میگن که "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"، حالا ما با این همه توفیق سفر رفتن اجباری در آستانه سوختگی قرار گرفتیم.

نرفته دلم برای خونمون تنگ شده اما با خیال خوش دیدن عزیزام ریخت چمدون و تلق و تولوق قطار و متعلقات سفر رو که اتفاقا توش خیلی هم روون شدم (دستشویی بردن یه بچه سه ساله و نیمه رو می تونید توی قطار متحرک تصور کنید دیگه؟) و از همه بدتر اون کوچه دلگیر و اون اتاق خالی رو تحمل می کنم، باشد که دیدن روی عزیزان این لایه غبار روی دلم رو پاک کنه، آمین!

ما خوبیم٫ داریم دور دوم سفرهای تابستانه مردم شریف و عزیز رو احساس می کنیم و رختخوابهای توی کمد رو باد میدیم و توی قابلمه های بزرگ توی انباری برنج می جوشونیم و شبها هر کدوم یه ور خونه می خوابیم و بچه هامون از این همه تنوع در زندگی توی خونه کیف می کنند.

مهمون شب داشتن عالمی داره٫ مخصوصا که مهمونات زایر امام رضا باشند و وظیفه خودشون بدونند وقتی رسیدند حرم مفصل برای میزبان بین راهشون دعا کنند.

من با کاسه کوچکم

سه ماه شده که نرفته م تهران٫ رکورد زده ام٫ نه فقط در اینجا ماندن٫ در بی قرار نبودن٫ در راضی بودن از زندگی و قناعت به این روزهای ساده و تنهایی که با همین سادگی ها پرشان کرده ام. غرق نخ و پارچه و دگمه کرده ام خودم را٫ کمی کلاس فیزیک خصوصی دارم و کدبانویانه با تابستان همراهی می کنم و مربا می پزم و غوره فریز می کنم و خورش بامیه تازه درست می کنم. یک جایی ایستاده ام که دیگر اسلحه ام را کنار گذاشته ام٫ پارچه سفیدم را برای دنیا با تمام ترس ها و لذت هایش با تمام چالش ها و فراز و فرودهایش تکان داده ام و گفتم بیا و بر من بگذر! شاید اسمش تسلیم نباشد٫ شاید یک جور دوستی یا حتی زندگی مسالمت آمیز باشد٫ چون نه از کرده هایش خشمگینم و نه از داده هایش ذوق زده. دست انداخته ام گردنش و گفته ام قبول! تو همینطوری هستی که هستی و بیا با هم قدم بزنیم! البته یک وقتها هم که زیادی صمیمی می شویم در گوشش می گویم کاش کمی با همه مهربان تر بودی ها؟ دستم را کنار می زند و دو سه قدم سر سنگین راه می رود و باز منت کشی من و خودسری های او و پرچم سفید من.

*

این ماه خوب دارد می رود٫ ما که نشستیم و هی به گرسنگی هایمان خندیدیم٫ خوش به حال کسانی که دلشان بزرگتر شده. از کوچکی خودم دیگر دلم گرفته٫ ازین که کاسه ام اینقدر کم جا دارد٫ این هم از برکات همان همزیستی مسالمت آمیزست٫ یک روز همین جناب زندگی بهم نشان داد که خیلی خیلی خیلی کوچکم٫ داشت توی چشمم نگاه می کرد٫ جای هیچ انکاری نبود وقتی خودش کاسه را نشانم داد که یک مشت محبت خالص  هم به زحمت درش جا میشد.

رمضان زیبای ما

از فرایض این ماه من خرید کردن است٫ این که بروم بازار سنتی اینجا٫ یا توی پاساژهای نقلی اش قدمی بزنم. بعد به بهانه خرید یا یک سوال از فروشنده بروم داخل مغازه و ببینم که صاحب مغازه٫ کمک دستش٫ همسرش یا خانمی که پشت صندوق نشسته سرش پایین است و هیچ حواسش به من نیست. کمی کنارش بایستم و نگاهش کنم٫ صبر کنم تا سرش را بالا بیاورد و بهم لبخند بزنیم٫ یک لبخند عمیق که در طول سال کمتر پیش می آید٫ یک آشنایی کوتاه و یک نگاه معنی دار که هیچ ربطی به فضای مغازه ندارد ٫ حتی گاهی که او کارش طول می کشد نگاهمان بهم دوستانه تر هم می شود و همین ها فریضه مرا کامل می کند! تماشای یک بنده ی دیگر که کتاب خدا را گرفته دستش و بین پاسخ دادن به مشتری ها و خلوت شدنهای مغازه آرام زمزمه ش می کند.