توی همین یک ماهی که مدام در کتاب های خیاطی سر چرخاندم خیلی چیزها یاد گرفته ام. نه این که الان بتوانم یک دست پیراهن مجلسی تقدیم کنم اما کلی از یقه ها و آستین ها و برش ها فهمیده ام. حالا امروز مانتویی که چند وقت قبل -قبل از این مود خیاط شدن- به همان خیاط زبردستی که همیشه قبولش داشتم  سفارش داده بودم به دستم رسیده٫ روی دستم مانده و تمام ذوق و شوقم ماسیده. حالا می فهمم کجاهای کارش ایراد دارد٫ فلان برشش چقدر ساده بوده و چقدر هزینه کرده ام و سرشانه های افتاده ش که بهم گفت مدلش است کل مانتو را زیر سوال برده.

اگر خواهرم برش ندارد٫ دست به قیچی می شوم و درستش می کنم. اصلا نمی توانم خودم را در این گونی تحویلی تصور کنم.

نتیجه اخلاقی: آدم هرچه بیشتر بداند سخت پسند تر می شود٫ هر چه بیشتر بفهمد بیشتر بهش سخت می گذرد.

رضایت شغلی گمشده در آشپزخانه

با این که حجم انبوه ظرفها را بدون دست کش شستم هنوز گوشه و کنار ناخن هایم بنفش است. نمی دانستم این رنگی می شود وقتی دیشب تا دیروقت نشستم که جعبه آلبالوها را هسته گیری کنم. حالا اما کلی مربای البالوی خوش مزه توی یخچال هست و یک شیشه شربت خوشرنگ هم.

*

مبین نت اهدایی دانشگاه توی آشپزخانه بهتر از هرجای دیگر آنتن می دهد. بدین ترتیب یک میهمان کنار دستم پیدا شده و آن همین لب تاب است که آقای همسر بعد از انجام کارهایش روی میز آشپزخانه جا می گذارد. چند شب پیش که من اینجا کار می کردم و همسرم در حال حل مساله بود. یک معادله اساسی روبرویش بود و اخم هایش در هم. با همان حال و احوال آشپزخانه داری توجهم جلب شد...انگار رفته باشم به سالن کلاسها. به همانها که انگار برای انبار دانشجو طراحی شده بودند٫ وسیع و پله پله. همیشه یک جور هراس در من ایجاد می کردند آن کلاسهای انتهای دانشگاه به خصوص سر کلاسهای عمومی با آن صدتا دویست تا دانشجو. اما کلاس دیفرانسیل تعدادمان کم بود٫ دکتر تابش با همان صورت و لحن جدی که درس می داد من ردیف جلو می نشستم. دفترم مثل همیشه مرتب بود اما به استثنای همه شان کامل بود٫ آن هم به خاطر این که سر این کلاس از قضا می فهمیدم که استاد چه می گوید. همانطور که بالای سر همسرم ایستاده بودم چند راه گفتم و مشکل حل شد. مساله او حل شد و مساله من شروع. باید اعتراف کنم که دلم رسما برای خودم سوخت٫ دلم برای تمام این کارها٫ برای چیزهایی که کلی درسشان را خواندم٫ برای تلاش کردن٫ برای کلی مغز گذاشتن و مساله حل کردن٫ برای کار جدی کردن تنگ شده است. نه این که تدریس بد باشد که خیلی هم دوستش دارم اما من اگر از خودم و ذهنم کار نکشم می پوسم. از خودم راضی نیستم وقتی که کارم پویایی ندارد. شاید عجیب باشد اما اگر یک روز مدیرمان می خواست که بیشتر تلاش کنم٫ سطح کلاس را با هم بالا ببریم٫ روشهای جدیدتری به کار بگیرم بسیار هم خوشحال میشدم اما اینطور نیست. مهم نیست که چه می کنم٫ فقط باید چند صفحه کتاب در این کلاس تمام شود. چالش با بچه ها٫ کارهای تازه کردن٫ مجله آوردن٫ نمایش گذاشتن این کارها در این جا برد ندارد و حس مرداب بهم دست می دهد.

آه تهران نازنین! کاش  نه فقط برای کار که جای بهتری بودی برای زندگی.

 

خدایا چنان کن سرانجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار

خوب بسلامتی انتخابات هم به پایان رسید و من از دیدن مردم نازنین قصه گو در تاکسی و خیابان و صف نان در صفهای انتخابات باز هم به این نتیجه رسیدم که مردم ما واقعا قابل پیش بینی نیستند و البته این نتیجه با نظرسنجی های قبلی هم نمی خواند. اما هرچه بود مبارک ما باشه. حالا:

اولا: رای من کو واقعا؟ 

دوما: بلاخره این سیستم -که اتفاقا کادر ستاد انتخاباتش همون کادر قبلی هستند- پر از تقلب هست یا خیر؟ الان این نتیجه رو قبول کنیم ما؟

سوما: با تمام اینها برای کسانی که با این انتخابات روزنه های امید توی دلشون روشن شده از صمیم قلب خوشحالم. این خاک برای همه ماست. مبارکشون باشه!

چهارم: برای خودمون و کشورمون و این مشق های دموکراسی هم خوشحالم. درسته خط خطی داریم٫ غلط غولوط می نویسیم گاهی٫ اما داریم مشق می کنیم.  مشق که هروقت برنده شدیم ملت رو آگاه و فهیم ندونیم و هر وقت باختیم یا بزنیم زیر همه چیز یا ارا رو برای توده ناآگاه بی سواد درجه دوی ساده بدونیم. مشق که مخالفین رو آدم به حساب بیاریم و یه روز خس و خاشاک نباشند و روز دیگه امت همیشه در صحنه. مشق که ایران رو خودمون و اطرافیانمون ندونیم٫ مشق مشق مشق های خوب برای روزهای خوب آینده انشالله!

پنجم: هیچی دیگه. چشمها خیره به او! قلب ها غرق دعا! ببینیم چه می کند این دولت تدبیر و امید!

اتاق خیاطی

از وقتی آمدیم به زحمت برگه های دبیرستان را تصیحیح کردم و تحویل دادم. به زحمت یعنی به زور خودم را از چرخ خیاطی کندم  و نشستم پای برگه ها. مانتو و شلوار ساده ای که تهران الگویشان را کشیده بودم دوختم بلاخره. خانه را نخ برداشته بود چند روز. اگر کسی به محدوده کار من نزدیک میشد مسئولیت فرورفتن سوزن در پایش برعهده خودش بود٫ من و بچه ها هر کدام یک متر داشتیم در راستای کم نیاوردن! سه تا شلوار خانگی هم برای بچه ها دوختم٫ دوتا برای دخترها و یکی هم برای نتیجه کوچولوی خانواده. یک سری دستگیره و دستمال آشپزخانه برای مادرشوهرم -که مدتیست به خاطر درد دستهایش نمی تواند خیاطی کند- دوختم و فرستادم برایش٫ خودشیرینی ای بود برای خودش که کلی بابتش خوشحالم. باز هم پارچه دارم و کلی نقشه با همین سواد کم خیاطی. معاون مدرسه مان ابروهایش را بالا انداخت وقتی در مقابل تشویقهایش می گفتم همه ش به خاطر تنهایی است و فرار از افتادن در دام دلتنگی و بی حوصلگی. ولی همینست و یک وقتها فکر می کنم این دوری ها اگر نبودند راستی راستی من اینی نبودم که حالا هستم٫ این که چه فایده یا می ارزیده یا نه را درست نمی دانم اما حالم خوب است با این کارها٫ زن درونم نفس می کشد. البته باید این قورباغه لزج و چشم ورقلمبیده که همانا برگه های آزمایشگاه دانشجوهاست به زودی قورت بدهم و با خیال راحت دست در دست ژانومه جان خیاطی بازی کنیم.

پ.ن: سایتهای فارسی هنوز در آموزش انگشت کوچک سایتهای خارجکی نشده اند. هرچه سایتها و حتی کتابهای آموزشی ما با خست توضیح می دهند این دوستان آن ور آبی -به خصوص وبلاگهایشان اگر اقای فیلترینگ بگذارد- زکات علمشان را مشتی می دهند٫ نکته به نکته مو به مو. مثلا این نمونه طرز دوختن زیپ شلوار که عمرا فارسی اش را بشود پیدا کرد٫ شیفته همین هستم که فرض می کنند شما دست راست و چپتان را هم احتمالا نمی دانید و با این فرض آموزش می دهند٫ برخلاف سیستم آموزشی و اداری و ... ما که بنا را می گذارند بر این که شما خودت باید بدانی و ادم خودش باید عاقل باشد کلا. اصلا بنده یک تز جامعه شناسی کمی خودپسندانه هم دارم که به همین دلیل دوستان کشورهای جهان اول با عرض معذرت کمی خنگ به نظر می رسند٫ بس که ما در سیستم کشور خودمان مجبوریم از مغزمان کار بکشیم و مدیریت آنها قبلا برای همه امور به جای همه مردم فکر کرده است.

پ.ن: دیگر این که تا جایی که من فهمیدم بیش از آن که آن طرف آب کشیدن الگو و طراحی لباس برای خود مطرح باشد مجله خریدن و الگو در آوردن از آن باب است. عرض نکردم ما از سلولهای خاکستری بیشتر کار می کشیم؟ گیریم که زیپ دوختن را باید از مامان بزرگمان یاد گرفته باشیم!

پ.ن: غیر از عشق مدرسه و کتاب و دفتر٫ رسما عاشق این چندماه تعطیلی آموزشی ام. فرصت طلایی رسیدگی به آن چه دوست داری.

پ.ن: عنوان برگرفته از اینجا.

تولد

شناسنامه من یک دروغ تکراری است
هنوز تا متولد شدن مجالم هست

بله ما اینطوری در مقابل  عدد ۳۱ که البته شمعی هم براش فوت نکردیم خودمون رو مثلا به اون راه می زنیم!

 

*محمدعلی بهمنی

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید


طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید


برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.

"خدیجه پنجی"

پ.ن: جای همه ی دوستان خالی!