لالی زنانه
در مقایسه با حرفهایی که زنها توی دلشان دارند اصلا نمی شود گفت که حرف می زنند.
در مقایسه با حرفهایی که زنها توی دلشان دارند اصلا نمی شود گفت که حرف می زنند.
من آدم ناشکری ام، تعارف که نداریم خودم می دونم که خیلی وقتها اگرچه زبانی غر نمی زنم ولی توی دلم خیلی زیرآبی شاکی ام از همه چیز، حالا اونهاییش رو هم که با دست و زبان میگم بماند، حالا من، همین آدم ناشکر زیاد پیش میاد که در یک لحظات خاصی، با یک اتفاق ساده، با دیدن یک صحنه معمولی، با یک خوشحالی پیش پا افتاده یا حتی یک غم بزرگ که باعث میشه جور دیگه ای دنیا رو نگاه کنم ممنون میشم از بودنم! همون لحظه میخوام بپرم بغل خدا و بگم مرسی عزیزم که من تا رسیدن به اینجا زنده بودم! بودم اصلا! بودم و ازین دنیای بزرگ این تیکه کوچیک سهم من شد و درکش کردم!
همین امشب که بچه ها خیلی خیلی زود گرفتند خوابیدند، همین امشب که گشتم توی فایل های صوتیم و یک آهنگ سنتی برای خودم گذاشتم و بافتنی م رو گرفتم دستم، به درخواست دختربزرگه که از توی تختش ازم خواست برم کنارشون باشم، چراغ راهرو رو روشن کردم که اتاقشون کمی روشن بشه و کنار در نشستم که نور کافی داشته باشم و در حالی که می بافتم گوش می کردم "مرا خود با تو سری در میان ست/ وگرنه روی زیبا در جهان هست" همون لحظه ها لبریز بودم از شکر، از آرامش اتاق، از دیدن فرشته هام که معصومانه خوابیده بودند، از سایه روشن خونه ی ساکتمون، از شعر سعدی، از زمزمه ی خودم، از جلیقه م که به نصفه راه رسیده و از همه مهم تر این که هنوز هستم و غیر از نعمتهای دور و برم می تونم برای خودم شعر بخونم، گوش بدم، فکر کنم و لذت ببرم، کاری که جاش خیلی توی زندگی این روزهام خالیه، شکر که فرصت دوباره دارم براش.
درسته که وقتی بر می گردم در و دیوارو بغل می کنم، درسته که بهشون میگم ببخشید یه هفته ازتون دل کندم و رفتم ولی وقتی میام کلی باید نازشون رو بکشم تا دوباره من رو تحویل بگیرن یا در اصل خودم دوباره عادت کنم، یعنی مثل خمیری که یک هفته تو یه قالب دیگه بوده و حالا در اومده باشه و رفته باشه تو یه قالب دیگه هی باید خودم رو کج و معوج کنم، هی اضافات این طرف و اون طرف رو بگیرم، هی به خودم زمان بدم تا بشم دوباره آدم این خونه و این قالب و این زندگی.
روز اول که عمرااااا بتونم به کسی از دوستهای این جا زنگ بزنم، اصلا انگار هیچوقت دوست نبودیم، اصلا یادم نمیاد مدل روابطمون چه شکلی بوده، دوست دارم توی غار خودم باشم مدتی و با خاطرات خوب یا حتی حرص و جوشهای توی سفرم مشغول باشم، بعد می بینم که این توی غار بودنم داره زیاد میشه به زور بلند میشم یه سر میرم توی شهر می چرخم، به زحمت گوشی رو بر می دارم و احوال دوستی رو می پرسم و از همه موثرتر صفحه وبلاگم رو که رفیق روزهای تنهایی اینجامه باز می کنم و به دوستهای این خونه سر می زنم و خلاصه ازین کارها تا یه کم یخم باز میشه و دیگه بدین ترتیب هندوستان یادم میره! (همون هندوستانی که وقتی توش بودم صدبار گفتم کاش نمیومدم اصلا!)
دقیقا همین پروسه رو وقتی میرم تهران دارم حالا با مدت زمان کمتر چون سابقه و ریشه م اونجا بیشتره و نیازی نیست برای اخت شدن دوباره زحمتی بکشم بس که در و دیوار آشنان، این میره و اون میاد و زنگ میزنن و ...
خلاصه فکر کنم تمام کسانی که کمی از خانواده، شهر یا کشورشون دور هستند کم و بیش این پروسه رو می گذرونند. بد هم نیست، مجبور میشی به علایقت، به اهمیت روابطتت، به چیزهایی که روحیه ت رو عوض می کنند اشراف پیدا کنی و مدام به خودت کمک کنی تا هی تو هر مرحله جا نمونی و بعد که حال کودک درونت خوب شد خیالت راحت شه و بگی "خوب! این هم از این دفعه که به خیر گذشت!"
*
پ.ن: خسته شدین از بس از دوری و حواشیش حرف زدم نه؟ ببخشید دیگه! بدجور درگیرشم.
پ.ن: دخترها روزهای آخر هی میگفتند کی میریم مهد؟ کی میریم پیش دوستامون؟ کی میریم خونمون؟ بعد که شنیدن باباشون داره میاد دنبالمون گفتند واااای! چه زود! آروم گفتم به همین زودی دچار تناقضات دوری شدین مادرجان! هرجا باشید دلتون یه جای دیگه خواهد بود.
یک خاله دارم که می گویند من شبیه جوانی هایش هستم، خاله بزرگ در روستا زندگی می کند و از هفت تا بچه اش فقط دو دخترش ساکن همانجا هستند و بقیه تهران هستند. خاله فن خطابه ش بیست است، تمثیل هایش حین صحبت، حرکت دست و صورتش، سکوتها و سر تکان دادنهای به موقعش همه باعث می شود که از یک موضوع ساده به زوایای تازه ای پی ببری و ماجراهای بغرنج را با روایت های معمولا طنزگونه خاله بشنوی و بتوانی بهشان بخندی. سالهاست ندیده امش، من که سر به مشرق گذاشته ام و او هم که غرب کشور است اما گاهی بعضی ازین داستانهایش سر زبانها می چرخد و بهم می رسد.
چندسال پیش گویا خاله به خاطر سرمای کشنده روستای کوهستانی تصمیم می گیرد مدتی بیاید تهران و خانه ی این چند بچه ای که تهران دارد چرخشی بگذراند. روزها می گذرد و خاله هر روز تاریخ برگشتش را از آنچه روز اول تعیین کرده بود عقب تر می کشد و بلاخره بعد از مدت کوتاهی تصمیم می گیرد به آن وضعیت پایان بدهد و عطای گرما را به لقای حاشیه هایی که در هر خانه برایش پیش می آید ببخشد و برگردد به همان سرمای خانه ی خودش و بعد براساس گفته ها روایت کرده اند که خاله کلید را که در قفل در می چرخانده شروع کرده با همان زبان ترکی قربان صدقه خانه ش رفتن، در را که باز کرده پا گذاشته توی حیاط و مدام مثل کسی که مریضش شفا گرفته باشد خدا را شکر می کرده و می خواسته به سجده بیفتد و بعد با لبهای غنچه کرده مسیر حیاط تا اتاقها -که نسبتا طولانی هم است- را می رفته و سرش را مدام به چپ و راست می چرخانده و برای خانه نازنینش بوس می فرستاده و بعد نشسته روی پله های ورودی اتاقها و به ترکی گفته قربونت برم در! فدات شم حیاط! قربونت برم گلدون! دلم برات تنگ شده بود درخت! دورت بگردم شیر آب! و ...
حالا من برگشته ام، با لبهای غنچه شده دارم برای در و دیوار خانه ام بوس می فرستم، اما بعد از هشت سال دوری می دانم که همان غربت خر باعث می شود بعد از مدتی همین بوس و بغل و دوستت دارم ها ته بکشد و همین خانه ای که امروز تنگ در آغوش گرفته ام هی به من پشت کند و من هم نخواهمش.
*
پ.ن: صبح لباسهای سفر را ریخته ام توی ماشین، چند تکه لباس از قبل مانده را گذاشته ام کنار، لباسهای راه را باید جور دیگر شست، پودر هشت آنزیم ریخته ام و آب گرم گرفته ام رویشان، بعد از یک دور شستن گذاشته ام تا خوب خیس بخورند، لباسها که می چرخیدند فکر کردم کاش میشد دلم را هم می توانستم بیندازم توی تشت، سخت ترین شوینده ها را هم بریزم رویش و بگذارم تا چرکهای راه خوب نم بکشد و بعد بنشینم به چنگ زدن و شستن، یک جاهایی را حسابی بسابم بین دو تا دست بگیرم و محکم بکشم بهم، شاید تمییز شود.
هی پرسیدند نمی آیی تهران؟ تو که تعطیل شدی نمی آیی؟ کی می آیی؟ من هم هی ناز کردم که فعلا نه، هنوز شارژ دارم، حوصله راه را ندارم و بچه ها مریض می شوند و ...، حالا زده است و شوهر عمه م بعد از یک دوره سخت بیماری فوت کرده ست، عمه م خیلی زن مهربانیست، خیلی خیلی زیاد، واجب می دانم که بروم به مراسم هفتمشان برسم. تا دیروز هم که بلیط گرفته بودم هنوز همت نداشتم، مثلا برنامه ریخته بودم بروم کلاس خیاطی این چند روز. اما امروز که باید چمدانها را آماده کنم یک ذوق و شوق کودکانه دویده زیر پوستم، دلم حتی برای دودش هم تنگ می شود پایتخت لامصب! چه برسد به عزیزانی که در خود جای داده.
یک جلیقه سرانداخته م برای خودم، بروم کنار بخاری خانه مامان، بوی خوراک مامان پز بیاید، بچه ها هم با مامان رفته باشند تا مامان بزرگ انتقام قاقالی لی نخریدنهای مامانشان را بگیرد، من هم هی ببافم و ببافم و توی سکوت خستگی در کنم.
*
پ.ن: این سایتی که دستور جلیقه را ازش گرفته ام کامل ترین سایت بافتنی ای (قلاب و دومیل) ست که با به حال دیده م، آنقدر هم تنوع و طرح دارد که هرچه بخواهی تویش پیدا می شود.
می دانم که اصل چیز دیگریست، طرف معامله م نباید آدمها باشند، کاینات و خدای کاینات آنقدر بخشنده اند که هیچ مهربانی ای در حضورشان بی انعکاس نمی ماند -گیریم از جایی دیگر که گاه فکرش را نمی کنیم- اما همه قلبشان آنقدر وسیع نیست، همه رابطه ها اینطوری دوام نمی آورد، ما انسانیم. روابط انسانی برپایه گذشت هست ولی ان هم یک طرفه دوام ندارد، دوستی ها و آشنایی ها از تحمیل و تحمیق جان سالم بدر نمی برد. من حواسم به این دو نبود، حواسم نبود که خودم را تحمیل نکنم که حتی اگر قصدم محبت باشد سرخورده می شوم، نگذارم که با محبت های یکطرفه در نگاه دیگران احمق جلوه داده شوم یا حتی وقتی دلخور می شوم به جای گرفتن یقه دیگران، مقصر جلوه دادن آنها و مظلوم نمایی پیش خودم به این فکر کنم که اصلا همه آن کارها را برای خودم کرده ام، برای خودم که از آن ها لطف و محبت متقابل خواسته ست.
من گاهی در یک رابطه آنقدر مایه می گذاشتم که بیش از آن که برایم فایده داشته باشد اعصابم را ناخوداگاه خرد می کرد، برای دلی که می گذاشتم بسیار سخت بود اما یک روز تصمیم گرفتم خودم را تجات بدهم. شروعش شاید این بود که شماره تلفن یک معلم قدیمی را که پانزده سال همیشه جویای احوالش بودم و همیشه عذر می آورد برای این که هیچوقت خودش یادم نمی کند، از گوشی ام پاک کردم، بارها با خودم عهد کرده بودم که دیگر بهش زنگ نزنم اما بعد از مدتی دوباره یادم می رفت و با کلی دلیل و بهانه جور کردن برای خودم سراغش را می گرفتم، تازه چند روز طول کشید تا بتوانم بروم تیر خلاص را بزنم و شماره خانه ش که توی گوشی تلفن خانه بود را هم پاک کنم، کندن این بند محبت خیلی سخت بود، خیلی دوستش داشتم و دارم اما دیگر بهم توهین شده بود و مهلت او تمام، گفتم می خواهد عذرهایش واقعی باشد، می خواهد من مزاحمش بوده باشم و باید تا به حال فهمیده بودم، می خواهد بعدا پشیمان شوم که تنها پل رابطه مان را خراب می کنم باید یک جایی این حال تمام شود و تا زمانی که خبری ازو نشود بگذار که من هم دستم کوتاه شود و باز گول دلم را نخورم. این کار را کردم و راحت شدم، آن حجم دلخوری و عذرتراشی هایی که درونم مطرح میشد هم با این کار فروریخت و سبک شدم. حالا دیگر هی با خودم نمی گویم روز معلم زنگ بزنم و خوشحالش کنم -همانطور که همیشه اظهار می کند- هی با خودم نمی گویم چطور ممکن ست که سال بگذرد و او یکبار فرصت نکند احوال مرا بپرسد؟ این وز وز های اعصاب خرد کن تمام شده، شخصیت م که هی می خواستم گوشهایش را دراز کنم، هی می خواستم با هنداوانه مهربانی و معرفت زیر بغلش گذاشتن راضیش کنم هم آسوده شده. گاهی می گویم شاید هم اشکال از کار خودم است که می خواهم به هر قیمتی دوستی کنم یا دوست داشته شوم. حالا دیگر هرچه هست برایم مهم نیست و چه بسا با این کار احترام او هم در نظرم بیشتر حفظ شده.
بعد که این کار را کردم انگار دستم در حذف این بندهای بیهوده که دور و برم کم نبودند تند شد، یک سری آدمها از لیست روابطم حذف شدند، یک سری روابط ضروری را هم سنجیدم و محدود کردم، اول از خودم تعجب کردم که نکند سنگدل شده ام؟ نکند کارم اشتباه باشد؟ اما دیدم چه کاری ست که من هی مایه بگذارم در حالی که انتظار دارم جواب بگیرم و نمی گیرم، بعد دلخوری و عذرتراشی و این سیکل معبوب هی ادامه داشته باشد، البته گاهی بنا به شرایط این کار را می کنم که قبل از سر زدن به خانه شان، یا شماره گرفتن، یا کامنت گذاشتن حتی! با خودم اتمام حجت می کنم که نیتت را بررسی کن و اگر توقعی چیزی داری لطف کن و خودت و آن بنده خدا را در دردسر نینداز، بعد اگر ببینم همه چیز درست است یعنی خیالم از بابت دوطرفه بودن راحت است یا این که می توانم در مقابل چشمداشتی نداشته باشم، به خانه شان می روم، برایشان هدیه می خرم، بهشان زنگ می زنم یا احوالشان را می پرسم. آن قدر خودم و همه آن آدمها حالا در نظرم بهتر و دوست داشتنی تر شده اند! دیگر توی ذهنم بهشان گیر نمی دهم، خودم را هم بابت محبت های بی محلم سرزنش نمی کنم.
راستش دیگر با خودم روراست هستم و می دانم کدام کار را دارم با چه نیتی انجام می دهم، می نشینم در کمین خودم و مچ خودم را در بزنگاه محبت کردنهایم می گیرم، ناخالصی هایش را که خیلی هم اتفاقا زیاد است خوب می دانم و پذیرفته ام، یک وقتها باز هم برمی گردم سر روال سابق و ماجرای ترک عادت موجب مرض است تداعی می شود اما آن کارهای انگشت شماری را که بعد از کلی بحث و بررسی در درونم بدون توقع انجام می دهم هم خیلی بهم می چسبد.
پ.ن: این فکرها خیلی وقت توی ذهنم می چرخید اما بعد از فوت بابا که از بی تفاوتی بعضی آدمها که با آنها ارتباط داشتم شوکه شدم، تلنگری شد که یک جرکتی برای خودم بکنم.
پ.ن: این هم شعر خوبی که اردیبهشت ضمیمه کرد:
بیهوده نکن جان گران صرف عزیزان/ دل جای کسی دار که دلش جای تو باشد
یکی از بچه ها گفت ما اگر این کلیپس ها رو نزنیم نمی تونیم راه بریم خانوم. من هم به شوخی گفتم یه چیزی تو مایه های سبیل برای گربه یعنی؟ -یعنی با اون جمله دقیقا همین اومد توی ذهنم- همه شون خندیدن. گفتم خدا کنه که حالا این گنبدا گلدسته نخوان! دیگه خودشون هم ریسه رفته بودن.
من خودم هم چندتا ازین کلیپسها دارم، استفاده هم می کنم ولی واقعا به این موضوع دقت نکرده بودم تا اون روز که چقدر استفاده ازینها رایج و واجب شده بین این نسل، نسل مادران مقنعه چونه دار!
*
در ادامه این متن.