مثل این که "هم نورد افقهای دور باید شد!"

درست مثل کودکی که وقت به دنیا آمدنش رسیده باشد، کرمی که وقت پاره کردن پیله اش باشد یا پرنده ای که وقت مهاجرتش باشد. اتفاقی می خواهد بیفتد، هر چند آرام و ساده اما من گنگم و منتظر مثل همان کودک یا همان پروانه یا پرنده، من حال همه شان را درک می کنم که دل توی دلشان نیست اما راهی جلوی رویشان است که می دانند باید بروند. من هم می دانم راهی را باید بروم و پیش از آن باید اول راه را پیدا کنم، چند قدمی بروم ببینم همینست راهی که باید بروم یا نه برگردم و از اول راهی که منتظرم است را بیابم.

این هفته که گذشت کره ی زمین جلوی روی ذهنم بود، هی با انگشت می چرخاندمش و هی به همه جایش نگاه می کردم، یک جاهایی مثل گوگل مپ* زوم می کردم روی قاره، روی کشور، روی شهر، روی خیابانها، باز زوم آوت می کردم و کره را می چرخاندم، یک جای دیگر دوباره تا ته خیابانهایش را تصور می کردم، خانه هایش، دانشگاه هایش را، سوپرمارکتهایش حتی. بعد می آمدم در دنیای واقعی و فکر می کردم به آدمهای دور و برم، باغچه ی خانه مان، شاگردهای جدید امسال که مثل همیشه بهم ثابت می کنند درس دادن از علایق واقعی منست، به عطر لیمویی که آبش را گرفتیم و شیشه شیشه اش کردیم و کمی هم برای همسایه کنار گذاشتیم، به مامان که حتما باید هر روز با هم حرف بزنیم و یک گزارش کامل خانوادگی برای من از این یکی و آن یکی حرف بزند، به کلاس خیاطی که چند جلسه اش مانده و مانتویی که باید برایش دگمه بخرم و با افتخار بپوشمش، به همه چیز که در قابلمه سرم مثل نخود و لوبیای آش بالا و پایین میشد و رشته ای که می چرخید فکر می کردم و آخر کار که خوب بین زمین و زمان گیج می شدم باید پناه می بردم به سررشته دار امور که رشته ی کار مرا خودش در دست بگیرد.


*google map

تفاوت فرهنگی

یک تفاوت فاحش بین سایتهای دانشگاهی ایرانی و غیرایرانی عکسهایشان است. گذشته از عکسهای حرفه ای طبیعیت و فضای دانشگاه که جایش در سایتهای خودمان خالیست، عکسهای اساتید خیلی با هم متفاوت است. عکس اساتید ایرانی خیلی خیلی پرسنلی ست، خیلی خشک و سه درچهار! ولی اساتید خارجی که گاها ایرانی هم هستند خلی ریلکس و در پوزیشن های مختلف و تقریبا در بیشتر مواقع با یک لبخند باز!

پ.ن: ایضا اساتید ما از وقتی ورودی دکترا قبول شدند به هم گفته اند آقای دکتر و خانوم دکتر. در حالی که آن طرف تا وقتی استاد تمام هم بشوند جین و جک و تام و بهروز و بهرام می مانند!

با چندتا دوست نشسته ایم٫ حرف می چرخد و می چرخد بین خاطرات بیمارستان یکیشان که ماماست و شب بدی در بیمارستان داشته٫ غصه خوردنهای زنانه مان موقع کلاه پهلوی دیدن و اشک های من موقع خندیدنم که همیشه سوژه بقیه می شود. یکیشان می گوید: "من شبها موقع خواب یه فاتحه برای مادرم می خونم٫ یکی برای بابام٫ یکی برای مادرشوهرم٫ یکی هم برای پدرشوهرم٫ بعد کم کم همه از گوشه و کنار میان٫ خاله و عمو و دایی و مادربزرگ و ... دیگه خوابم می گیره و میگم برید برید همون یکی برای همه تون بسه!" جمله آخر را که می گوید دستهایش را کنار سرش تکان تکان می دهد که مثلا دارد آن آدمهایی که توی صف به انتظار یک فاتحه می آیند سراغش کنار بزند. از این کارش خنده ام می گیرد٫ همه می خندیم از دستش٫ می خندم٫ این وسط سوزش دلم سریع می دود توی صورتم٫ آنقدر که بینی ام می سوزد٫ حس می کنم چشمهایم قرمز شده اند و اشکهایم قلپ قلپ سرازیر می شوند. می گویند ما بلاخره نفمیدیم تو می خندی یا گریه می کنی. می گویم هر دو.

 

چه میشد اگر قالیچه جادو وجود داشت

همیشه از کسانی که بابت خوش گذرانی کردنشان هم غر می زنند بیزارم، اما رسما از مهمان و میزبان شدن های طولانی خسته شده ام. از این همه سفر رفتن و از راه، از چمدانهایمان و لباسهایی که هیچ وقت داخلشان مرتب نمی مانند. از چند روز پیاپی پذیرایی کردن، از این که هر وعده موظف باشم سفره ام مرتب و گرم باشد و خانه و آشپزخانه در حال آماده باش و خودم در حال لبخند زدن. می دانم که موقتیست و همینش دردناک است که می دانی این همه دلت تنهایی و خانه و روال ساده همیشگی را می خواهد دو روز دیگر است که خانه و در و دیوارش برایت تنگ شود و دلت همان چیزهایی را بخواهد که امروز از آنها خسته شده ای.

اگر زندگی دور از خانواده در شهرستان را هم یک جور مهاجرت کوچک به حساب بیاوری می شود گفت که با مهاجرت انگار همیشه دلت جای دیگر است. می روی خانه مادرها یکی دو روز نگذشته دلت خانه خودت را می خواهد، می مانی خانه خودت کمی نمی گذرد که دلت برای بوی خانه ی مادربزرگ لک می زند و همینطور روزگار می گذرانی، فقط گذر زمان بهت یاد می دهد که با خانه ی خودت بیشتر خو بگیری و فاصله این سفر خواستن هایت -با یادآوری تجارب قبلی- بیشتر شود. 

کاش پیامبری بیاید بگوید ما خودمان زیبا هستیم

یادم هست وقتی دبستان بودم به مراسم عروسی یکی از اقوام در روستا رفته بودیم. خوب در خاطرم مانده که همسایه ها و اقوام چادر رنگی قشنگشان را سر کرده بودند و آمده بودند تا از مراسم لذت ببرند٫ هیچکدام از مدتها قبل آواره لباس فروشی ها و مزون ها نبودند تا لباسشان تک باشد و پوشیدن همان لباس ساده تکراری برایشان مساله ی نبود٫ هیچ کدام از ساعتها قبل در صف آرایشگاه ننشسته بودند تا خسته و کوفته به مراسم برسند٫ هیچکدامشان وسط مراسم به خاطر پوشیدن کفش های n سانتی لنگ نمی زدند و همه همانطور که بودند داشتند از عروسی لذت می بردند.

حالا من در حالی که حسرت آنها را می خورم از عروسی برگشته ام٫ برای چندمین بار باز توبه شکستم و با بقیه راهی سلاخ خانه ای به نام آرایشگاه شدم٫ درصدی اش را می توانم بیاندازم گردن بقیه که می ترسیدم ناراحت شوند که همراهیشان نمی کنم یا فکر کنند دارم به مراسمشان کم توجهی می کنم و بخش بزرگیش باز بر گردن خودم سنگینی می کند. در تالار وقتی هنوز مراسم تمام نشده بود و داشتم جلوی آینه با دستمال آرایشهای ناهنجارم را پاک می کردم و توی دلم کلنجار می رفتم که یعنی من خودم از پس یک آراستن ساده به دست خودم بر نمی آیم، زن جوانی هم کنارم ایستاده بود و در حالی که مشغول همین کار بود مدام می گفت: "خدا بگم چه کارت کنه! الهی که حرومت باشه این پولی که گرفتی!" و فهمیدن موضوع چندان کار سختی نبود وقتی بقیه همراهانم از وقتی از آرایشگاه بیرون آمده بودیم مدام داشتند درباره همین مساله حرف می زدند. توی آینه به خانم کناری با خنده گفتم "نمی دونم ما زنها چمون شده که فکر می کنیم باید حتما این کارا رو انجام بدیم تا خوشگل باشیم؟" با همان عصبانیت گفت "خودم اگر آرایش می کردم صدبرابر بهتر بود!"و باز به لعن و نفرین هایش ادامه داد و باعث خنده همه اطرافیان شده بود.

تا آخر مراسم من تقریبا با همه دور و بری هایم در این مورد حرف زدم٫ هیچ نمی دانستم جمعیت زنانی که فکر می کنند برخلاف میلشان باید خودشان را با هزار و یک مساله از لباس و کفش و آرایش درگیر کنند این قدر زیاد باشد، زنهایی که بیشتر از این که این کار برایشان مفرح باشد یا دوستش داشته باشند یا بهشان خوش بگذرد دارند به این فکر می کنند که چطور به نظر می رسند و در نهایت اکثرا ناراضی از این همه تلاش به خانه بر می گردند. باید یک فکری برای این حفره بزرگ اعتماد به نفسمان بکنیم، اصلا حواسمان به خودمان نیست. تازه شاید بشود ازین کمپین های حمایت از زنان هم برایش راه انداخت، زنانی که فکر می کنند برای زیبایی به خیلی از اسباب و لوازم خارجی محتاجند و خیلی زحمت ها را برایش به جان می خرند.



پ.ن1: مساله اول اینست که زیبایی را چه کسی برای ما تعریف می کند؟ یک وقتها انگار ما همه از یک سری دوزی آمده ایم بیرون. قاعدتا این همه آدم با این همه سلیقه و نظر متفاوت نباید زیباییشان یک جور باشد.

پ.ن2: و بعد از آن، میزان اهمیت این به اصطلاح زیبایی و بهای رسیدن به آن از نظر ما چقدر است؟ حواسمان نیست که اغلب آسودگی و لذت بردن مان فدای رسیدن به یک قله فرضی می شود.

به کدامین گناه؟!

چند روز بود سرم گرم بود٫ وقت به چیزی که نمی رسید اخبار بود و من تا به حال این قدر نفهمیده بودم که "بی خبری خوش خبری" یعنی چه. آخر هفته داشتم از پارچه هایی که خریده ام به همسرم گزارش می دادم که نمی دانم چطور گفت فردا شاید روز حمله به سوریه باشد. دلشوره عجیبی گرفتم و فکر زنها و مادرها هنوز رهایم نکرده. زنهایی که آن روز و این روزها عمیق تر به چشمان شوهرانشان نگاه می کنند و هیچ بر زبان نمی آورند که اگر او نباشد می خواهند دنیا نباشد٫ مادرهای جوانی که دست نوزادشان را گرفته و بهشان شیر می دهند و فکر می کنند عزیزتر از او ندارند و اگر خار به پای او برود جانشان می رود٫ مادرهایی که شب به خیر را به کودکشان می گویند و خواب به چشمشان نمی آید و به سقف خیره می مانند٫ آنهایی که قد و بالای فرزند جوانشان را نگاه می کنند خاطرات کودکیش را با لذت مرور می کنند و توی دل لعنت می فرستند بر همه شیطان صفت هایی که عطش خونخواریشان را انگار پایانی نیست... 

*

دنیا جای وحشتناکی شده٫ می گویند که همیشه بوده ولی دیگر واژگان ستم و خونخواری و ظلم و قساوت و وحشیگری همه نارسا شده اند در کنار کودکانی که بی ذره ای گناه دچار مسمویت شیمیایی می شوند و به همین بهانه باز به خون کشیده می شوند آن همه به دست کسانی که برای آسایش حیوانات خیابانیشان هم دنبال پناه و غذا و حمایت هستند.