دخترک بسته آجیل کوچکی را که از مهد آورده بود محکم چسبیده بود، توی ماشین گفت شب به شما تعارف می کنم. به خانه که رسیدیم آجیل بدست توی خانه می چرخید، کم کم پسته و شیرین گندمک توی بسته اراده ش را شل کردند، گفت درش را باز کن یه دونه بردارم و بعد دوباره ببند. به همین طریق کلی شبیخون به بسته آجیل زد تا غروب. سرشب خوابش گرفته بود و به زور منتظر ماند که بابا بیاید و فریضه تعارف کردن آجیل شب یلدا را انجام بدهد، زنگ زدم به همسرم که کمی زودتر بیا که این فریضه قضا نشود، همسر هم که گفت امشب بلندترین شب سالست و جان می دهد برای کار کردن بیشتر!

آمدن پدر همانا و اعتراض های دختربزرگتر همانا. پس هندونه کو؟ ما قراره بریم خونه ی کی؟ پس ما چرا مهمونی نمیریم؟ و ازین سوالهای داغ دل تازه کن. در همین راستا زنگ زدیم خانه ی مادربزرگ و همه جمع بودند و شام پخته بودند و برده بودند کنار مامان باشند. گوشی را که قطع کردم پرتش کردم روی مبل و زیر لب گفتم کوفتتون بشه! و البته اصلا از ته دل نبود اما می خواستم دلم کمی خنک بشود در این سوز یلدا.

سرشب همه اهالی گرفتند خوابیدند و حالا من مانده ام و دارم همراه با مهمانهای حاج خانم-همسایه طبقه بالا- یلدا را گرامی می دارم. به وجدانم می گویم ناراحت نیستی به هوای این دوتا هم یک مراسم کوچولو نگرفتی؟ زل می زند توی چشمم و عین خیالش نمی آید.

وبلاگ جان بهت بر نخورد

سرم سنگینه از این همه حرف نزده، من کم حرف بودم زمانی. یک زمانی به دوستهام که می گفتن برای تعریف کردن از وقایع مدرسه و دانشگاه همینطور دنبال مامانشون راه میفتن و حتی تا دم در دستشویی هم همراهشون میرن می خندیدم که از کجا حرف میارن اما الان حجم حرفهای تلنبار شده رو حس می کنم، سرم سنگین میشه، خوابم نمی بره گاهی، توی رختخواب صدبار غلت می زنم و با خودم حرف میزنم و نهایتا خواب همون چیزها رو هم می بینم.

این حالت اسم داره؟ چاره داره؟ مرضی چیزی که نیست؟ آخه یادمه یه بار با خواهرم از سفر بر می گشتیم که رفتیم منزل یکی از دوستان که مدتی برای کار به قزوین رفته بودند و البته اقای خانواده هم اصرار داشتند که برای روحیه خانومشون یه سر به اونها بزنیم. خلاصه این خانوم نذاشت ما دست به سیاه و سفید بزنیم، نه به خاطر مهمون داری، هی به ما می گفت: "تو رو خدا بیاین بشینیم حرف بزنیم! ول کنین اونا رو!" ما هم می خندیدیم و می گفتیم باشه. خلاصه که گویا این خانوم هر کسی رو گیر می آورد همین حال رو داشت. یعنی می گفت بیایین حرف بزنیم! و انصافا هم سر می برد. بعدها شنیدم که بنده خدا بیماری روانی گرفته و مدتی بستری بوده. خلاصه دارم از خودم می ترسم، آخه اون بنده خدا اینقدر حرف داشت و هر کسی رو گیر می آورد شروع می کرد به حرف زدن این شد عاقبتش، من که این همه حرف دارم همه ش رو هم با خودم در میون میذارم چی میشم؟

قدیما جور استاد داشتیم الان جور شاگرد

از اون روزهای تلخ مدرسه بود امروز. کلاس رو ده دقیقه مونده به تموم شدنش ترک کردم. وقتی نشستم توی دفتر و شروع کردم حرف زدن با معاونمون تازه فهمیدم چقدر عصبی شدم. بچه ها هر سال اذیت های خودشون رو داشتند اما امسال دیگه واقعا نوبر هستند! یعنی حس می کنم وارد دارالتادیب شدم یا یک جایی که مجمع اراذل و اوباشه! 

تصور کنید که من معلم به دختری که روی دسته ی صندلیش و پشت به من نشسته تذکر میدم که کلاس شروع شده و اون با کلی چشم و ابرو و حالتهای گستاخانه میگه: "خودتونم روی میز نشستید!" سطح درسیشون که تقریبا زیر صفره و هنوز نمی دونند 2x=4 رو چطور باید حل کرد، اینها بماند که اون وقت با چه حرص و جوشی باید فیزیک کرد توی کله شون که سخت نباشه که شیرین باشه و .... شیطنتهای نوجونی هم بماند که من براشون صبر و حوصله کافی رو دارم -نمونه ش هم دختر بسیار شیطون و پرجنب و جوشی که همه مدرسه ازش شاکی هستند ولی به خاطر این که موبایلش سر کلاسم زنگ خورد و بین خودمون موند و اعتمادی که بهم کرد فیزیکش برعکس بقیه درسهاش عالیه و خیلی هم با هم دوستیم- اما واقعا بی ادبی و گستاخی رو نمی تونم تحمل کنم.

امروز دوتا از دبیرهای دیگه مدرسه آقا بودند، آقایونی که همیشه مدیرمون با آب و تاب از مدیریت کلاسشون تعریف می کنه و وقتی بحث شد گفتند که این بچه ها فقط به دو روش مهار میشن، یکیش کوبیدنه! مثال دبیر شیمی کلاس هفته پیشش بود که با همین بچه های کلاس من کلاس فوق العاده داشته و برای اولین بار سر کلاسشون میرفته، یکی از این دخترها اول کلاس یه مسخره بازی ای در میاره و ایشون میگفتند که من گفتم: "نیشت رو می بندی یا پرتت کنم بیرون؟!" و تا آخر کلاس بسیار مودب و ساکت شده و حربه دیگرشون هم 5 نمره مستمر هست که صفر میده بی برو برگرد و حتی با وساطت مدیر هم تغییرش نمیده.

من اما نمی تونم! یعنی من تا الان همه ش احترام گذاشتم بهشون و واقعا اگر بنا باشه همچین برخوردهایی بکنم خودم عصبی میشم و بهم میریزم. اصلا از صبح فکر می کنم مثلا بخوام همچین برخوردی بکنم چی باید بگم؟ و دایره لغاتم به همین نیشت رو ببند آقای دبیر شیمی محدوده که امروز در ذهنم نقش بسته. خنده دار میشم احتمالا وقتی بد و بیراه گفتنم هم تکراری باشه!

همین امروز یکی از شاگردها قبل از کلاس اومده که بگه امتحان امروز رو نخونده میگه خانم با مامانم دعوام شده دیروز و وسطهای صحبتش اشاره به گردنش می کنه که ایناهاش آثارش هم پیداست، که اثارش همانا یک خراش وحشتناک که از پشت گردنش تا جلو کشیده شده، بود و گفت دیروز تعداد زیادی قرص خوردم و همونجا هم داشت گیج می زد. اون وقت من به این دانش آموز که با مامانش کتک کاری می کنه (کاری که برخلاف تصورم گویا خیلی هم رایجه!!!) احترام می گذارم و اون اصلا زبان احترام من رو متوجه نمیشه. هم دلم براش می سوزه و هم تحمل پررویی هاش رو ندارم.

اونقدر امروز برام سنگین و سخت بود که موقع برگشت با سلام و صلوات رانندگی می کردم و تا الان هم لحظه ای از ذهنم نرفته که واقعا چه باید کرد؟

*درس معلم ار بود زمزمه محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را؟  (نه جونم! قدیما فلک داشتن :))

آقای همسر با یک برگه از در وارد شده که یک خبر خوب! هیچ نفهمیدم چه می تواند باشد. برگه ی مذکور قبض تلفن بود که رقمش رکورد زده بود و به کمترین مقدار خود در دوسال گذشته رسیده بود. همیشه که نباید گوشی بگذارند روی قلب کسی یا دستگاه وصل کنند و ضربان قلبش را بشمرند، گاهی وقتها همین قبض تلفن می تواند ضربان دل آدم را نشان بدهد، که دست از سرک کشیدن به خانه ی مردم -مامان و باقی اهالی یعنی- برداشته، دست برداشته از حرف زدن هایی که هیچ وقت به حرفهای ناگفته ختم نمی شوند و دغدغه هایی که همیشه توی سر می مانند و نشسته کنج دل خودش و به خودش می گوید "اصلا همه رو ولش کن! خودت خوبی؟"
*
یک کلاه کافی نبود، باید یک کار بزرگ تر شروع کنم، یک کاری که بیشتر مشغولم کند، حالم را خوب کند. کجایی چهارراه حسن آباد؟

با من بگوی که خیالات خوش را در کدامین کارگاه می بافند؟*

قصد داشتم دیروز بیایم بنویسم که چقدر حال همه مان خوبست و بعد از آن روزها فقط تک سرفه زدن باعث شکر گزاریست، پنج شنبه حتی رفتیم برای خانمهای خانه کفش گرم بخریم و برای بچه ها چکمه خریدیم که بسی ذوق زده شدند و امروز هم به ذوق همان چکمه ها دخترکوچکم هیچ اهمیت نداد که من حاضر نشده ام و احتمالا خانه می مانم. پنجشنبه پشت چراغ قرمزی که قبل از رسیدن به کفش فروشی مانده بودیم داشتم فکر می کردم چه خوب که دفترچه بیمه توی کیفم نیست، که قرار نیست مقابل ساختمان پزشکان بایستیم و سر کج کنیم توی مطب تا دکتر ببیند چه دردمان است، جا نبود وگرنه همانجا به خاک میفتادم از رضایت!

خلاصه که دیروز چشم باز کردم که دیدم پرده می رود توی دیوار دیوار می رود توی سقف، فوبیای مرض ناگهانی گرفته ام احتمالا و هراز گاه توهم می زنم و یک حالتهای اینطوری می آید سراغم. خلاصه که بلند شدم افتان و خیزان در حالی که حس کسی را داشتم که سوار وسایل شهربازی شده و مدام بالا و پایین می رود، دختربزرگه به پدرش پیشنهاد داد که من را ببرد دکتر و آنها با هم توی خانه می مانند. یعنی می شود آدم همچون هواداری داشته باشد و حالش بد بماند؟ رفتیم یک دگزا نوش جان کردیم و بهتر برگشتیم خانه. تا شب یک کلاه قلاب بافی هم برای دخترک بافتم تا هرچه گره هست توی سرم برود لای میل و کاموا. هنوز گلهای رویش مانده اما خودم بعد از حداقل پنج بار شکافتن و بافتن راضیم.


و البته این هم عکس اشارپی که پارسال نصفه مانده بود و احتمالا دوباره شکافته بشود!

*

حالا بچه ها به خوشی رفته اند، عطر به تفت داده هم توی خانه پیچیده و سروچمان هم در آرامش می خواند و من بهتر ازین نمی توانم باشم. الهی شکرت! تو بگیر از سر ترس، اما چه کنم همینقدر دل دارم.

* شکسپیر

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست*

این چند روزه اوج درد و لذت بودم! تنها بودم و بیشتر از هر حس غم انگیز دیگه ای خسته. به خودم کاملا حق میدادم و حق میدم، وقتی تمام شبانه روز حس مسئولیت داشته باشی نسبت به هر صدایی سرفه ای و حرکتی توی خونه و این کار تمام وقت همه ش باید در نهایت لطافت و مهر و محبت نسبت به آدمهایی انجام میشد که به شدت مریض و غرغرو و بهانه گیر و بداخلاق بودند- چه بچه شون و چه بزرگشون!- و حال خودم هیچ از هیچ کدومشون بهتر نبود و حس می کردم کفگیر تمام حسهای خوبم نسبت به همه به ته دیگ خورده و دیگه چیزی برای بخشیدن ندارم. و اوج لذت بودم وقتی با همون حال نزار کنارشون بودم و نگاهشون می کردم که کنارم نفس می کشند، وجود دارند، گرمای وجودشون رو میتونم لمس کنم، حرف می زنند، نگاهم می کنند و یک کلمه "هستند" و از صمیم قلب شکرگزار بودم وقتی به غول بی رحم دنیا فکر می کردم.

یک روز صبح همینطور خسته که بیدار شدم و دیدم همه مون همونطور مریض و تبداریم و تصور حجم تمام کارهایی که باید انجام می دادم و کفگیری که به ته همون دیگ باید می کشیدم بی هیچ دریافتی باعث شد بشینم اول صبح مفصل گریه کنم و بعد که صورتم رو شستم دوباره رفتم زیر کتری رو روشن کردم و خلاصه مثل هر روز ادامه دادم.

حالا الهی شکر همه مون بهتریم، بچه ها دوباره می خندند، همسرم نون تازه میخره و من قیمه می پزم اما هنوز حس کویری رو دارم که خشکیده، که ترک ترک شده و بارون میخواد. به خودم نهیب می زنم که ما بزرگ شدیم و مسئول خاکمون فقط خودمونیم. به همسرم میگم نکنه اسم این خودکفایی و بزرگ شدن نیست؟ نکنه اسمش خودکشی احساسیه وقتی چاقو میگذاری نه روی شاهرگت که روی احساست و شاخه های نیازمندی رو قطع می کنی تا از دست آب میخوام و نور میخوامشون راحت شی؟!

*آخ! ای دست منبسط نور! اسمت هم قشنگه چه برسه که روی شونه باشی.

برای سلامتی مان هر لحظه شکر.

دیروز که بچه ها را راضی کردم خانه بمانند و آقای همسر را بردم دکتر و داروهایش را گرفتم و آمدم خانه حس کردم که یک چیزی ازم کم شده، بعله طاقت میکروبها یا چه می دانم ویروسهایم تمام شده بود و اعلام وجود اساسی کرده بودند، کم کم همانطور که سوپ می گذاشتم و ظرفها را می شستم وا می رفتم یعنی اگر کسی بود مسئولیتهای مرا قبول می کرد مطمئنا همانجا ولو می شدم اما نمیشد. کمی از داروهای آقای همسر کش رفتم و سعی کردم از آب لیموشیرین هایی که به بقیه می دهم خودم هم بخورم و افتادم. شب تا صبح با دخترم سرفه کردیم و هی آب خوردیم دوتایی و چهارصبح با هم سیب گاز زدیم.

امروز صبح اما گلویم چفت شده بود و با قسم حضرت عباس هم صدایم در نمی آمد، همانطور صدا خروسی رفتم سر کلاس که خدا را شکر دستیار داشتم و جز چند قوقولی ساده لازم نشد حرف دیگری بزنم. بعد هم آقای همسر یکراست بردم دکتر و گفتم لطفا آمپول بده که زود خوب بشوم وقت ندارم! گفت نمی گفتی هم لازمت بود. 

ناهار را مهمان دستپخت آقای همسر بودیم و خوابیدم، عصر که بیدار شدم نماز بخوانم، آفتاب کم جان پاییزی خودش را پهن کرده بود وسط پذیرایی و من دوباره سرپا شده بودم، همین که می دیدم می توانم ایستاده نماز بخوانم، به شام شب فکر کنم، دلم بخواهد بلند شوم دستی به سر و روی خانه بکشم داشتم پر در می آوردم، می دیدم که زندگی دوباره دارد جلوی چشمم برق می زند! آنقدر حس قدرتمند و تاثیر گذاری بود که یادآوریش هم انرژی بخش است. از ته دل برای همه کسانی که بیماریهای سخت و مزمن دارند دعا کردم و بلند شدم یک دیس لیموشیرین و پرتقال و نارنگی خودم را مهمان کردم.

حالا نصفه شبی دیدم این همه دارو و اسپری و پاشویه کردم این دخترک را اما هنوز تک سرفه هایش نمی گذارد آرام بخوابم بلند شدم تا سرم را اینجا بند کنم! همانطور که نیمه هوشیار بود بهش گفتم که شب خوب نخوابیده و صبح خانه بماند، من می روم و زود بر می گردم، شماره ام را هم می نویسم می گذارم، کمی کارتون ببیند تا سریع بیایم. گفت باشه و خوابید. بعد هم بهم تذکر داد با بابا خوب صحبت نکردی، جل الخالق! خوش به حال باباها! چیزی نگفتم، به آقای پدر که امروز جایش را با من عوض شده بود و پای تخت دخترک مانده بود چه کار کند گفتم "شما برو بخواب چون من عمرا با صدای سرفه این دختر خوابم ببره لااقل یه نفر خوابیده باشه برای فردا" و این دخترک پنج سال و نیمه براین باور بود که جمله من کمی تا قسمتی عصبانی بوده و لابد قدردان زحمات امروز بابایش نبوده ام؟! خوب شد گفتم برو بخواب اگر می گفتم بیا این جا بشین آنوقت حکمش چه میشد؟

چقدر خوبست که می توانم به منطقش اعتماد کنم، به تنها ماندن های بی بهانه ش، به درک کردن شرایطش، به این که تنها باشد شماره ام را می گیرد و سفارش یک خوراکی می دهد، به این که حواسش به لحن من هم هست و با همان حال نیمه جان هم حرفش را می زند. حالا تا سرفه هایش شروع نشده بروم دو ساعت بخوابم برای کلاس ساعت هفت و نیم.

*راستی به نظرم جا افتاده ایم، یک جور خانوادگی مشکلمان را حل می کنیم بلاخره، قبلا در این شرایط که گیر می کردم مدام فکرم می رفت پی این که کاش کسی بود کمکم می کرد، اگر نزدیک مامان یا خواهرم بودم ال میشد و بل میشد و البته هی به خودم جواب می دادم و خودم را ساکت می کردم. اما حالا اصلا فکرم به این چیزها هم نمی رود، یک جور اعتماد به نفس پیدا کرده ام لابد! یا فهمیده ام که می توان ازین چیزها جان سالم بدر برد! یا چه می دانم یک مکانیسم دفاعیست که لااقل انرژی و روحیه م حفظ می شود.

**تنتان سلامت!

باز این دخترک ما مریض شده، هذیان می گوید مثل فیلم سینمایی! یعنی گاهی چشمهایش را هم که باز می کند حرفهایش ادامه دارد، مثلا می گوید "مامان وقتی اونو بلند کردی رفت توی چشمم" که بعد من می پرسم چی مامان و کمی باهاش حرف می زنم تا به هوش می آید. همسرم هم از تب چشمهایش باز نمی شود من هستیم و دخترک گندم گون کوچکم که سلامت توی خانه می چرخد و این اوضاع باعث شده که تمام غرزدنها و شیطنت ها و خرده فرمایشات پایان ناپذیرش خوشحالم کند که کلمه نعمت برای سلامتی کلمه کوچکی ست!

خودم هم از صبح گلویم چرک کرده و برایم جالب ست که انگار سیستم بدن ما مامانها هم می داند که برای مریض شدن، از پا افتادن یا هر پدیده غیر معمول دیگری باید از کارهای و مسئولیتها اجازه بگیرد و میکروبهای محترم بمانند پشت در تا فرصت مناسب!

*

این هفته آنقدر افکار ذهنم رنگارنگ و متفاوت و ضد و نقیض بودند که امشب فکر کردم شاید این خارش گلو چرک نباشد، حرفهای تلنبار نوشته نشده ام باشند در اینجا. دوباره سلام!

برو گمگشته خود را درون خویش پیدا کن

حس می کنم خیلی حرفها هست که باید بنشینم مرد و مردانه با خودم در میان بگذارم و با هم به یک نتیجه ای برسیم٫ اینست که حرف زدنم اینجا نمی آید٫ باشد که مذاکرات من به علاوه من هم به یک آشتی و صلح بین المللی بیانجامد که همانا آدمی که با خودش دوست نباشد نمی تواند با کس دیگری دوستی کند.