صبح پست قبل شب شده گویا
اصلا مهم نبود که امروز آنقدر خسته رسیده بودم خانه -البته با داشتن تنها یک کلاس!- که قبل از خوردن ناهار نمی توانستم لب از لب باز کنم و جواب آری یا نه به بچه ها بدهم، مهم نبود که دل و روده ی حمام ریخته بود بیرون و خانه را خاک برداشته بود، مهم نبود که نمی دانستم من آستانه ی تحملم کم شده یا دختربزرگه یکی دو هفته است مدام غر می زند و برای همه چیز بهانه می گیرد، مهم نبود که هرچه فکر می کردم کارهای مهمانی پنج شنبه شب کی و چگونه قرار است انجام بشود نمی فهمیدم، همه چیز داشت توی یک فضای ظاهرا آرام پیش می رفت و من داشتم برای آرامش خودم اسفند دود می کردم،
عصر وقتی بیدار شدم و داشتم فکر می کردم کاش میشد باز هم خوابید، اصلا کاش میشد از جایم تکان نخورم دخترکوچیکه جلویم سبز شد با شکمی که هوس پف فیل کرده بود، خوب من هم گرسنه بودم اما از تصور تکان دادن قابلمه ی ذرت هم می توانستم پخش زمین بشوم چه برسد به انجامش، دوست داشتم بنشینم به گریه کردن! می خواستم بروم خانه ی مادربزرگی که هیچ وقت نداشته ام بگویم لوبیا پلو هوس کرده ام و لم بدهم یک گوشه، هیچ کس کاری به کارم نداشته باشد، گرسنه نباشد، کفش کتانی ورزشی اش را دوست داشته باشد یا نداشته باشد، دیکته نداشته باشد، حوصله ی هیچ کس سر نرفته باشد، ظرفها توی ظرفشویی نمانده باشد، لباس فرم کسی اتو نشده نباشد، حس نکنم وزنه ی چند تنی دارم حمل می کنم و یک کسی یک فنجان چای بدهد دستم و تزش این نباشد که من سالم هستم و باید ناشکری نکنم و قدر زندگی ام را بدانم و همیشه پشت تلفن به همه لبخند بزنم و تمام این آرزوهایم از سر خوشی زیاد است و اگر هم خسته و تنها باشم خودم خواسته ام، خوب همچین کسی وجود نداشت و مادربزرگ هم که قبل از به دنیا آمدن من به رحمت خدا رفته بود و کسی چه می داند شاید مثل مامانم فکر می کرد اگر سالم هستم دیگر حرفی برای گفتن ندارم و دخترکوچیکه همچنان گرسنه بود و دختربزرگه داشت شرح حوصله ی نداشته اش را برایم می داد و من با فشاری که احتمالا به زحمت هشت و نه بود برای ناتوانی و استیصال خودم اشکهایم روان بود و هنوز تمام نشده.
بعید می دانم به این راحتی بتوانم اما باید یک راهی باشد که گاهی آدم به خودش حق بدهد بی آن که یک والد شبیه همین عموصولته ی مهران مدیری درونش سبز شود، می ترسم از مادری کردن فردای خودم :(
پ.ن0: هی فکر کردم کاش یک کسی بود بهش می گفتم "ببین! به من بگو اشکالی نداره، گریه کن!" دیدم همان تز "شهر باید حرم و امامزاده داشته باشد" م برای همین وقتهاست خوب.
پ.ن1: هی نمی خواستم اینها را بنویسم گفتم یک یادگاری از عموجغدشاخدار شدنم هم بگذارم :)
پ.ن2: به مقام جا نشدن در لباسهای قبلی، دوساعت یکبار به یکجایی مراجعه کردن و مشاهده ی لگد از روی لباس نائل شده ام و هنوز با هر تکانی به خودم می گویم "واقعا یعنی یکی این توئه؟"
پ.ن3: می بینید؟ حتی اینجا هم نمی توانم غرهایم را رها کنم.