از جمع گرایی به فرد گرایی

منزل خانم "م" دو حمام دارد. یکی که در اتاق مستر است و یکی که در راهرو بین اتاق خواب ها. می گوید بچه هایش یکی از حمام اولی استفاده می کند و یکی از حمام دیگر. می گوید پسر کوچکش می گوید برادرش شلخته است و خوشش نمی آید در حمامی که برادر نامرتب خودش را می شوید استحمام کند. نمی دانم چرا یک باره یاد حمام های قدیمی میفتم که تمام اهل یک محله برای شست و شو با یک بقچه زیر بغل که گاهی چند دانه انار و پرتقال هم درش گنجانده شده بود راهی آنجا می شدند٫ سر یک حوض می نشستند به احوال پرسی٫ یک وقتها پشت هم را می کشیدند و گاهی هم سر حفظ نظافت حمام با هم جر و بحث می کردند. تصورش آنقدر دور از ذهن و مشکل است که انگار نه انگار هنوز بعضی از این حمام ها پا برجا هستند. مادربزرگ های ما با چنین آستانه تحمل و جمع گرایی زندگی می کردند و فرزندان ما با چنین تنهایی ها و فردگرایی هایی٫ ما هم که این وسط حیران!

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

*

برگشتیم، با یک چمدان پر از یاد و البته پارچه و الگوهای ناشی برای روزهای تابستان که وقتی تازه از خانه مامان برگشته باشی بیش از حد هم کش می آیند. سبزی ها در این مدت حسابی قد کشیده بودند و دانه های خوشبختی توی دل ما هم همینطور، آنقدر که هیچ دلم نمی خواست کلید بیاندازم و بیایم خانه. آخ که چقدر بیشتر خودم هستم وقتی می خزم توی خانه مامان در کنار کسانی که می شناسمشان و در خیابان هایی که حتی وقتی از بوی دودشان خفه می شوم دوستشان دارم. حالا هرچه بود کلید را انداخته ام و آمده ام تو. باید بجنبم  و دوباره پوست بیندازم.

بروم این شعر سهراب را مثل خواهرزاده "و" ی نازنین بنویسم بچسبانم به در یخچالم! 

یک چیز جالب یادم افتاد٫ هممسجدی روشندل من -فاطمه خانم- او هم از مسیر دوری به اون مسجد خلوت میومد٫ مسجد نزدیک خونه شون که می رفت خیلی وقتها زنها سر این که سر عصای بنده خدا نجس هست یا خاکی می کنه مسجد رو حرف می زدن و اون طفلک خیلی می رنجید. بنده خدا مجبور بود بلند بلند اعلام کنه خودم از آقای امام جماعت پرسیدم گفته نجس نیست. یک همچین مسلمان هایی هستیم ما خلاصه!

*

کلاسهای امسال هم تموم شدند٫ امروز از مدرسه خداحافظی کردم و فردا ایشالله قراره با قطار دو طبقه سریع السیر - متشکریم تکنولوژی- سفر کنیم٫ دهان چمدونمون رو خونه مادربزرگ باز کنیم و هی نفس های عمیق بکشیم پیش مامان جون! یک وقتها فکر می کنم اگر نزدیکشون بودم هیچوقت به این خوبی ته ته دلم٫ اونجایی که هستند رو حس نمی کردم .

*

یادتون نره اردیبهشت رو خوش بگذرونید!

رفته بودیم پیش آقای خیاطی که این لباس که دوختی و مثلا قرار بود هدیه باشد کوچک از آب در آمده٫ با متر انداز وراندازش کرده بودم و ایرادش در کارور جلو بود٫ کلی توی سرم با خیاط باشی دعوا کرده بودم. آقای خیاط از قضا بسیار خوش اخلاق و خونسرد و مهربان و بابابزرگ بود٫ همه دعواهای توی سرم خاموش شدند و همسرم از ماشین آمد و دوباره پوشید و قرار شد که برایمان درستش کند٫ با لبخند!

وقتی بیرون آمدیم صدای اذان از مسجد کنار می آمد و ما هم رفتیم. بچه ها طبق معمول دنبال من راه افتادند٫ طبقه بالا زنانه بود. فضای زنانه کوچک بود و بچه ها یک جا بند نمی شدند. فرستادمشان پایین٫ باز سر از بالا در آوردند٫ خلاصه چند باری رفتند و آمدند دوتایی جیک جیک کنان و من بهشان تذکر ساده ای دادم که آرامتر. نماز که تمام شد یک خانم مسنی شروع کرد دعوایشان کردن٫ چند نفر هم در چشم غره رفتن همراهیش کردند. این نگاه و برخورد برایم ناآشنا نبود٫ یک صحنه های تلخی از کودکی آمد جلوی چشمم٫ تمام تنفر کودکی ام از پیر زنهای مسجد٫ یاد روزی که چند نفری بهم تشر زدند و من یادم نیست شاید تا یکسال بعد پایم را مسجد نگذاشتم٫ یاد روزهای تازه ی تکلیف که می رفتم مسجد٫ نه مسجد سر کوچه که پر بود از آدمهای غرغرو و ایراد گیر که نماز این بچه قبوله؟ صفمون بهم نمی خوره این وسطه؟ و ... می رفتم مسجدی دورتر که بیشتر برای کسبه بود و قسمت زنانه ش فقط من بودم و یک فاطمه خانم که روشندل بود و اتفاقا ما دوتا کلی هم با هم دوست شده بودیم. خلاصه که نگاه این پیر زن دلم را آشوب کرد و حرفهایش که داشت بلند بلند هوادار می طلبید که بشینید پیش ماماناتون! چه خبره؟! ده بار رفتید و اومدین؟". خوشبختانه بچه هایم دوتایی داشتند نقشه تازه می کشیدند و خیلی متاثر نشدند٫ بهشان گفتم که خانم را ناراحت کردید اما ته دلم می خواست آن زن را خفه کنم. موقع رفتن گفتم خانم! اینها دوبار رفتند و آمدند٫ چیزی نشده! دیدم که توپش خیلی پر است و می گوید بپرس از این خانم! ده بار رفتن و اومدن! خانم ساکت ماند. از پله ها که می آمدم پایین شنیدم خانم ساکت یک جوری که بشنوم گفت "چقدرم بی خیالن!" بلند گفتم "شما ببخشید! دیگه تکرار نمیشه!" غصه ام شده بود٫ من دوست دارم مسجد ها را٫ یکی از کارهای دوست داشتنی برایم رفتن به مسجدهای تازه است اما دیگر دلم نمی خواست پایم را آنجا بگذارم. گفتم بی خود نیست مسجد پر شده از صندلی٫ پاتوق پیر و پاتال ها٫ آدمهای غرغرو که فکر می کنند مسجد را خریده اند و نمی فهمند بدبختانه خاطره ی رفتن به مسجد برای بچه من٫ بقیه بچه ها و حتی خود من قابل تفکیک نیست از آدمهای پیر بدعنقی که تحمل کوچکترین حرکت بچگانه را ندارد و اگر حوصله ندارند توی خانه شان بمانند! گفتم؟ نه این جمله های آخر را فقط توی ماشین هی توی خیالم تکرار کردم و چند تا دستمال کاغذی خیس کردم.

*

پ.ن: دختر کوچکم دم در مسجد که کفش می پوشیدند به خواهرش می گفت: چقدر پیر زنا بدن! بکشیمشون! و خواهرش گفت: مادر جون هم پیره ولی بد نیست که!

پ.ن: یکی از صحنه های جالب در مسجد النبی٫ صف کالسکه ها کنار در است هنگام نماز و حوصله بی نظیر همه در مقابل ونگ ونگی که گاه بر صدای امام جماعت غلبه می کند.

شادی با صدای جیرجیرکها رابطه مستقیم دارد!

دیروز که دیگر از ژولی پولی بودن این چند روزه خودم خسته شدم٫ رفتم ایستادم سر سینک. یک دنیا ظرف بود٫ خواستم به عنوان ریاضت همه شان را بشورم٫ هرچه کاسه خوراکی خوردن٫ پیش دستی هندوانه خوران٫ لیوان هایی که همه رد انگشت بچه ها را داشتند و ردیف شده بودند گوشه و کنار و احتمالا منتظر ناجی همیشگیشان بودند را جمع کردم گذاشتم کنار سینکی که انگار همه ی ظرفهایم را بلعیده بود. جیرجیرکها شروع کرده بودند به خواندن و من ایستادم به شستن و هر ظرفی را که تمییز کردم با خودم فکر کردم افسردگی باید یک رابطه ای با سینک آشپزخانه داشته باشد٫ یک جاهایی روح من گره خورده است به اجاق گازم٫ سینک ظرفشویی و حتی میز تلویزیون خانه ام٫ کثیفی ظرفهای نشسته٫ لکه و چربی در یخچال یا حتی همین لایه نازک خاک که نشسته روی کتابخانه بر روح من گاهی سنگینی می کند بی آن که بدانم. خلاصه که بارهای دیگر را اگر نتوانستم از دوش روانم بردارم این یک کار کوچک را در راستای سبکی جانم دیروز انجام دادم٫ بعد ننه کیهان دید که من برای خوب شدن حال خرابم یک گام برداشته ام یک جایزه بی نظیر بهم داد. پارسال که همسرم یک بوته شبیه یاس خریده بود و نمیدانم چرا فروشنده گفته بود گل نمیدهد و فقط تزیینی است کلی غر زدم که چرا یاس نگرفتی و از کنار هر خانه ای رد شدیم که یاسهایش چشمک زنان مشام جانمان را نواخت یاد بوته بی گل خودمان افتادم که کاش یاس بود٫ حالا دیروز بوته ای که حالا دارد نرده های ایوان را می نوردد و برگ و باری بهم زده را دیدم٫ دیدم  که یک شاخه اش چند غنچه دارد٫ ناباورانه صبر کردم تا امروز و امروز اولین یاسش را به دنیا هدیه کرد٫ خم شدم و بوییدمش٫ سرخوشانه این را گذاشتم به حساب جایزه کاینات به خودم!

*

دنیا اگر یاس را نداشت قطعا چیزی کم داشت. آه یاس همسایه! پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من!

مثل این که راستی راستی اینجا امامزاده منست!*

غروب رفتیم بیرون٫ کشان کشان خودم را حاضر کردم که از خانه بیرون بزنم و  خودم را بین آدمها گم کنم شاید از شادی مردم توی کوچه و برزن بهم سرایت کند٫ از لذت زنهایی که پارچه ها را که ورانداز می کنند دارند به مادرهایشان فکر می کنند٫ دخترهایی که از هم می پرسند به نظرت چه رنگ شالی به مامان می اید و مردانی که با یک خوشحالی گنگ وقتی همسرشان می پرسد مامانت ازینا لازم داره کودکانه سر کج می کنند.

رفتیم لباس همسر را که مثلا من داده بودم یواشکی به خیاطی تا همسرم از دیدن پارچه ی که در پارچه فروشی دیده بود و پسندیده بود به صورت یک لباس مردانه سورپریز شود را بگیریم و لباس را کوچک دوخته بود٫ بماند که چقدر پکر شدم٫ همسرم کلی خرت و پرت لازم داشت که رفتیم خریدیم٫ با یک معصومیت مردانه- که یک وقتها خیلی خلوصش بیشتر از نوع زنانه اش ست!- گفت برویم روسری که گفتی می خواهی را بخریم٫ گفتم روسری مشکی می خواستم برای مراسم هفته دیگر٫ دلم نمی خواهد امروز بخرمش. جای پارک ماشین نبود من را فرستاد توی شیرینی فروشی٫ سینی های شیرینی را انگار کسی لیسیده بود٫ همه صاف و خالی! جعبه های سفارشی توی یخچال ها ردیف بودند البته و ردیف آخر چند دانه پای میوه مانده بود که گفتم برایم بکشید. خانم پشت ویترین با تعجب گفت همین بسه؟ نشد توضیح بدهم ببخشید من به اصرار همسرم دارم برای او٫ خودم و دوتا دخترهایم خرید می کنم٫ قرار نیست برویم دیدن مامانهایمان٫ اگرچه راستش را بخواهید اینقدر دلم می خواهد که پیششان باشم که هیچ بعید نیست اگر شما کمی دیگر من را با تعجب نگاه کنید بین همه این بچه ها که دارند برای مامانشان شیرینی می خرند و مامان بزرگهای مهربانی که برای میزبانی نوه هایشان جلوی سبدهای شکلات و تنقلات ایستاده اند٫ بخزم توی بغلتان و یک دل سیر گریه کنم!

*تعبیر دوست داشتنی ننه قدقد از وبلاگ.

بلاخره اومدن. امروز غروب صداشون رو توی آشپزخونه شنیدم٫ از اول بهار منتظرشون بودم٫ جیرجیرک ها باز اومدن توی باغچه کوچیک پشت پنجره اتاق ما و شبها قراره برای من بخونن٫ از همون لالایی های بی نظیر و آرامش بخش.

 

آن شبی که تلفن خانه کمی دیروقت زنگ خورد و هادی رفت چپید توی آشپزخانه٫ آن وقت که سعی کرد خونسرد باشد وقتی داشت می گفت که شوهرخواهرم زنگ زده که روز معلم را تبریک بگوید و من گیج تر از آن بودم که بفهمم دروغ است٫ چطور بعد از چند سال آن هم این موقع شب. ساعت ده ونیم بود که زندگی لرزید. البته من مدتها بود که داشتم منگ زندگی می کردم٫ مثل مردمی که یک لرزه کوچک تجربه کرده باشند منتظر آوار بودم و شبها همه با بی خوابی و ترسهای خفته روز که جغدوار شبانه صدا می کردند سر می کردم و لابد ترسهایم می گفتند بله شوهرخواهرجان یکباره تصمیم گرفته روز معلم را به باجناقش تبریک بگوید و نه هیچ چیز دیگری که لازم باشد باجناق برود توی اشپزخانه برای پاسخ دادن به تبریک پچ پچ کند. همین بود که گفتم بخوابیم٫ یعنی می خواستم که همه بخوابند٫ صداهای توی سرم که خاموش نمی شدند لااقل می خواستم خانه ساکت شود. هادی نشست کنارم و همینطور ساکت مانده بود. من باز نخواستم از این حالت تعجب کنم٫ خواستم خیال کنم که عجب! امروز چه سرحال است که نشسته خوابش نمی برد. او شروع کرد به حرف زدن و من حس می کردم یک بونکر بزرگ سر لوله اش را گذاشته روی دلم و دارد سیمان خالی می کند٫ سنگین شده بودم و می خواستم سخت باشم. یک انکار بزرگ شاید٫ یک می دانستم آخرش را٫ یک دفاع پوشالی غم انگیز از شکستن. بچه ها خوابیدند٫ من می خواستم همه ستون بتونی را که سیمانهایش در همان یک ساعت خوب سخت شده بود را با خودم بکشم٫ دو ساعت بعد تنها نشستم توی اتوبوس و دلم از پشت دیوار سیمانی می کوبید٫ صندلی آخر گوشه اتوبوس بودم٫ مردها کنارم ردیف شده بودند اما دیگر در دنیا چه چیزی مهم بود. من کرخت و سرد نشسته بودم که مرد راننده آمد آبجی که من باشم را جابجا کرد. خواستم بگویم ازین صندلی های تک بده٫ نمی خواهم هیچ کس حتی نزدیکم نشسته باشد٫ نگفتم اما خودش فهمید. نشستم و بی آن که جرات زنگ زدن به خانه را داشته باشم مدام پیامک زدم به خواهرزاده ام. کی هست؟ شما دارید چه می کنید؟ آدمها تک به تک می امدند و اضافه می شدند و من فکر می کردم ۴۵۰ کیلومتر گاهی به اندازه دو قاره فاصله دارد. مدام فکر می کردم کاش هیچ وقت نرسم٫ نه این که چون اتفاقی افتاده که نباید٫ چون نمی خواستم آن جمع را٫ آدمها را. می خواستم همه چیز آرام باشد و دیده نشوم٫ کسی کاری به کارم نداشته باشد٫ بگذارند به حال خودم باشم٫ پیامک تسلیت نیاید٫ آدمها بروند سر زندگیشان هی آسمان را به ریسمان نبافند. انگار کسی درونم دستور داد یک بونکر سیمان دیگر خالی کنید روی دلش. راننده که داد زد مترو! مترو! فکر کردم خوبست همیجا پیاده شوم٫ اصلا فکر نکردم کجاست و وقتی پیاده شدم همه جا تاریک بود و من ناچار پله های مترو را که اصلا ربطی به جایی که فکر می کردم نداشت رفتم پایین. نشستم و به دخترهای دانشجو که داشتند در آن موقع صبح بزک می کردند نگاه کردم٫ یعنی چطور میشد به این چیزها فکر کرد؟ نمی دانستم و نیازی هم نبود بدانم٫ من یک ستون سخت شده بودم که گاهی قطره هایی از گوشه و کنارش نشت می کرد و همانجا هم حکم خفه شدن داده میشد. من دیگر دست خودم نبودم.

دخترهایم دو روز بعد آمدند. من تا آن روز تنها بودم و می خواستم باشم. در تمام آن روزها تنها بودم و بی آزار. صبح ها حواسم به تعداد نانها بود و گاهی پسرها را بیدار می کردم بروند خرید. پول و لیست می دادم دستشان. حواسم به غذا بود٫ به کارها. من اینطوری خوب از یاد خودم می رفتم و به عنوان ستون سیمانی باید به یک کاری می آمدم. هر وقت خواهرها نشستند به حرف زدن٫ اشک ریختن٫ من بلند شدم٫ هر کسی امد ناله زد من رفتم بیرون. توی مسجد بچه هایم از شلوغی ترسیده و بدخواب شده بودند٫ بهانه بهتر ازین نمیشد. همانطور که جفتشان از من آویزان بودند از مسجد گریختم٫ آمدم خانه به چای دم کردن برای مهمانها. من به قول بعضی ها غیرعادی ترین دختری بودم که با بحال دیده بودند و برای من هیچ چیز مهم نبود. از هربار رفتن به بهشت زهرا تا آنجا که جا داشت و متهم نمی شدم گریختم. گریختم و گریختم از چیزی که ماه ها بود مرا رها نمی کرد. اصلش مرا نمی آزرد چراهای دیگری بود که داشت مرا دیوانه می کرد. دیوانه نشدم البته. زندگی خیلی مادرانه این پا پس کشیدن ها را می گذارد به حساب لوس بازی کودکی که آب نبات می خواسته و نشده٫ مقتدرانه خودش می رود توی آشپزخانه و بوی غذا راه می اندازد. من هم خداوکیلی بچه بدعنقی نبودم٫ سر و صدا نکردم اهالی را اذیت کنم٫ قشقرق هم نکردم اعصاب زندگی خانم بهم بریزد و همه ش با خیال آن که از آشپزخانه می آید بیرون و اشکهایم را پاک می کند و در آغوشش تمام بغضهایم را خالی می کنم سر کردم تا همه چیز کم کم از یاد خودم هم رفت ولی این میان آرام که شدم رنگهای روشن مداد رنگی کنار دستم باد کرده بود٫ دیدم که بازیهای کودک درونم خشن شده٫ شبها کودکم خوابهای آشفته می بیند و هرچه گشتم  خنده های از ته دلم را پیدا نکردم.

پ.ن: می بخشید اگر با روضه خواندنهایم خسته تان کرده ام.

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن*

سپیدارهای تو کوچه تا کمر دارند خم می شوند در این باد بهاری و صدای نفسهای دخترها در خواب می گوید کمی سرما خورده اند بس که توی حیاط دویده اند دنبال خرگوش.

*

بذر هایی که پاشیدیم کمی دیر و زود همه سر از خاک برداشته اند٫ بعضی هایشان خیلی هول هولکی و بعضی هم با ناز فراوان و حالا هر بار می روم حیاط باید کنارشان بنشینم و تک تکشان را نگاه کنم٫ تا همین پارسال من هنوز فرق دسته سبزی جعفری و گشنیز را از هم نمی دانستم اما حالا باهم دوست شده ایم٫ ریحانهای سبز و بنفش که کمی رنگشان متفاوت است٫ گشنیز که اول بیرون می اید از قیافه ش نمی شود فهمید قرار است برگهای پهن به آن خوشگلی و لطافت داشته باشد٫ ناز جعفری ها زیاد است و تا اینجا خاک را پس زده اند٫ تره ها هم مثل سربازهای نحیف تازه خدمت به صف شده اند٫ دو ردیف تربچه هم داریم٫ سرخیشان از خاک بیرون زده و اگر چشم بهش بیفتد هوس بیرون کشیدنش معمولا آدم را ول نمی کند٫ می ماند کمی پیازچه که بین تره هاست به گمانم و برگهای ناآشنای کنار تربچه ها که منتظرم ببینم قرار است چه عطری به باغچه بدهد.

پارسال هسته های زردآلو و آلبالویی اگر خوشمزه بود می کاشتیمش٫ سنگی در تاریکی. امسال باغچه را که زیر و رو می کردیم با حیرت دیدیم که خیلی هایشان در طول این زمستان زمهریر زیر خاک بیکار نبوده اند٫ شکافته بودند و جوانه زده بودند٫ حالا دو تا نوزاد داریم: نهال آلبالو و زردآلو.

نسترن گوشه باغچه هم اگر دقت کنی پر از غنچه است٫ یعنی نمی شود شمرد شاید همین بوته نیم متری صد تا غنچه کرده که همه انگار منتظر فرمان شکفتن باشند و من برای آن روز روزشماری می کنم.

پیش ازین نمی دانستم آدم می تواند باغچه ش را دوست داشته باشد٫ مثل شبهای سرد که می رود روی بچه اش را می کشد برود مشما بیاندازد روی سبزیهایش٫ نازشان کند و با آنها حرف بزند٫ درد دل گاهی حتی٫ بچیندشان و سر سفره از سبزی درخشانشان کیف کند. حالا می دانم در قلب همه ما دری هست رو به سرزمین دوست داشتن خاک٫ دوست داشتن بازی های دلفریب شکافتن دانه و سر زدن٫ شکفتن و نور گرفتن٫ رشد کردن و بار دادن و شاید حتی به خاک برگشتن. سرزمینی که مرا اهلی کرده است.

*سهراب سپهری

پ.ن: همین یک وجب خاک سال گذشته برای ما معنای کلمه برکت بود. بسیاری از دوستان و آشنایان با ریحان های این باغچه افطار کردند و امسال هم پیشاپیش سراغشان را می گیرند.

سالگرد

گیرم که موهای سفید بعد از تو را رنگ کرده ام٫ 

با جای خالیت چه کنم؟

یونسیه

نه این که در کام نهنگ رفتن برای یونس بود و بس٫ ما هر کدام هر روز یونس وار از قایق آرامش بیرون میفتیم و با کلی نهنگ کوچک و بزرگ سر و کله می زنیم٫ بعضی هایشان را رد می کنیم و نجات یافته در کام نهنگی دیگر فرو می رویم. مثل یک شناگر ناشی در این دریا سرگردانیم اگر تو نباشی. ما هم مثل یونس گاهی یادمان می رود گمان خوب ببریم بر تو٫ ترس ما از ظلمات٫ وحشت ما از بی کسی مجالمان نمی دهد اما تو یادمان بنداز که یادت کنیم٫ یاد کنیم از تو که این داستانها را برای ما آدمهای هر روز و روزگار گفته ای
«و یونس را به (یادآور) در آن هنگام که از میان قوم خود رفت و چنین می پنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت (اما موقعی که در کام نهنگ فرو رفت) در آن ظلمتهای (متراکم) فریاد زد: خداوندا! جز تو معبودی نیست، منزهی تو، من از ستمکاران بودم. ما دعای او را به اجابت رساندیم و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم و این گونه، مؤمنان را نجات می دهیم».

 

روزی هزار بار باید برای خودمان ازین قصه های واقعی تکرار کنیم٫ از همین ها که تو خودت وعده داده ای نجات دهنده ای٫ نجات دهنده ی ما از غمهایمان٫ همانطور که یونس را از دل نهنگ.

*

پ.ن۱: چند شب پیش رفته بودم مسجد٫ من که اهل نافله خواندن نیستم٫ اما بدجور زمزمه ی این آیه که مسجد را بر می دارد دوست دارم.

پ.ن۲: و ذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه٫ فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک این کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین.

پ.ن۳: من همیشه اسمهای عبری را دوست داشته ام. یونس هم از آن اسمهایی ست که اگر پسری داشتم در لیست جزو گزینه های اول بود.

نمی دانم قبلا فکر می کردم من اگر بزرگ بشوم -منظورم از بزرگ شدن هم قبلا ها همین سی سالگی بینوا بود که با رسیدن بهش تصمیم گرفتم مفهوم بزرگ شدن را با چهل سالگی پیوند بزنم!- زنی به قد و قواره من دیگر وقتی شب کتابی بخواند یا فیلمی ببیند و در داستان کسی کسی را کشته باشد٫ آدمی به دیگری خیانت کرده باشد٫ بچه ای از مادرش جدا افتاده باشد٫ دیگر نباید به عنوان خواننده شب مدام خوابهای هول و هراس دار ببیند و نصفه شب با لبهای خشک از وحشت بیدار شود! گویا اشتباه می کردم و حالا باید ساعات کتاب خواندنم را بیندازم یک وقت دیگر٫ دیدن شبانه فیلم با  غلظت اندوه و وحشت زیاد هم که خیلی وقت است به تجویز خودم ۵۰+ شده است٫ شبهای پنجاه سالگی چه شکلی هستند یعنی؟

جوانه های این خاک

خوب یادمه یکی دوسال پیش٫ لیلی عزیز تصاویری از کتابخونه کودکان در هلند گذاشته بود که پسرش ازش استفاده می کرد و توضیحاتی داده بود که چطور قفسه ها متناسب با حال و احوال کودکان چیده میشن و میز و صندلی مناسب بچه ها هم وجود داره و ...

معلومه که دلم خواست بچه های من هم بتونند از همچون کتابخونه ای استفاده کنند ولی به نظرم ازون آرزوهای صدسال آینده اومد. بعد از عید که به کتابخونه نزدیک خونه سر زدم٫ دیدم که یک فضای تقریبا ۲۰ متری رو به بچه ها اختصاص دادند٫ کلی کتابهای تازه کودک آوردند و در قفسه های صورتی و قرمز جدید که مخصوص کودکانه چیدند. میز و صندلی های چوبی کوچولو وسط قفسه ها گذاشتند و وسایل نقاشی مثل مداد رنگی و ماژیک و تخته وایت برد و ماژیک و حتی چسب و قیچی برای کاردستی هم گذاشتند. بچه ها می تونستند پایین نقاشی یا کاردستی شون اسمشون رو بنویسند و به مسئول کتابخونه بدند تا روی دیوار کتابخونه شون رو با اون نقاشی ها تزیین کنه.

وقتی اون جا رو دیدم و بچه هام رو که با چه ذوقی نشستند به نقاشی کردن و بعد هم انتخاب کتاب٫ واقعا از ته دل خوشحال شدم و برای تک تک بچه های این سرزمین آرامش و امکاناتی که لیاقتش رو دارند آرزو کردم.

 

می دونم وظیفه ی مسئولینه اما باز هم از همه ی اونهایی که به بچه ها فکر می کنند و براشون سرمایه می گذارند می خوام تشکر کنم٫ یه تشکر از صمیم قلب.

پ.ن: یک وقتها غبار مشکلات نمی گذارند ما تغییرات خوب رو ببینیم٫ باید ببینیم٫ باید بتونیم ببینیم.