارها دویده بود سوز صبحگاه تهران را هم نوش جان کردم و رسیدم خانه ی مامان. با همه ی گرمایش برایم سرد بود، این فواصل زمانی که بین دیدارهایمان میفتد نتیجه اش می شود دیدن چیزهایی که بقیه نمی بینند، دردهای تازه خانه کرده در جان مامان، چروکهای تازه روی صورت خواهر، موهای سپیدتر شده ی برادر چیزهایی نیست که به مرور زمان تیر بشود روی جان کسی اما وقتی مدتی نیستی و همه را سرحال تصور می کنی و وقتی می بینی شان قرصهای تازه می خورند یا کم حوصله تر شده اند غصه همه ی وجودت را می گیرد و قلاب می شود به همان سرماخوردگی تا تو را فیتیله پیچ کنند.
خوب که این هفته خزیدم توی خودم و با درد گلاویز شدم دیدم فقط غصه ام غصه ی بقیه نیست، پیری نشسته در کمین خودم، توی آینه که به خودم نگاه می کنم باورم نمی شود مثل اسطوره ی جوانی و سرزندگی ام خواهربزرگه ام که تمام کودکی ام با خودم فکر می کردم روزی مثل او خواهم شد، سرزنده و شاداب، مجبور باشم هر فصل با یک قرص افسردگی دست و پنجه نرم کنم، دیگر چایی ام را مجبور باشم با توت خشک بخورم و بساط اندازه گرفتن قند خون هم مثل ناخن گیر و سوهان و نخ دندان و لب چرب و ... که ممکن است یک وقتی لازم بشوند و همیشه باسلیقه توی کیفش دارد توی کیفم داشته باشم، حوصله ی غذا پختنم ته کشیده باشد و دیگر از آن قیمه های خوشمزه ی که عطرش توی خاطرات کودکی ام ماندگار است نپزم و بچه ها گیر بدهند به مانتوییی که روزگاری بهترینش با سلیقه ی تمام دوخته می شده و حالا این یکی که توی تن زار می زند را مسخره کنند.
اینطوری نمی شود، باید یک دلیل قانع کننده برای زندگی پیدا کرد، چیزی که بشود با آن همیشه خندید حتی اگر چندتار موی سپید خیال چموش تو را تا آسایشگاه سالمندان ببرد.
*
حقیقتش را بخواهید این روزها مادربودن بدجور دارد به فریادم می رسد. شاید یک جور حس ابدی بودن به آدم می بخشد، این که امروز دستی بر سر کودکم می کشم و فردا روز دلش به مهر من گرم خواهد بود توی این روزگار. کارهای ساده ی امروزم پیوند عجیبی با ابدیت دارد، یک جور دیگری مهربان شده ام این روزها.