از اون روزهای تلخ مدرسه بود امروز. کلاس رو ده دقیقه مونده به تموم شدنش ترک کردم. وقتی نشستم توی دفتر و شروع کردم حرف زدن با معاونمون تازه فهمیدم چقدر عصبی شدم. بچه ها هر سال اذیت های خودشون رو داشتند اما امسال دیگه واقعا نوبر هستند! یعنی حس می کنم وارد دارالتادیب شدم یا یک جایی که مجمع اراذل و اوباشه!
تصور کنید که من معلم به دختری که روی دسته ی صندلیش و پشت به من نشسته تذکر میدم که کلاس شروع شده و اون با کلی چشم و ابرو و حالتهای گستاخانه میگه: "خودتونم روی میز نشستید!" سطح درسیشون که تقریبا زیر صفره و هنوز نمی دونند 2x=4 رو چطور باید حل کرد، اینها بماند که اون وقت با چه حرص و جوشی باید فیزیک کرد توی کله شون که سخت نباشه که شیرین باشه و .... شیطنتهای نوجونی هم بماند که من براشون صبر و حوصله کافی رو دارم -نمونه ش هم دختر بسیار شیطون و پرجنب و جوشی که همه مدرسه ازش شاکی هستند ولی به خاطر این که موبایلش سر کلاسم زنگ خورد و بین خودمون موند و اعتمادی که بهم کرد فیزیکش برعکس بقیه درسهاش عالیه و خیلی هم با هم دوستیم- اما واقعا بی ادبی و گستاخی رو نمی تونم تحمل کنم.
امروز دوتا از دبیرهای دیگه مدرسه آقا بودند، آقایونی که همیشه مدیرمون با آب و تاب از مدیریت کلاسشون تعریف می کنه و وقتی بحث شد گفتند که این بچه ها فقط به دو روش مهار میشن، یکیش کوبیدنه! مثال دبیر شیمی کلاس هفته پیشش بود که با همین بچه های کلاس من کلاس فوق العاده داشته و برای اولین بار سر کلاسشون میرفته، یکی از این دخترها اول کلاس یه مسخره بازی ای در میاره و ایشون میگفتند که من گفتم: "نیشت رو می بندی یا پرتت کنم بیرون؟!" و تا آخر کلاس بسیار مودب و ساکت شده و حربه دیگرشون هم 5 نمره مستمر هست که صفر میده بی برو برگرد و حتی با وساطت مدیر هم تغییرش نمیده.
من اما نمی تونم! یعنی من تا الان همه ش احترام گذاشتم بهشون و واقعا اگر بنا باشه همچین برخوردهایی بکنم خودم عصبی میشم و بهم میریزم. اصلا از صبح فکر می کنم مثلا بخوام همچین برخوردی بکنم چی باید بگم؟ و دایره لغاتم به همین نیشت رو ببند آقای دبیر شیمی محدوده که امروز در ذهنم نقش بسته. خنده دار میشم احتمالا وقتی بد و بیراه گفتنم هم تکراری باشه!
همین امروز یکی از شاگردها قبل از کلاس اومده که بگه امتحان امروز رو نخونده میگه خانم با مامانم دعوام شده دیروز و وسطهای صحبتش اشاره به گردنش می کنه که ایناهاش آثارش هم پیداست، که اثارش همانا یک خراش وحشتناک که از پشت گردنش تا جلو کشیده شده، بود و گفت دیروز تعداد زیادی قرص خوردم و همونجا هم داشت گیج می زد. اون وقت من به این دانش آموز که با مامانش کتک کاری می کنه (کاری که برخلاف تصورم گویا خیلی هم رایجه!!!) احترام می گذارم و اون اصلا زبان احترام من رو متوجه نمیشه. هم دلم براش می سوزه و هم تحمل پررویی هاش رو ندارم.
اونقدر امروز برام سنگین و سخت بود که موقع برگشت با سلام و صلوات رانندگی می کردم و تا الان هم لحظه ای از ذهنم نرفته که واقعا چه باید کرد؟
*درس معلم ار بود زمزمه محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را؟ (نه جونم! قدیما فلک داشتن :))