خداحافظ 91

"سراپا اگر زرد  پژمرده ایم

 ولی دل به پاییز نسپرده ایم"

مدام می آید توی ذهنم این بیت و بعد هی بزرگش می کنم برای خودم٫ کم اتفاقی نیست خوب٫ همین دل به پاییز نسپردن٫ همین که آسان ترین کار ممکن است٫ خیلی حرف است آدم زرد و پژمرده باشد اما به پاییز دل ندهد٫ منتظر بهار- همان که حتی نمی داند کی هست و کجاست- بماند به امید.

*

آدم مناسبتی نوشتن هم که نیستم٫ زبانم بند می آید. همینقدر که "دل هایتان بهاری!"

*

پ.ن: شعر زیبای مرحوم قیصر امین پور. چو گلدان خالی لب پنجره/ پر از خاطرات ترک خورده ایم/ اگر داغ دل بود ما دیده ایم/ اگر خون دل بود ما خورده ایم...

خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نمی کند مگر خود آن قوم حالشان را تغییر دهند

امروز نیمی از بچه ها نیامده بودند٫ مدیر نشسته بود به تک تک غایبین زنگ می زد و از مادرشان می پرسید چرا فلانی نیامده و معلم ها هستند و درس می دهند، خلاصه راهیش کنید مدرسه. چندتایی با کلی اخم و تخم و قیافه گرفتن و طلبکار بودن سر کلاس حاضر شدند که اگر میشد و امکانش بود معلم ها و کادر مدرسه را اژدهاوار قورت می دادند.

هیچ کس به ما یاد نداده وقتی می نشینیم دور هم و از وزیر و وکیل بد می گوییم و همه مان در مدیریت یک کشور صاحبنظرانه نطق می کنیم یکبار و فقط یکبار بپرسیم "ما خودمان در جایگاه خود چگونه ایم؟" حالا خدا به داد بچه های این نسل و نسلهای بعد برسد که یک پارچه توقع بار می آیند و از پدر و مادر و معلم و دنیا طلب دارند.

 

پ.ن: به غیر از کسبه، کسی می شناسید اصرار داشته باشد تا ۳۰ نه اما تا همین ۲۸ بخواهد کار کند؟

دلاویزترین شعر جهان*

قرار نبود هفته ی آخر کسی غایب باشد، حتی اگر چهارشنبه سوری باشد و هزار و یک تنبلی دانشجویانه که این وقتها خوب جولان می دهد به سراغشان آمده باشد. حضور غیاب که کردم یک گروه سه نفره نبودند، معمولا این طور وقتها مشخص است که قرار قبلی گذاشته اند. به بچه های دیگر گفتم اگر میشناسیدشان بهشان پیام بدهید که خودشان را برسانند والا درسشان حذف می شود. خلاصه که یکی دو دقیقه بعد یکی از بچه ها گفت که خواب مانده اند. باورم نشد که سه نفر با هم خواب مانده باشند. چهل دقیقه بعد از کلاس آمدند و بی صدا رفتند سر آزمایش. صدایش را در نیاوردم تا یک کمی در همین حال خوف و رجا بمانند. بعد که رفتم سراغشان گفتم کمی دیر نیست، مثلا نادم و پشیمان گفتند خواب ماندیم. خلاصه آزمایش را توضیح دادم و رفتم. تا آخر ساعت کلی گیج زدند، نخ چرخ ماکسول را پاره کردند و ... یادم آمد بار قبل ستاپ آزمایشی که کلی آب و الکل و اینها داشت را رها کرده بودند و رفته بودند، بهشان یادآوری کردم، از پس درست کردن نخ هم برنیامدند. رفتم سرمیز نخ را گرفتم و گفتم برو دختر جان و خودم مشغول درست کردن شدم، دخترک سبزه که داشتم فکر می کردم چقدر شبیه دختر کوچکم است با خجالت گفت: "میشه یه چیزی بگم؟" گفتم "بفرما"، گفت "امروز خیلی دوستتون داشتم!"

من یک کمی جا خوردم همانطور که با نخ ور می رفتم گفتم "منتظر بودی بیرونتون کنم؟" گفت "نه!" من با این که آن صداقت کودکانه را باور کرده بودم به شوخی گفتم "پس چی دیگه؟ پاچه خواری بود؟" خندید که "نه! هیچی احساسم رو گفتم واقعا دوستتون داشتم" بهش نگاه کردم و خندیدم سعی کردم خانوم هاویشام بمانم و فضا را صورتی نکنم. خداحافظی کردند و رفتند اما تنها شدم کلی به صداقتی که آدم در سنین پایین دارد، به دوست داشتن هایش، به رفتنهای دلش، به پاکیش فکر کردم، به این که چقدر خوب این دخترک دلنشین یاد گرفته اگر کسی یا چیزی را دوست داشت به زبان بیاورد، به این که شنیدن "دوستت دارم" هیچوقت تکراری نمی شود، حتی اگر فکر کنی هیچ چیز دنیا به چشمت نمی آید اما باز هم وقتی به دوست داشتن میرسی دست و پای دلت عوض می لرزد٫ به همه ی اینها فکر کردم و دلم خواست دخترک بود و بهش می گفتم ابراز محبتش همیشه در خاطرم می ماند.

*برگرفته از شعر فریدون مشیری

"دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام،

 نه به یک بار و نه ده بار که صدبار بگو،

دوستم داری را از من بسیار بپرس

دوستت دارم با من بسیار بگو"

توی بازار که بدو بدو می چرخیدم تا توی آن یک ساعت قرض دادن بچه ها به خانم همسایه کارها را بکنم٫ چشمم افتاد به پسرک روستایی که کناری ایستاده بود با دوتا جعبه کارتونی جلوی پایش٫ صورتش سرخ سرخ بود٫ آفتاب خورده ی کار. سرعتم را کم کردم و دیدم که چند نفری هم دارند با بچه هایشان کارتون ها را برانداز می کنند٫ جوجه بود. به پسرک گفتم چند؟ یک جور نگاهم کرد و گفت دو تومن که انگار رویش نشده باشد بگوید تو رو خدا بخر٫ فکر کردم یک ماهی داریم٫ یک لاک پشت و این هم جوجه٫ خیلی پول جک و جانور داده ام این ماه اما با کمک نگاه پسر و دخترک درونم یکی را نشان دادم گفتم این را بده.

جوجه توی مشما بود و وارد هر مغازه ای که میشدم صاحب مغازه یک جوری نگاهم می کرد و به درخواستم در میان جیک جیک گوش می داد بسیار خنده دار. از جلوی یک عطاری رد شدم که کلی کارتون جلوی درش ریخته بود٫ سرم را کردم تو و پرسیدم این ها آشغال است گفت نه اما ده تا صلوات بفرست و ببر.

*

بچه ها و جوجه توی حمام حسابی مشغول شدند. تا بچه ها بیرون می آیند خانه را می گذارد روی سرش و بعد از چند دقیقه می پرد بیرون از جعبه و دنبال بچه ها می دود و جیغ و هوارشان می رود هوا. من و بچه ها از یک هیجان خاصی که فقط وقتی جوجه دنبال آدم کند می شود تجربه اش کرد می خندیم٫ قه قهه می زنیم و من بعد از گذاشتن جوجه توی جعبه هنوز لبهایم را نمی توانم جمع کنم.

همسرم می گوید هوا هنوز برای بیرون گذاشتن جوجه سرد است٫ به خنگی یک دختری که در شهر بزرگ شده و هیچ ازین چیزها سر در نمی آورد گفتم پس مردم توی روستا چطوری زمستان از مرغ و خروسشان نگه داری می کنند٫ می گوید که مرغ و خروس که می توانند خودشان را -لابد همانطور که می چسبند به هم- گرم نگه دارند٫ با همان گیجی می گویم پس جوجه ها چی؟ همسرم می گوید: "زیر بال و پر گرفتن نشنیدی؟" آه که چه حقیقت شیرینی. مرغ جوجه هایش را زیر بال و پرش از سرمای سیاه زمستان حفظ می کند.

*

دلم یک بال بزرگ می خواهد٫ مثل یک جوجه ی لرزان بخزم در پناهش و توی سرمای دنیا دلم گرم بشود. 

دوای هر درد بی درمان هنوز یارانه ای نشده

یکی دو سال پیش یادم نمی آید کجا در مورد شوخ طبعی مردم ملتهای مختلف مطلبی خواندم، نوشته بود که توی دنیا مردم چند منطقه هستند که خیلی خوب می توانند از دغدغه هایشان اسباب شوخی و خنده بسازند، یکی از آن مناطق غزه بود که از نظر آن نویسنده مردم از فرط مشکلات به این کار پناه می برند و خلاصه در به سخره گرفتن سختی ها تبحر ویژه دارند. یکی دیگر از آنجاها ایران بود که احتمالا مردم در طول دوران های مختلف از بس دچار چالش ها و دردسر های خاص آن دوران شده اند که با این خندیدن ها و لطیفه ساختن ها یاد گرفته اند کمی از احساس فشارشان کم کنند.

*

پیامک های ازین دست که "پسته دست دوم کیلویی بیست تومن! مال یک پیرزن پول دار که دندون نداشته و فقط نمکاشو مکیده!"   یا آن دیگری که با چه حال و حوصله ای رفته پشت ماشینش نوشت " دست نزن! ۲۰ میلیون پولشه!" و همینطوری توی خیابان که می رود روی لب همه لبخند می نشاند، انصافا این طنز پردازی عامیانه توی این شرایط نشان استعداد نیست؟

"ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است"

چه خوب که شنیده ام توی دنیا آدمهای زیادی بوده اند که گاهی شبها توی رختخواب به چیستی زندگی و بار سنگین هستی فکر می کردند و بعد از کلی بالا پایین کردن و بن بست و فلسفه بافی دو قطره اشک از گوشه چشمانشان سرازیر می شده و بعد مثل بقیه می خوابیدند وگرنه فکر می کردم باید بروم خودم را به اولین آسایشگاه معرفی کنم.

فاصله ی اوج و حضیض برایم این روزها زیاد نیست٫ فاصله ی لبخند و اشک گاهی هیچ ست. در قله ی خوشبختی هم که باشم نمی توانم بی خیال دره باشم، دره اگر قول بدهد سراغ من نیاید با خیال آنهایی که در دره هستند فتح قله هم در کامم تلخ می شود.

*

بعد از کلی خوش گذرانی که به دعوت یک دوست به خانه اش امروز داشته ام، شب توی حال خودم بودم که یکدفعه یک جمله م تراوش کرد بیرون "دنیا چه جای بدی است!" همسرم بی خیال پرسید چرا، گفتم چون همه چیزش از بین رفتنی ست، داشتم به دوست های امروز که در آن یکساعت همصحبتی شان تمام دلتنگی هایم فراموشم شده بود فکر می کردم، مثل همیشه چشمهایم پر از سوز شدند و آژیر گریه به صدا در آمد. من دیگر حرفی نزدم، خیلی وقت است که به امید اشارتی زیاد دست و پا نمی زنم، او چند جمله گفت که من مدتها پیش براندازشان کرده بودم و همه از رده خارج بودند، که زندگی ادامه دارد، دنیای دیگری هم هست، الان چه می خواهی که نداری، نه مساله این ها نیست، من این رنج مدام که ما آدم ها می بریم را نمی فهمم، کودک من اگر امروز دیگر در تب می سوزد من نمی توانم بچه های تب داری که هنوز دارند می سوزند را فراموش کنم. نه! دوای این بی قراری مدام توی این حرفها نیست.

*

پ.ن: مرگ اتفاق غریبی ست. مقاوم سازی باور بعد ازین زلزله ی سهمگین ستاد ویژه می خواهد، اجالتا به گمانم -برخلاف ظاهر- من هنوز از زیر آوار هم بیرون نیامده ام.

عنوان از سهراب سپهری

برای دیدن خوابهای رنگی تجویز می شود

پ.ن: البته اگر دلت بیاید روی این همه چشم گذاشتنت بخوابی.

وقتی فلک فلکت می کند!

به بیابان تفتیده می مانم٫ دیگر سراب هم نمی بینم آن دورها.

خوب می دانستم که ترکهای زیر پایم و سوزش چشمهایم نباید بگذارند زندگی را بگذارم زمین و فرار کنم. گرفته بودمش نه چندان مهربان اما رهایش هم نکرده بودم. این میان گاه گاه با آرامش خانه و صدای شادی فرشته هایم تسلی می گرفتم.

حالا دخترم از دیشب دارد می سوزد٫ دستهایم از روی دستمال خیسی که روی پیشانی اش می گذارم هم می سوزد. نه بیابانی مانده٫ نه حتی آرزوی دیدن سراب٫ همه چیز را فراموش کرده ام و در دو درجه تب خلاصه شده ام.

یادت باشد زندگی! یعنی نمی توانستی بهتر ازین حواسم را پرت کنی؟

کور سوی امید

کاش کسی می‌آمد
کسی می‌آمد از او می‌پرسيدم
کدام کلمه، چراغِ اين کوچه خواهد شد
کدام ترانه، شادمانیِ آدمی
کدام اشاره، شفای من؟

 

 

"سید علی صالحی"

این که گفته اند در نماز حواستان پی این چیز و آن چیز نرود٫ به قسط های نداده٫ کارهای نکرده٫ اشیای گم شده٫ غذای روی گاز٫ بچه ی مریض٫ دعوای توی کوچه٫ بحث های سر کار٫ خرید شب عید٫ مسافرت و هزار و یک چیز دیگر فکر نکنید همه اش هم عرفان و حضور قلب نیست.

آدم به گمانم احتیاج دارد در طول روز یک چند دقیقه ای را خالی شود از مقام هایی که دارد٫ از نقاب هایی که هر روز استفاده می کند٫ از نقش های رنگ و وارنگی که زندگی بهش بخشیده٫ بی نهایت آرامش بخش است که یک چند دقیقه در مقابل مهربانی باشی که در کنارش نه اهمیتی دارد زنی یا مرد٫ ازدواج کرده ای یا نه٫ بچه داری یا نه٫ خانه داری یا شاغل٫ کارمندی یا بی کار٫ بی پولی یا پول دار و هزار و یک نقش که هر کدام در طول روز روی جان خسته ات سنگینی می کند٫ وقتی گفته اند اصلا باید رها باشی به مشق های اجباری معلم ها می ماند که با تمام زحمتش لطف بزرگی برای بچه تنبل هاست. دست و پا شکسته هم که باشد به همان چند لحظه تلاش برای اسودن از دنیا و مافیها و چشیدن طعم رهایی می ارزد.

پ. ن: تا همین جایش که احتمالا نماز تازه می رود می رسد به سقف خانه برای من یکی کافیست!

یه روزی آموزگاری حرمت داشت...خدا رحمتش کنه!

تلفن نحسی بود٫ روز استراحت یکشنبه ام را خراب کرد. وقتی شماره ی مدرسه را روی گوشی دیدم تعجب کردم٫ معاون مدرسه بود. کلی خوش و بش کرد و باید از همین جا شک می کردم که احتمالا می خواهد یک چیز ناخوش بگوید. گفت که بچه ها رفته اند پیش مدیر و گفته اند فردا دوتا امتحان دارند و نمی توانند فیزیک بخوانند و مدیر هم فرموده اند به من بگویند امتحانم کنسل!

به همین راحتی! به همین مسخرگی! حتی زحمت این را هم به خودش نداده که بخواهد من نظرم را بگویم یا حتی از من اجازه بگیرد یا حداقل جلوی بچه ها حرمتم را حفظ کند چون قبلا بچه ها با خود من بحث هایشان را کرده بودند ضمن این که در امتحان های قبلی به حرفشان گوش داده بودم و نتیجه افتضاح بوده٫ یعنی تمام برنامه ریزی هایم را بهم ریخته ام تا فرصت داشته باشند به قول خودشان درسشان را حاضر کنند و بعد هیچی! خلاصه که این بار اول نیست. سبک این مدرسه و خیلی از مدارس پولی همین است. مدیر چشمش به دهن بچه هاست و به حرف پدرمادرها و حرف معلم اندازه ی گچ پای تخته هم ارزش ندارد و کلا کسی معلم را نمی شمارد.

کافیست یک بچه ای درس نخواند و معلم یک تشر به او بزند یا حتی با او کاری نداشته باشد و دیگران را تشویق کند و بعد مادر دانش آموز دلشکسته زنگ بزند٫ به سرعت آن معلم چلانده شده٫ از رخت آویز پهن می شود! کسی کار ندارد که همان بچه ی دلبند نازنین چه کرده؟ چه اتفاقی افتاده کلا٫ چه پیشینه ای داشته٫ چرا؟ چون پول داده و اگر امسال دولا نشوند تا خوب سواری بگیرد سال دیگر می رود یک جای دیگر اسم می نویسد٫ این قدر سیستم پست و بی ارزش است.

خیلی دلم می خواهد این بار که مثل همیشه مدیر و بقیه دوستان مجیزگو می نشینند از وزیر و وکیل ایراد مدیریتی می گیرند بگویم لطف بفرمایید خودتان را اصلاح کنید که فرق آب حوض کشی را با معلمی نمی دانید و همچین استعداد شگرفی در ضایع کردن تمام ذوق و شوق یک معلم دارید.

*

به معاون گفتم پس خودشان روز امتحان را هم مشخص می کردند تا ما تکلیفمان را بدانیم٫ خندید و گفت "ولشون کن! نمی خواد خودتو اذیت کنی! برو با خیال راحت به کارهای عیدت برس!" بله٫ یک همچین معاون فهیمی هم داریم ما اما حیف که هیچ کدام از این حرفها از جلیز و ویلیز درونم کم نمی کند!

شنل چه رنگی به من می آید؟

امروز نشستم به بافتن یک شنل کوچک برای دخترم، کلی با گره های قلاب که چیزی ازش سر در نمی آوردم ور رفتم، دست به دامن اینترنت شدم، صفحات فارسی دمار از روزگار من دانش آموز در آوردند، بلای خواندن زبان تخصصی بافتنی آن هم به زبان انگلیسی را به جان خریدم و مدام با سرچ کردن به امید روزنه ی کلیک کردم و برای هر صفحه ی ناقابلی که می توانست مثل آدمیزاد به من "shell crochet stitches" را یاد بدهد برخوردم به "دهه فجر مبارک!" و من هم هی گفتم "الهی بمیری آقای فیلترینگ!" یا نهایتا که صفحه باز میشد نامردها می گفتند "اول دلارها را رد کن بیاد!"

دست به دامن زبان ژاپنی هم شدم، یعنی خماری ام در این حد بالا بود و بدنم داشت از دلتنگی درد می کرد، باز هم البته آنقدر سایت های خارجکی در این جور چیزها غنی هستند بلاخره توانستم یک کارهایی انجام بدهم، که به گفته ی همسرم این شنل تازه ی بنده در حد لیف می باشد!

باید بروم یک فکر اساسی بکنم، بدجور رفته ام توی فکر اینها. البته نمی دانم دل سردم شال می خواهد یا این خنده ها را؟

  

خدا مادربزرگ های قالی باف ندیده ام را رحمت کند، چه خوب بود که می شد رفت کنارشان نشست تا بگویند: "این که کاری نداره دخترم!" تازه حاضرم چند تا تشر جانانه ی مادربزرگی هم بشنوم که "پس به شماها چی یاد میدن توی مدرسه و دانشگاه؟! دو تا گره زدن بلد نباشی زن نیستی!"