بوسه بر پیشانیت
خوش آمدی
باز آ ز بام، از در درآ*
*ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما/ انا فتحما الصلا بازآ زبام از در درآ
بوسه بر پیشانیت
خوش آمدی
باز آ ز بام، از در درآ*
*ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما/ انا فتحما الصلا بازآ زبام از در درآ
شب ها که می خزم توی تخت و پنجره ی کناری را باز می کنم٫ نسیم خنکی به صورتم می زند٫ دراز که می کشم برگهای رقصان در باد سپیدار از لابلای پنجره و پرده پیداست. سعی می کنم صدای غران و ناخراش ماشین های گذری را نشنیده بگیرم و گوش بسپارم به آواز دلنشین جیرجیرکی که پای سپیدار توی کوچه٫ لانه کرده و شبها بی هیچ چشمداشتی ما را به کنسرت گوش نوازش دعوت می کند٫ با چنان همت خستگی ناپذیری می خواند که نمی توان به شوقش برای خواندن شک کرد.
ممنونم از کسی که جیرجیرکها صفت حمدش* را می گویند، ممنونم که جیرجیرکها را پایین پای پنجره ی کسانی که پریشان به خواب می روند می فرستد تا لالایی شان کند، که وقتی شوق و رهایی یک آوای عاشقانه توی سر آدم بپیچد افکار آشفته جایی برای خودنمایی پیدا نمی کنند.
*هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید/ بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
شاید این حال ماندگار نباشد اما خالی از لطف نیست اینکه در کنار تمام مفاهیم زندگی ام یک "بگذرد!" بزرگ نشسته است. خیلی چیزها در کنار این گذار پررنگ می شوند و خیلی چیزها هم کمرنگ.
رنجور که شده ام بی شک اما یک بی خیالی عمیق هم مرا گرفته. در سکوت یک دلتنگی می توانم بزنم به بی خیالی اینکه همه چیز تمام شدنیست. منتها خدا می داند این بی خیالی منجر به آشتی درونی شود یا قهر بیرونی، اما هرچه هست چنگک های این موضوع و آن موضوع کمتر می تواند به اعماق دلم گیر کند گرچه ظاهرم را بدجور خاکستری می کند.
کودک هم شده ام بی گمان، در تمام هیاهو ها صدای خوبی و مهربانی و گذشت بلند بلند به گوشم می رسد، خودم را می بینم که تمام شده ام و دارم با نغمه های محبت* زندگی می کنم!
*وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند/ تا در زمانه باقیست آواز باد و باران (شفیعی کدکنی)
به ما گفتند باید زمینه را برای ظهور آماده کنیم، گوش کردیم...
امشب شهر ما پر است از لیوان های یک بار مصرف که تویشان شربت تولد خورده ایم و پرتشان کردیم این گوشه و آن گوشه. ما زمین شهر را هم آماده کرده ایم حتی!
صبح بعد از خبر تلویزیون دارد تبلیغ مراسمی را می کند، یک مداحی هم پخش می شود. صدای دست زدن می آید و مداح می گوید: "دل و بزن به دریا! بگو جدم حسینه! منم بقیه الله!"
دارم فکر می کنم الان یعنی این دارد مثلا با امام خودش حرف می زند؟ ما باید با کسی چقدر خودمانی و صمیمی باشیم که بهش بگوییم دل و بزن به دریا؟! آن هم در باب نصیحت و راه جلوی پایش گذاشتن؟ یعنی ما حاضریم با استاد و معلممان اینطوری حرف بزنیم؟ از کی و کجا مدح و منقبت اهل بیت جایشان را به این یاوه گویی های بی حاصل داد؟ منظور از این سبک مداحی و آن شور گرفتن ها و آن مدل دست زدنها چیست اصلا؟ اثرات والای معنوی دارد یعنی این مدل بی ادبی کردن ها؟ هرچه دلشان می خواهد و به دهنشان می آید می گویند. آدم توی کوچه بازار شرمش می آید از مداحی هایی که پخش می شود، از قیافه و ظاهر اهل بیت و قربان صدقه های خیابانی رفتن می گویند تا چرند و پرندیاتی مثل مستم و دستم و بگیر و این کارو بکن و بی خیال شو و بزن قدش و کلی جفنگ دیگر.
خیلی متاسفم. نمی دانم این چه سبک دینداری است که یک طرفش آدم متدین را می کشد آن طرفش آدم بی دین را؟!
* یادم آمد از سنتهای کهنی مثل چاوشی خوانی. که با تمام سادگی اش چه صفایی داشته و حالا آن رسم های دیرین جایشان را به چه سبک های پوچی داده اند.
عنوان این پست می تواند اینها باشد:
کم کم با نوحه هم می شود رقصید!
یک آیین، مبلغی مثل صدا و سیما داشته باشد دشمن نمی خواهد!
تخریب چی های فرهنگی!
چه کسی دارد ذایقه های ما را تغییر می دهد؟
تویش ما را کشته، بیرونش دنیا را!
*
این روزها از همه دلگیرم، از دوست و آشنا و فامیل و ...، معدودند کسانی که در امان مانده اند ازین مرداب رنجیدگی. انگار همان شکستگی شخم زده است به روابطم، کلی علف هرز بالا آمده، حتی آنهایی را که به عمد نادید گرفته بودم هم حالا به چشمم می آید و دلم می خواهد از بیخ بکنمشان، خیلی هایشان را می گذارم باشند به هوای روزهای آفتابی که خواهند آمد اما تحمل خیلی هایشان را هم ندارم، توی این روزها دیگر انتظار ندارم که علفی به پایم بپیچد و انرژی ام را بگیرد. اینست که حتی تلفنهای خواهر بزرگترم بی جواب می ماند، پیامک فلان دوست هم با کم محلی پاسخ داده می شود، و توی دلم با کلی آدم قهرم!
گذشته از آن شکستگی، به گمانم این اتفاق برای همه ی آدمهای دور و بر من یک آزمون بزرگ بود، حالا من ناخواسته به همه یک نمره ای داده ام و با این نگاه تازه دارم با آنها رفتار می کنم... یکی که در عمق دلم جا گرفته و یکی که از دلم بیرون رفته و خودشان هم نمی دانند.
چند روز بعد از اعلام نمرات -به صورت اینترنتی- دانشجوها فرصت دارند اعتراض یا هر صحبتی -به خصوص همین دومی- دارند همانجا در صفحه ی مخصوص بنویسند و من هم در صفحه ی مربوط به آن کلاس جلوی اسمشان حرفشان را بشنوم.
غالب این حرفها چیست؟ لطفا دوباره برگه ام را نگاه کنید؟ لطفا در نمره تجدید نظر کنید؟ خیر! بیشتر در این مایه است، استاد حقم همین است ولی دارم مشروط می شوم یک لطفی بکنید، استاد خسته نباشی و کلی کباب با نون اضافه که یک نمره اضافه بدهید معدلم فلان بشود، کلی چاپلوسی و بعد یک ماجرای غم انگیز که من نتوانستم و نشد و یه کمی ارفاق کنید.
بعد جالبی ماجرا این جاست که در ادامه ی نظریه پردازی های اجتماعی این کامنت دادن به نمرهt مربوط به عناصر ذکور است. خانم ها یک در ده یکی از همان جملات پاستوریزه ی بالاتر را به کار می برند.
یک کمی هم که به ذهنم فشار می آورم یادم می آید که در غیبت های آخر ترم به طرز جالبی غالبا پدربزرگ مادربزرگ همین عناصر ذکور یکباره از دنیا می روند! جل الخالق! هیچ بعید نیست همینطور پیشرفت کنند یکی دو ترم دیگر بیایند بگویند استاد گوشهایتان خیلی دراز و قشنگ است، به ما نمره بده!
دارم خیاطی درمانی می کنم، نه! لباس مجلسی نمی دوزم، دستگیره و دم کنی و جاجورابی و ازین جور چیزها. دیروز رفتم یک متر پارچه خریدم چهارخانه ی نارنجی با توت فرنگی های صورتی، حالا که کلی به مغزم فشار آورده ام ببینم چه اندازه ای باشد، چطوری بدوزم و بلاخره پنج تا دستگیره ی نو به ثمر رساندم حال خوبی دارم. دستگیره هایم قدیمی و نیم سوخته شده اند، همان ها که مامان بهم داده بود، مثل همیشه که یک کیسه دستگیره و دم کنی دارد به همه ی ما می دهد، حتی به خواهرزاده هایم که نوه اش می شوند و خانه زندگی دارند. همیشه حوصله ش که سر برود بیکار نمی نشیند، می گوید بیکاری آدم را دیوانه می کند، آدم رو به کارهای بی خود، حرفهای بی فایده می آورد از بیکاری. می نشیند برای ما-بی آن که ازش خواسته باشیم- دستگیره می دوزد، روبالشتیهایمان را نو می کند، شربت می پزد، آب لیمو می گیرد، نعنا و مرزه خشک می کند. بعد هرکدام برویم خانه ی مامان، به خصوص بعد از این برهه های بیکاری، دست خالی بر نمی گردیم. پول پارچه و شکر و لیمو اش را هم می گیرد که مثلا راحت باشیم. بماند که من به دلیل دوری و بدسلیقگی در این جور چیزها محرومم معمولا!
*
امروز اما با این پنج تا دستگیره دارم کیف می کنم. از آن کیف ها که نسل ما کمتر چشیده است، ذوق یک کار دستی، یک چیزی که خودت خلق کنی و خودت استفاده و حظش را ببری. چرا هیچ کس به نسل ما نگفته که قلاب بافی، بافتنی، خیاطی، آشپزی می توانند هیچ لذتی کمتر از مدرک های دهن پر کن و شغل های پشت میز نشین و کار کردن در فلان آزمایشگاه و شرکت نداشته باشند، چرا همیشه خریدن فلان مارک و فلان مدل خوش تر از دوختن و ساختن می نماید؟ چرا از این هنرها به زیبایی که دارند آن جور که باید یاد نمی شود؟ بنده البته سعی می کنم در اینجا دین خودم را به این هنر بزرگ ادا می کنم، گیرم با اعلام خوشحالی ناشی از دوختن دستگیره ی آشپزخانه! حالا مانده است ها، کلاس خیاطی و دوختن آنچه یافت می نشود و آرزوی دیرینم است یعنی مانتوی مناسب و دلخواه، از حالا هم وقت رزرو می کنیم اگر خیلی اصرار دارید!