شاید باید دوباره بنویسم، زود زود بنویسم.

وقتی این روزها صبح که می شود دلم می شود اندازه یک دریا، یک دشت، یک آسمان با آفتابی بهاری، کنج خانه ای که کسی کمر جمع کردن خرده ریزه هایش پخش و پلای هر گوشه اش را ندارد می شود امن ترین جای دنیا که به من گرمی می دهد و آرامش. حالا می شود دراز کشید و حضور کس دیگری را هم توی این خوشبختی حس کرد وقتی تق تق تق در می زند که من اینجایم. 

اما غروب که می شود، هوا که تاریک می شود، شب با یک کوله بار سنگین از راه می رسد، آدمهای خانه هر کدام خسته و کلافه می گذرانند تا وقت خوابشان بشود و وقت بیخوابی من، وقت شراکت من با یک سکوت سهمگین تنهایی که می تواند من را توی خودش غرق کند و تلاش ترحم برانگیز من دست و پا زنان خسته و خسته ترم می کند.

شاید باید دوباره بنویسم، شاید هم باید منتظر بهار بمانم، بهاری که آفتابش هر روز دیرتر از دیروز غروب می کند.

 

 

پ.ن: از تکه های بیادماندنی دختر کوچیکه این که امشب بر خلاف هر شب که با خواهرش می روند بخوابند، پدرش گفت برود بخوابد (خواهرش عصر چرتی زده بود و کاملا سرحال بود)، با تعجب خاصی قانون همیشگیش را گفت: "مگه من بدون کسی خوابم می بره؟" 

بله خیلی واضح است که آدم یک وقتهایی اصلا دلش نمی خواهد که تنها بماند.

پ.ن: یک پرستار کوچک پیدا کرده ام که هر روز دارد فرشته وار یک پیام برایم می آورد از دنیای پاک کودکانه اش. یک حمایت کوچک که به اندازه کل دنیای بزرگ دلگرمم می کند. دختری که وقتی نماز می خوانم می آید کنارم، کمی سرش را روی بازویم می گذارد، گاهی نوازشم می کند و از روی چادرم دستم را می بوسد و می دود می رود به دنیای بازی و کودکی. گاه گاه هم با سوالهای قشنگش، با توصیه های مادربزرگی اش ذوق زده ام می کند. خدایا شکرت!

وسط پیاده رو، یک پله می خورد. پیرزن با چادر رنگیش دست به زانو جلوی پله ایستاده بود، فکر کردم داره پارچه های مغازه کناری که روی پله پخش بود رو نگاه می کنه که تا چشمش به من خورد دستش رو دراز کرد سمتم، گفت "ننه کمکم کن!"، یه لحظه موندم که آیا می تونم یا نه منم باهاش میفتم، که دیگه مکثم طولانی نشد و دستش رو گرفتم و با زحمت زیاد یه پله ی شاید چهل سانتی رو اومد بالا، همونجا لب پله هم وایستاد به دعا کردن که ایشالله دستت برسه به ضریح، گفتم مادرجان یه کم برید جلوتر از عقب نیفتید یه وقت، با یه لبخندی گفت: "زنده موندن ما به چه درد می خوره دیگه؟"، همینطور که داشتم با سر خداحافظی می کردم گفتم: "نگید اینطوری حاج خانوم، شما برکتید" و با خودم فکر کردم آیا بچه هاش و نوه هاش قدرش رو می دونند؟

تا ته پیاده رو داشتم به حرفش فکر می کردم، این حرف برای من خیلی آشناست، بابا زیاد این رو می گفت، با نگاهش، رفتارش و گاه گاه هم به کلام. این فکرش برای من خیلی سنگین بود، آزارم می داد، تا ته قلبم رو میفشرد، حس می کردم دیده نمیشم، براش مهم نیست که پشتوانه ی ماست، براش مهم نیست که ما به بودنش نیاز داریم، فقط به بودنش. نه کار کردنش، نه فعالیتش، نه هیچ چیز دیگه.

اما حالا یه کم آروم ترم، حالا که دیگه فهمیدم پیری همین نزدیکیه، درد و بیماری و فراموشی و خیلی چیزهای دیگه همین نزدیکی هاست و هر کدوم می تونه یه آدم رو از قله ی توانمندی به دره ی ناتوانی پرت کنه، من هم گاهی به همین ها فکر می کنم و باهاشون همدلی می کنم، دعا می کنم برای وقتهای ناتوانیم، حالا توی کفه ی دعاهام به غیر از آرزو برای سلامتی و زندگی و موفقیت و این جور چیزها یه بخشی هم هست برای پیری و افسردگی و مرگ حتی. این احتمالا یعنی پذیرفتن زندگی به شکل واقعیش اگرچه بعضی وقتها به نظرم دوز این افکارم به خاطر از نزدیک دیدن خیلی از این چیزها زیاده.

 

 

با همه اینها، دوست دارم یادم بمونه که حتی اگر پیر باشیم، بی دندون باشیم، موهامون سفید و کم پشت باشه، لرزون و ناتوان هم شده باشیم، زشت و چروک هم شده باشیم، برای بچه هامون، نوه هامون می تونیم قوت قلب باشیم، می تونیم پناه امن عزیزامون باشیم، می تونیم راهنما و امید دل آدمهای دور و بر باشیم به کلام حتی، خدا توی همه ی برهه های زندگی آدم چیزهایی قرار داده برای پویایی، برای خود زندگی که دعا می کنم چشم دیدنشون رو همیشه به ما مرحمت کنه.

 

*

پ.ن: گرم شده دستم انگار :))

سبز سبزم ریشه دارم!

دوباره دارد سریال خانه ی سبز پخش می شود، هرشب بچه ها قول می گیرند که فردا اجازه داشته باشند بازپخشش را ببینند و می روند می خوابند، من می نشینم یا از درد لگنمجبور می شوم دراز بکشم روبروی مبل و میوه ای برای آقای خانه پوست کنم و باز دوباره این سریال دلنشین را ببینم. 

دوباره سفر کردن به جایی که سالهاست نرفته ای، دیدار دوباره آدمهایی که یک روزی با آنها رفت و آمد داشته ای، دوباره راه رفتن توی فضایی که مدت هاست تجربه اش نکرده ای و حتی دوباره دیدن فیلمی که زمان زیادی از دیدنش گذشته همه و همه یک حس خاصی برایم دارند. انگار اینطوری عمر رفته و تجربه های اندوخته و تفاوت نگاه و تغییرهای نامحسوس را بهتر می شود درک کرد. این باز دوباره دیدن وقتی چند سال دور بودم از اینجا خیلی سنگین و هجوم آور و شکننده بود برایم، تغییر کردنهای خودم و اطرافم در هر مورد کوچک و بزرگ به چشمم می آمد، شاید همین شد که اینقدر دقیق شدم روی این موضوع، هر بار که می آیم تهران، هر بار که بعد از مدتی خانواده یا آشنایی دور را می بینم یکی از چیزهایی که ذهنم را درگیر می کند مقایسه تصویر ذهنی قبلی ام است با آنچه که آن روز هست، یا توجه به حسیست که هر کدام بعد از مدتی که جایشان خالی بوده حالا در من ایجاد می کنند. اینست که یک وقتها می گویم کسانی که نزدیک خانواده هستند، توی کشور خودشان زندگی می کنند، یا کلا به آنچه که علقه ای دارند نزدیکند شاید هیچوقت فرصت نکنند فکر کنند که چه صدای محکم برادرشان برایشان دلگرمی است، فقط می فهمند که دلشان گرم است، من بعد از مدتی صدایش را می شنوم انگار دارم جرعه جرعه محبت توی صدایش را می نوشم وقتی با اشاره و کنایه حال کودک درونم را می پرسد، بعد تا ساعتها می توانم شارژ باشم ازین اتفاق ساده، حتی باتری قلبم هم یک وقتها گوشه اش درصد پر شدنش را می زند!

حالا همه این داستانها روی دلم مانده بود یک طرف، دیدن دوباره خانه ی سبز یک طرف دیگر. تازه می فهمم آن وقتها چقدر حرفهای این فیلم را نمی فهمیده ام که حالا خوب می فهممشان (و چه بسا 20 سال دیگر همین فکر را در مورد الان داشته باشم و از رییس سازمان تقاضا دارم بیست سال دیگر مجدد ما را مفتخر به دیدن این فیلم تاریخی کند!)، هر بار یک نکته هایی دارد که توی دلم به افتخار فیلم یک کف مرتب می زنم.

دیالوگی به این مضمون: "تو فکر می کنی چه چیزایی یه قورمه سبزی رو خوشمزه می کنه؟ به نظر من چیزی که یه غذا رو خوشمزه می کنه فقط اون چیزهایی نیست که توش می ریزن مثل سبزی و گوشت و لوبیای قورمه سبزی. چیزایی دیگه هم هستند که باعث میشن یه غذا خوشمزه بشه، مثل خاطره! خاطره های دور هم بودن موقع خوردن اون غذا."

من با گوشت و خونم می فهمم این دیالوگ را، وقتی تمام تلاشم برای درست کردن یک قورمه سبزی برای دو نفر -زمان دانشجویی و غربت- آن قدر بی نتیجه ماند تا فهمیدم من توی طعم قورمه سبزی دنبال خانه و آدمها و فضایی می گردم کهدست من نیستند تا به خورشتم اضافه کنم، مثل سبزی نیست بگردم ازین فروشگاه به آن فروشگاه چند برگ جعفری پیدا کنم بلکه طعم بی نظیر همیشگی برایم کمی تداعی بشود و همینطور طعم عید و طعم دید و بازدیدهای خسته کننده و طعم سلام همسایه بفرما یک کاسه آش و طعم خیلی چیزهای دیگر.

برای خوشمزه شدن دوباره غذایم مجبور بودم دوباره خاطره بسازم، خاطره های تازه ای که دوباره به غذای من طعم بدهند. یا حتی مجبور بودم با یک چیز دیگری خاطره بسازم که به فضای دور و برم بیاید، شاید آن وقتها یک ساندویچ همیشه ماهی م*ک دو*نالد برای خودش جایگاه بهتری داشت چون توانسته بود خاطره های تازه تری بسازد. این دوباره ساختن ها کار ساده ای نیست اما یاللعجب از قدرت انسان که می تواند و زمین خدا که بزرگ است و دنیا برای بهره ی آدم رنگارنگ.

 

خلاصه که زنده باد خانه ی سبز و اوصیکم به خانه ی سبز و انشالله خانه هایتان همیشه سبز!

 

 

 

پ.ن: این پست را از دست ندهید، با تمام اما و اگر و شایدهایی که همه مان می دانیم اما این قدم هم گلی است که ما در حد توانمان می توانیم به سر خودمان بزنیم.

شاید بشود امسال عیدی به بچه های دور و برمان وسایل، لباس یا اسباب بازی ایرانی هدیه بدهیم. خلاصه یک کار سبز بکنیم.