به جای مسکن تجویز شود

"دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد"

نمی دانم چه شد که این مصرع حافظ بزرگوار قلاب شد به ذهنم. ناخودآگاه هی برایم تکرار می شود. یک شور خاصی درش هست٫ یک بی تعلقی و سرخوشی تاثیرگذار دارد که وقتی می خوانی انعکاسش را در درونت می شنوی. تا می آیی بپرسی یعنی یک دم؟ یعنی جهان یک سر؟ می ارزد واقعا یا نمی ارزد که کار خودش را کرده.

به گمانم وقتی گیر و گرفتاری های درونی نفس کشیدن را سخت می کند آدم باید مثل اسپری از توی کیفش در بیاورد و دوتا پاف ازین مصرع را بریزد توی حلقش و بعد یک نفس راحت بکشد!

با تشکر از آقای همسر

تو ایام عید که معمولا یا منزل کسی میهمان اون هم از نوع چند روزه اش بودیم یا میهمان داشتیم٫ دستهام خیلی وضعشون خراب شده بود٫ کلی کرم صرف می کردم که اون همه پوست پوست شدن و التهابشون بخوابه٫ به خونه ی خودمون که برگشتیم دستهام کم کم خوب شدند. با این که من سعی می کنم حتی منزل کس دیگر موقع ظرف شستن دستکش دستم کنم اما خوب تو ایام عید و منزل دیگران زیاد هم میسر نمیشد. تازه اون موقع فهمیدم که من هرچقدر هم که تو خونه ی خودمون وقت در آشپزخونه میگذرونم و خودم رو در حد توان مقید به داشتن غذای گرم و تازه می دونم اما بسیار کم ظرف میشورم D:

پ.ن: ما ماشین ظرف شویی نداریم.

چیزی به نام آه معلم هم وجود دارد؟

این دفعه ی اولی نبود که برگه ی امتحانی ش را با نوشته هایی که از روی برگه ی دیگری کپی شده بودند صحیح می کردم٫ این دخترک یا باید برگه اش سفید سفید باشد یا اگر خطی جواب تویش باشد به احتمال نود و نه درصد از روی کسی نوشته است. این بار هم به راحتی غلط های دوستان کم سواد تر از خودش را برایم نوشته بود و من مانده بودم که چطور این دختر با این که هربار تمام تقلب هایش را نشان می گذارم باز هم به این کار ادامه می دهد و باز هم برایش نوشتم که خودت بنویس٫ هم برای او هم برای دوستش.

امروز که برگه ها را تحویل دادم هردو در کلاس قشقرقی به پا کردند که کسی اگر نمی دانست خیال می کرد مریم مقدسند٫ کار زشتشان به کنار این همه حق به جانبی و طلب کار بودن و به مسخره برگذار کردن ماجرا طرف دیگر. واقعا نمی توانستم رفتارشان را هضم کنم٫ به قدری نمایش زشت و زننده ای داشتند اجرا می کردند که یک لحظه حس کردم اصلا دیگر نمی توانم تحملشان کنم٫ دستهایم می لرزید و قلبم داشت از عصبانیت می ایستاد. فکر کردم بعد از این که کمی حرف زدیم اگر سر کلاس بایستم و بی ادبی شان را ببینم ممکن است از روی ناراحتی یک کاری بکنم که بعد خودم پیشمان بشوم٫ رفتم بیرون و یک لیوان آب سرد خوردم و برگشتم و به کارم ادامه دادم٫ گویی که هیچ اتفاقی سرکلاس نیفتاده. تا آخر ساعت تمام توانشان را برای آزار من به کار گرفتند و هر چه در چنته ی شیطنت و توهین و اذیت معلم داشتند ریختند روی دایره. جز تذکرات همیشگی هیچ عکس العملی نشان ندادم و نهایتا گفتم جلسه ی دیگر سرکلاس من نیایند. اگرچه بعید نیست دو روز دیگر با یک تلفن والدین من جایم از شاکی به متهم تغییر کند. راستش اگر مدرسه حامی معلمینش بود اینقدر احساس استیصال نمی کردم اما می دانم این آشی است که قبلا در این سیستم آموزشی و تربیت خانوادگی برای ما پخته شده.

از ظهر که آمده ام مثل مادری که از فرزندش رنجیده باشد دلخورم. مثل مادری که شکایت فرزند را به پدرش هم نمی تواند ببرد چون همان پدر فرزند را اینطور پرده در بارآورده. وقتی آمدم خانه گیج بودم٫ رفتم توی حیاط و کمی روی پله نشستم و اشک ریختم تا سبک بشوم نشد. دلم بدجور شکسته ست.

همه ش یاد حرف معاون سال گذشته مان میفتم که می گفت "اینها ارزش این همه جان گذاشتن تو را ندارند" نمی خواهم باور کنم٫ می خواهم سر کلاس دل و جان بگذارم٫ اما بدون این احترامی که نه از طرف دانش آموزش حفظ می شود نه از طرف سیستم٫ نه! سردردم هنوز خوب نشده و دلم می خواهد فکر کنم که کسی جایی دیگر منتظر من است!

 

 

پ.ن: ببخشید عنوان وبلاگم رو بنا به دلایلی تغییر دادم.

از آن حرفهای نابی که در هیچ کتاب روانشناسی یافت نمی شود

"و من احسن فيما بينه و بين الله احسن الله مابينه و بين الناس"

 

 و آن کس که ميان خود و خدايش را اصلاح کند خداوند بين او و مردم را اصلاح خواهد کرد .

 

نهج البلاغه

30+

این واقع گراییست؟ پیر شدن است؟ دنیا دیدگی است؟ از شور افتادن است؟ پختگی است؟ یا چی؟ این حال ما وقتی رسیده ایم به جایی که دیگر چشمک زدن های قبلی زندگی به نظرمان یا خطای دید میرسد یا تیک عصبی روزگار یا چه میدانم هر موردی که اصولا زیاد نباید جدیش گرفت!

می خواهم بدانم اسمش را بگذارم آرامش و خوشحال باشم یا بگذارم ناامیدی و یک فکری برایش بکنم؟

بهار عمر خواه ای دل*

بعد از چند روز مهمانی خانه ی پدری من٫ بعد سفر به مشهد و بعد مهمانی خانه ی پدری آقای همسر٫ رسیدن به خانه و پذیرایی از مهمانان نوروزی امروز خانه شده است همان خانه ی همیشگی٫ بدون چمدان بدون بوی راه. گنجشکها بیرون دارند خودشان را هلاک می کنند از خوشحالی و باغچه از بذر ریحان و جعفری و پیازچه و تره پرشده است. با تمام دلتنگی برای خانه ی شیرینم** در و دیوار هنوز در این سکوت غریبه اند. بچه ها هنوز حرف که می زنند از مادرجون و بچه ی این یکی و خانه ی آن دیگری رنگی دارد. همبازی هایشان هنوز برنگشته اند و دخترم می گوید که "چرا ما خونه مون رو اینجا (اینقدر دور) ساختیم؟"

برای مسافرت برای خودم چادر رنگی سرمه ای خریده ام. از همانها که مادربزرگها بیرون خانه سر می کردند٫ چادر رنگی تیره٫ بی خیال آنچه در دور و برم می گذرد وقتی بین راه پیاده می شویم و چادر رنگی راحت رویم می نشیند کیف می کنم٫ یک وقتها هم می شود روانداز و گاهی هم دور از چشم همه حوله ی دستهای بچه ها. مامانم همیشه غر می زند که کی این چادر مشکی را رسم کرد٫ می گوید قدیم تر ها همه چادررنگی سر می کردند و چادر سیاه فقط برای مجالس خیلی رسمی بود٫ داخل خانه چادررنگی روشن و بیرون تیره٫ هنوز هم یک مناطقی از ایران دیده ام که اینطور مرسوم است و چقدر هم که سر کردن با چادرهای رنگی راحت تر است.

دیروز که مهمان ها رفتند و خانه داشت من را می خورد پارچه را آوردم که برای اولین بار چادر ببرم و بدوزم اما زدگی داشت٫ به جز این کرفسی که دارد روی گاز می جوشد و کلی سوال تستی که باید برای مدرسه طرح کنم٫ می بایست یک فکر اساسی دیگر برای این چند روز تعطیلی دیوانه بکنم.

*بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هرسال/ چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد (حافظ)

**my sweet home

اندر حکمت صله ی رحم*

من پیش از دیدار خانواده:                                     من پس از دیدار خانواده:

(در حال آلارم ممتد!)                                           (با احساس توانایی جابجا کردن کوه!)

                             ا

پ.ن: معلومه که خوشحالم نه؟ امیدوارم که همه مون سال خوبی داشته باشیم٫ روزها که همون روزها هستند و این سال نود و دو هم مسلما قول نمیده مثل خواهربرادرهای گذشته ش کاری به کار ما نداشته باشه اما امیدوارم که در بالا پایین های امسال همگی (به خصوص خودم) صبورتر٫ خوش اخلاق تر و مهربون تر از سال گذشته باشیم. 

* امام صادق (علیه السّلام) فرمودند : صله ی ارحام خلق را خوش کند و دست را باز کند و ذات را پاکیزه کند و روزی را بیفزاید و مرگ را پس اندازد.