بیا غربت، بیا این من! تنها نشسته ام توی خانه ای که فرسنگ ها راه دارد تا خانه ی امیدم. بیا این دستمال سپید تسلیم منست که برای تو تکان می خورد. من عزیز جانم را سپردم به خاک و آمدم. باورت می شود؟ به همین راحتی صدای کسی دیگر شنیده نشود؟ که دستهای سخت و کار کرده اش روی گونه ی هیچ کودکی به نوازش کشیده نشود؟ باورت می شود این منم که حتی نخواستم برای آخرین بار ببینمش؟ جان ندادم نه، من هنوز هستم و خواهم بود. بی رحمانه نشسته ام توی خانه ام و تنها کارم اینست که دورادور زنگی می زنم ببینم حال مادرم چطور است و توی جمع گرمی که دورش را گرفته اند تا مبادا دلگیر باشد صدای خودم را نمی شنوم و تو مثل همیشه ی بزنگاه ها از آن گوشه و کنار خنده های زهرآلود می کنی.
من تسلیم تو که حرفهایم تا گلو بیشتر بالا نمی آیند، که اشکهایم مجال ریختن ندارند وقتی دو جفت چشم معصوم زل زده اند به من، که شریک غم من انگار کسی جز تو نیست.