این دفعه ی اولی نبود که برگه ی امتحانی ش را با نوشته هایی که از روی برگه ی دیگری کپی شده بودند صحیح می کردم٫ این دخترک یا باید برگه اش سفید سفید باشد یا اگر خطی جواب تویش باشد به احتمال نود و نه درصد از روی کسی نوشته است. این بار هم به راحتی غلط های دوستان کم سواد تر از خودش را برایم نوشته بود و من مانده بودم که چطور این دختر با این که هربار تمام تقلب هایش را نشان می گذارم باز هم به این کار ادامه می دهد و باز هم برایش نوشتم که خودت بنویس٫ هم برای او هم برای دوستش.
امروز که برگه ها را تحویل دادم هردو در کلاس قشقرقی به پا کردند که کسی اگر نمی دانست خیال می کرد مریم مقدسند٫ کار زشتشان به کنار این همه حق به جانبی و طلب کار بودن و به مسخره برگذار کردن ماجرا طرف دیگر. واقعا نمی توانستم رفتارشان را هضم کنم٫ به قدری نمایش زشت و زننده ای داشتند اجرا می کردند که یک لحظه حس کردم اصلا دیگر نمی توانم تحملشان کنم٫ دستهایم می لرزید و قلبم داشت از عصبانیت می ایستاد. فکر کردم بعد از این که کمی حرف زدیم اگر سر کلاس بایستم و بی ادبی شان را ببینم ممکن است از روی ناراحتی یک کاری بکنم که بعد خودم پیشمان بشوم٫ رفتم بیرون و یک لیوان آب سرد خوردم و برگشتم و به کارم ادامه دادم٫ گویی که هیچ اتفاقی سرکلاس نیفتاده. تا آخر ساعت تمام توانشان را برای آزار من به کار گرفتند و هر چه در چنته ی شیطنت و توهین و اذیت معلم داشتند ریختند روی دایره. جز تذکرات همیشگی هیچ عکس العملی نشان ندادم و نهایتا گفتم جلسه ی دیگر سرکلاس من نیایند. اگرچه بعید نیست دو روز دیگر با یک تلفن والدین من جایم از شاکی به متهم تغییر کند. راستش اگر مدرسه حامی معلمینش بود اینقدر احساس استیصال نمی کردم اما می دانم این آشی است که قبلا در این سیستم آموزشی و تربیت خانوادگی برای ما پخته شده.
از ظهر که آمده ام مثل مادری که از فرزندش رنجیده باشد دلخورم. مثل مادری که شکایت فرزند را به پدرش هم نمی تواند ببرد چون همان پدر فرزند را اینطور پرده در بارآورده. وقتی آمدم خانه گیج بودم٫ رفتم توی حیاط و کمی روی پله نشستم و اشک ریختم تا سبک بشوم نشد. دلم بدجور شکسته ست.
همه ش یاد حرف معاون سال گذشته مان میفتم که می گفت "اینها ارزش این همه جان گذاشتن تو را ندارند" نمی خواهم باور کنم٫ می خواهم سر کلاس دل و جان بگذارم٫ اما بدون این احترامی که نه از طرف دانش آموزش حفظ می شود نه از طرف سیستم٫ نه! سردردم هنوز خوب نشده و دلم می خواهد فکر کنم که کسی جایی دیگر منتظر من است!
پ.ن: ببخشید عنوان وبلاگم رو بنا به دلایلی تغییر دادم.