بیا غربت، بیا این من! تنها نشسته ام توی خانه ای که فرسنگ ها راه دارد تا خانه ی امیدم. بیا این دستمال سپید تسلیم منست که برای تو تکان می خورد. من عزیز جانم را سپردم به خاک و آمدم. باورت می شود؟ به همین راحتی صدای کسی دیگر شنیده نشود؟ که دستهای سخت و کار کرده اش روی گونه ی هیچ کودکی به نوازش کشیده نشود؟ باورت می شود این منم که حتی نخواستم برای آخرین بار ببینمش؟ جان ندادم نه، من هنوز هستم و خواهم بود. بی رحمانه نشسته ام توی خانه ام و تنها کارم اینست که دورادور زنگی می زنم ببینم حال مادرم چطور است و توی جمع گرمی که دورش را گرفته اند تا مبادا دلگیر باشد صدای خودم را نمی شنوم و تو مثل همیشه ی بزنگاه ها از آن گوشه و کنار خنده های زهرآلود می کنی.

من تسلیم تو که حرفهایم تا گلو بیشتر بالا نمی آیند، که اشکهایم مجال ریختن ندارند وقتی دو جفت چشم معصوم زل زده اند به من، که شریک غم من انگار کسی جز تو نیست.

قلبم به سینه نمی کوبد. نگرانش نیستم. انگار که توی این سرمای تنهایی دلگرم این باشم که حالا لااقل آسوده شده است. دلتنگ اینم که باشد این روزهای شلوغ هر از گاه بپرسد اسم این دخترت سحر بود یا بهار و من به صورت مهربانش بخندم که هرچی شما بگید خوبه.

دلم می خواهد لال بشوم ... همان نگاه بابا از توی عکس کنار در مسجد سر کوچه دنیا دنیا حرف دارد برای گفتن...

با این که اکثر انبیائی که می شناسم چوپان بودند اما باز هم "معلم" ی را بسیار دوست دارم!

*

روز مقنعه ی خاکی، صدای گرفته از داد و بیداد، آفرین باریک لله پای برگه های امتحانی مبارکم باشه.

و چون بندگان من از تو درباره ی من بپرسند همانا که من به آنها نزدیکم*

خدایا! از تو خواستارم به نام بزرگت، بزرگترین عزیزترین باشکوه‏ترین و گرامیترین نامها

که چون بر درهاى بسته‏ آسمان با آن نام خوانده شوى به رحمت و مهربانی گشوده شوند، و چون با آن بر تنگناها و گره های ناگشوده ی زمین خوانده شوى براى گشایش باز شود، و چون با آن براى آسان شدن سختى خوانده شوى آسان گردند، و چون با آن بر مردگان براى زنده شدن خوانده شوى زنده شوند، و چون با آن براى رفع غم و مصیبت و زیان خوانده‏ شوى برطرف گردد،

تو را به ذات با شکوه جلوه های گرامیت می خوانم، گرامیترین جلوه‏ ها و عزیزترینشان، آنها که چهره‏ ها در برابرش‏ خوار گشته و گردنها خاضع شده و صداها آهسته گشته و دلها در برابر آن هراسناک‏ شده‏ اند از ترس تو،

و تو را میخوانم به نیرویت که با آن آسمانها را نگاه داشتى از اینکه بر زمین افتد مگر به اجازه تو، و با آن آسمانها و زمین را از اینکه ویران شوند نگاه داشتى و میخوانمت به اراده‏ ات که جهانیان در برابرش خوار و مطیعند...

*

سالها بود دعای سمات نخونده بودم. دعای باشکوه و قشنگی که خاص غروبهای جمعه ست. زیبایی این دعاها برای من در اولین نگاه اینه که آسمان و زمین رو یادم میندازه. عالم بیرونی ما گاه به خاطر عادی شدن از زیبایی میفتند، "خدایی که آسمان رو بر فراز زمین نگه داشته"، بی نهایت دوست دارم این یادآوری ها رو، یادآوری زیبایی ها و ضمنا عظمت خداوند رو، یادآوری بزرگی آفرینش و کوچیکی غم و غصه های ما در برابر اراده و قدرت پروردگار.

*

از دیروز انگار یک آرامبخش قوی خورده باشم، اون سنگ آسیایی که روی سینه م بود رو خیلی کمتر حس می کنم.

* آیه ی بقره 186