توی همین یک ماهی که مدام در کتاب های خیاطی سر چرخاندم خیلی چیزها یاد گرفته ام. نه این که الان بتوانم یک دست پیراهن مجلسی تقدیم کنم اما کلی از یقه ها و آستین ها و برش ها فهمیده ام. حالا امروز مانتویی که چند وقت قبل -قبل از این مود خیاط شدن- به همان خیاط زبردستی که همیشه قبولش داشتم سفارش داده بودم به دستم رسیده٫ روی دستم مانده و تمام ذوق و شوقم ماسیده. حالا می فهمم کجاهای کارش ایراد دارد٫ فلان برشش چقدر ساده بوده و چقدر هزینه کرده ام و سرشانه های افتاده ش که بهم گفت مدلش است کل مانتو را زیر سوال برده.
اگر خواهرم برش ندارد٫ دست به قیچی می شوم و درستش می کنم. اصلا نمی توانم خودم را در این گونی تحویلی تصور کنم.
نتیجه اخلاقی: آدم هرچه بیشتر بداند سخت پسند تر می شود٫ هر چه بیشتر بفهمد بیشتر بهش سخت می گذرد.