کمال گرایی, مار خوش خط و خال!

می خواهم از خیاطی کردن لذت ببرم اگر بگذارد٫ این بار اولش نیست که موذیانه نمی گذارد آسوده باشم٫ خوب که فکر می کنم وقت درس خواندن٫ وقت کار کردن یا حتی یک آشپزی ساده هم می آید سراغم و راحتم نمی گذارد٫  البته خیلی به نسبت قبل بهتر شده٫ هرچه نباشد بارها با او جر و بحث کرده ام٫ یک وقتها با هم گلاویز هم شده ایم٫ یک وقتها  هم با مهربانی خواسته ام که ببیند زندگی بدون گیر دادنهایش چقدر می تواند آسان و دلپذیر باشد و اینست که به راحتی قبل جولان نمی دهد اما هنوز هم مصرانه می خواهد نخود هر آشی که می پزم باشد و هر بار با یک زبان تازه خامم می کند.

حالا نوبت خیاطی شده٫ با این که فکر کرده بودم با کم محلی هایم رویش کم شده دیدم نه خیر٫ باز هم هر از گاه آهسته یک چیزهایی زمزمه می کند٫ دیروز که هرچه مربی خیاطی می گفت یقه ات خوبست نگذاشت آرام بنشینم و مدام به من گیر داد که یقه ت یک کمی لق است! باز گفتم نکند راست بگوید و امروز شکافتمش و دوباره دوختم٫ برای بار سوم.

حالا که دیدم لباس فرق چندانی نکرد اما من خسته و کوفته با چشمانی سوزناک افتاده ام یک کنار فهمیدم که باز هم دارد از در دوستی با من وارد می شود و اغفالم می کند! به هنر آموزهایی که مهارتشان خیلی کمتر از منست و دارند با لقی های توی چشم و درزهای کشیده شده و دوخت های نامرتب سخت ترین مدل کت و دامن ها را با اعتماد به نفس انتخاب می کنند و می دوزند و در مقابل چشمهان حیرت زده من که به تمام ایراداتشان دوخته شده کلی برای هنرشان به به و چه چه می کنند حسودیم می شود و دلم می خواهد بگیرم این کمال طلبی نامرد را خفه کنم تا من هم بتوانم توی آینه به خودم و زحماتم لبخند بزنم!

دیپلماسی روابط عروس و مادرشوهر

مادرشوهرم دوباره مادرشوهر شده٫ من در کنارش هستم این روزها٫ کلافه ست٫ از یک چیزهایی دلخور است و می تواند گهگاه برای من بلند بلند غر بزند٫ حتی عروسها را همه با یک چوب براند٫ من هم گوش می دهم و لبخند می زنم٫ این بار آخر که داشت می گفت حس می کند وقتی پسرش داماد می شود از دستش رفته می خواستم بروم بغلش کنم٫ اشک گوشه چشمش را پاک کنم٫ همه توی خانه می دانند که حالش زیاد خوب نیست و سر به سرش می گذارند٫ من همسرم را نشان می دهم می گویم این که هنوز پیش شماست٫ می گوید می دانم اما من احتیاج به زمان دارم.

باورم نمی شود که این منم٫ با تمام حساسیت ها و زود رنجی ها که حالا می توانم حال مادرشوهرم را بفهمم٫ یاد ناپختگی ها و بی تجربگی های خودم بیفتم و متاسف شوم٫ سعی کنم که حال طرفین تازه بهم رسیده را خوب کنم. این مادرشوهر منست با تمام توقعات و نکته سنجی ها که حالا راحت برای من حرف می زند٫ مرا این همه پذیرفته و محرم می داند. چند سال طول کشیده تا ما زبان هم را فهمیده ایم٫ همدیگر را شناخته ایم و ذره بین هایمان را کنار گذاشته ایم. نه این که رابطه مان پروانه ای باشد٫ نه! خیلی خیلی هم معمولیست اما هردویمان راحتیم٫ هنوز هم گاهی از دست هم دلخور می شویم٫ گاهی بهم با زبان خودمان می گوییم که مواظب من و خودت باش٫ گاهی هم توی دلمان با هم قهر هم می کنیم٫ اما همه چیز ساده و آرام می گذرد و دیگر می دانیم چطور با هم کنار بیاییم٫ اما کاش زودتر به اینجا می رسیدیم.

تقصیر نداشتیم البته٫ جز منفی بافی های معمول زنانه هیچ کلاس و کتاب و آموزشگاهی به ما یاد نداده بود وقتی وصلت می کنیم - چه عروس شویم چه مادرشوهر- بینش ما و رفتار ما باید چگونه باشد که حاصلش دوستی یا حتی همزیستی مسالمت آمیز باشد. طرف مقابل یک انسان است که در اکثر مواقع هم آدم خوبیست -بلاخره اگر اینطور نبود که ما اینچنین انتخابی نمی کردیم- ما هر دو آدمهای خوبی هستیم که خیلی دچار پیش داوری هستیم و هنوز زبان هم را نمی دانیم. هر خانواده ای مانند هر ملتی فرهنگ و زبان خود را دارند که باید یاد گرفت٫ باید خوش بین بود٫ با احترام سوتفاهم ها را مطرح کرد و همدیگر را شناخت. گفتگوی تمدنها فقط مال سازمان ملل نیست٫ اتفاقا ما در خانواده مان خیلی بیشتر به آن نیازمندیم. بدون حس تحمل همدیگر٫ بدون حس مظلوم بودن٫ بدون حس ناچاری٫ بدون احساس بودن در صحنه نبرد هم می شود در کنار هم بود. طرف مقابل را فهمید٫ مرزهای خود را شناساند و با یک کمی تساهل و تسامح همدیگر را پذیرفت.

پ.ن: یک جایی می خواندم احترام و محبت٫ احترام و محبت می آورد٫ حتی اگر نیاورد مطمطن باشید دنیا به آخر نرسیده! :)

پ.ن: مطمئنا یک طرفه پیش رفتن کار بسیار مشکلی ست و هردوطرف باید اسلحه ها را زمین بگذارند :)

پ.ن: نوشته مربوط به یک ماه پیش است.

از دوست به یادگار دردی دارم

سبزی خریدن شاید از آن کارهای پر مشقت زنانه باشد اما اینجا فقط از مغازه ها یا حتی وانتی ها نیست که می شود سبزی خرید، می شود با فاصله کمی رانندگی به کوچه باریکی رسید که هنوز ارتفاع خانه هایش از یک طبقه فراتر نرفته و یک در میان دیوارهای کاهگلی با همان کوتاهی دلنشین درشان می درخشد. بعد روی یک تکه زمین خاکی پارک کرد و در کوچک چوبی باغچه سبزی را پیدا کرد که خیلی به دیوار گلی اش می آید. همین که از در کوچک رد می شوی و پا روی خاکش می گذاری آنقدر وسیع و پر از درخت و زمین سبزی کاری شده هست که هرچه بالا چشم بچرخانی جز آسمان آبی چیز دیگری نبینی و همین یک لحظه، همین یک تصویر می ارزد که گاه و بیگاه بروی سبزی بخری. کمی جلوتر یک آلاچیق کوچک هست با یک ترازوی قدیمی و وزنه هایی که فقط سنگند و رمزشان را فقط صاحب باغ می داند، زیر آلاچیق یک نیمکت چوبی بزرگ گذاشته اند که می توانی بعد از سفارش دادن سبزی ات، در مدتی که کارگرها هر کدام رفته اند یک گوشه تا برای تو سبزی بچینند، یکی ریحان، یکی تره، یک جعفری از راه برسند.

پارسال که رفته بودم این باغچه٫ پیرمردی سالخورده با همان پشت خمیده و دست های کارکرده اش مشغول کار بود که از بابا صدازدن کارگرها فهمیدم که پدر آنهاست، یکیشان دختر صاحب باغست و مرد هم دامادش، یک دختربچه سه ماهه هم روی آلاچیق در حال شیرین کاری بود که نوه همان دختر جوان بود که خاک خوردنش در باغ هیچ از زیبایی و جوانی اش نکاسته بود. چندبار دیگر که رفته بودم بابا نبود و من طاقت نیاورده بودم و دنبال دختر که می رفت برایم جعفری بچیند رفته بودم و احوالش را پرسیده بودم، گفته بود ناخوش احوال است.

 

حالا دیروز دوباره رفته بودم برای مهمانی افطاری سبزی بخرم، از در که وارد شدم آهسته آهسته آن صحنه بی نظیر خاک، درخت و آسمان را قدم برداشتم که دیدم بابا زیر آلاچیق روی نیمکت نشسته و بر عصایش تکیه زده. دیگر نمی توانست داس به دست راه بیفتد بین زمین ها و بگوید علف جعفری ها را بگیرند یا بروند از آن زمین پشتی تره بیاورند، شاید برای این که هنوز کاره ای باشد فقط موقع حساب و کتاب بقیه پول مشتری ها را با همان آهستگی که یک پیرمرد بیمار می تواند داشته باشد بهشان می داد. سفارش را که دادم نشستم روی کنده درخت روبرویش. از نگاه کردنش سیر نمیشدم، موی سپید، دستهای کارکرده و درشت، تکیه کردن بر عصا و خیره شدنش به دور دست، داشتم با دلم بازی می کردم، باید بلند میشدم می رفتم اما نمیتوانستم ازش دل بکنم، قلبم را گرفته بودم در دستم و با غم نوازشش می کردم، غمی که برایم عزیز بود. سبزی ام که آماده شد دختر پول را داد به بابا و با صدای بلند طوری که گوشهای سنگینش بشنود گفت هزار تومن بده به خانم. خانم من بودم که به زحمت داشت از پشت یک پرده اشک جایی را می دید. قلبم را محکم در دستانم فشردم که بابا پولهایش را از جیبش در آورد، بعد با همان دستهای عزیز ترک خورده نتوانست پولها را ورق بزند و آهسته شستش را زد به لبش، این آخرین صحنه ای بود که دیگر اجازه نداد پرده اشک همانجا توی چشمم بماند، خداحافظی کردم و بقیه ش را بی کلام سپردم به همسرم.

من روی آن کنده که نشسته بودم قلبم را سپرده بودم به احساسی  که داشت سمباده ش می کشید، آنقدر دور و برش را سرسختانه کشید که دیگر رگهای ریز خون از روی پوستش نمایان شد، بعد مهربانانه تحویلم داد، جلا خورده و دردناک.

روزهای خوب

بچه های کلاس خیاطی می گویند ماه رمضان کلاس بعد از ظهر ها تشکیل شود٫ چون می خواهند تا ظهر بخوابند٫ بعد به ما متاهل ها که کمی عاقل اندر سفیه نگاهشان می کنیم خیره می مانند. ما می گوییم که صبحها کلی کار برای انجام دادن داریم و عصرها وقتمان مخصوص افطاری درست کردن است٫ درست نمی فهمند و خیالی هم نیست٫ به زودی متوجه خواهند شد که زندگی همینطور است٫ ممکن است یک وقتهایی برسد که آدم کاری را با چنان عشقی که هیچوقت تصورش را نمی کرده انجام دهد.

صبحانه دادن به فرزند٫ خانه تکانی قبل از مهمانی افطار٫ ناهار پختن برای بچه ای که غذای سحر را دوست ندارد٫ غروب حلوا پختن برای همسر٫ فکری برای سحری کردن٫ همراه رادیو در آشپزخانه سفره افطار آماده کردن آنچنان لذت پنهانی ای زیر پوستشان بدواند - البته اگر تا آن موقع این حس ها هم مثل خیلی چیزهای دیگر منقرض نشده باشد- که حاضر نباشند هیچ کدام را با بی مسئولیتی و بی خیالی های نوجوانی عوض کنند.

پ.ن: برای این روزهای گرم تابستان٫ تخم شربتی را فراموش نکنید. این دانه های مهربان با آن ذخایر آب کوچکشان حسابی در سیراب ماندن آدم روزه دار کمک حالند. ما مدتیست که یک پارچ شربت کم شیرین و پر تخم شربتی آماده باش در یخچال داریم و مشتری های پر و پا قرصی توی خانه دارند٫ حتی دختر کوچیکه که می گفت "چرا آب مون آشغال داره!"

پ.ن بی ربط: مدتهاست که با هر کیسه ای که بعد از خرید وسیله ای دریافت می کنم غصه می خورم٫ خیلی وقتها می گویم کیسه پلاستیکی نمی خواهم و وسیله را توی کیفم می گذارم٫ بعد از خرید باز با همان ناراحتی کیسه ها نگه می دارم که مثلا باز هم استفاده شوند٫ حالا متوجه شدم که انگار فردا روز "نه به کیسه پلاستیکی" است. کاش زنبیل های قدیمی که این همه پاک و نازنین بودند باز هم رونق بگیرند.

همان ز گهواره تا گور سابق

سه شنبه که خواهرجان پشت گوشی تلفن وقتی داشت جواب سوالهایم را می داد گوشت چرخ کرده هایش را هم می زد و همزمان داشت فکر می کرد چقدر رب بزند و به دخترش می گفت زردچوبه را بدهد و هی جوابم را می داد نمیدانم و نمیدانم رسما بهم برخورد که چندبار دیگر برای یک سوال خیاطی می خواهم منت بکشم و چهارشنبه رفتم اسمم را نزدیک ترین آموزشگاه به خانه نوشتم.

حالا امروز که رفتم آموزشگاه و همراه دو تا دختر تازه دیپلم گرفته نشستم سر کلاس کلی خوش خوشانم شد٫ دانش آموز درونم کلی پرید بالا و پایین و از یاد گرفتن به وجد آمد. با مربی حرف های زنانه زدیم و اشکال های لباس هفته پیشم را گرفتم. از ظهر هی یک نفس عمیق می کشم که: "آه ای یادگیری! چقدر تو خوبی!"

پ.ن: یک اعتراف رضایتمندانه: تازه فهمیدم که واقعا خیلی بزرگ تر از یک ۱۸ ساله ام!

۱. اینجا توی آشپزخانه که نشسته ام٫ صندلی کناریم پلاستیک ریحان ها در حال عطر پراکنی اند. بلاخره از بالای کمد دیواری آمده ام پایین و عصری به همسایه قدیمی سر زده ایم خانوادگی و بعد از داستان زرد شدن ریحانهای نازنینم یک بقچه ریحان -همین که الان کنار دستم نشسته- هدیه گرفته ایم.

۲. مسافرتم به تهران را کنسل کردم٫ خستگی ام از سفر قبلی آنقدر نبود که بتوانم به ندیدن خانواده آن هم تا شهریور ماه راضی شوم. چه کنم که درختم در سفر همراهم بود و با حرف و عملش می گفت آدم گاهی از میوه اش هم خسته می شود!

۳. مامان هشت ساله بوده که مادرش پای دار قالی به رحمت خدا رفته٫ حالا من جای خالی مادر مادرم را  بعد از هفتاد سال حس می کنم و از مادری کردن خودم هم می ترسم وقتی نمیتوانم حفره های خالی را برای خودم آنقدر بپوشانم که سال های بعد دخترم نفهمد روزی روزگاری -شاید صدسال قبل- مادری نبوده که دخترش را در خوشی و ناخوشی گرم در آغوش بگیرد.

۴. امروز در سایت کانون -ق.ل.م چی- که همیشه سیستم و آن علامت مضحکش را به مسخره می گرفتم  فرم تقاضای همکاری پر کردم و بعد از ارسال مدارک با صدای بلند به همسرم گفتم "مثل ماهی فروختن اوشین!"

۵. امروز رفتم کلاس خیاطی ثبت نام. این لباس برش دار آخری که دارم می دوزم بهم فهماند که صدبار زنگ زدن به خواهرجان و کتاب ورق زدن یک طرف اوستا داشتن یک طرف.

۶. این سومین جعبه آلبالویی است که آقای همسر گرفته و روی کابینت به من چشم دوخته. فقط حوصله دارم که پهنشان کنم جلوی آفتاب. کسی نمی داند راه خشک کردن آلبالو همینست یا فوت و فن دیگری دارد؟

۷. جمعه عروسی دوست عزیزی است که با کنسل شدن سفرم از دست می رود٫ مثل خودش که چند روز بعد می رود یک قاره آن سر کره زمین. یک بررسی ژنتیکی باید روی خودم انجام بدهم که همیشه رفتن به عروسی هیچ لطفی برایم نداشته٫ تازه سخت هم بوده٫ فکر کنم اگر می توانستم خودم هم در مجلس عروسیم شرکت نمی کردم!

۸. امروز فهمیدم که بچه هایم بزرگ شده اند. از آنجا که باز هم برگشته ام به خودم٫ با همان حسها و دلتنگی ها و سر خوشی ها. مثل کسی که رفته باشد سفر هنوز دارم با خودم و این رنگ و روی تازه آفتاب سوخته احوالپرسی می کنم تا یخم باز شود.

۹. دخترم می پرسد اعتماد به نفس داره یعنی چه؟ می گویم یعنی احساس توانایی انجام دادن یک کار را داره. می گوید آها! یعنی به خودش می نازه! و من دیگر به خودم نمی نازم.

۱۰. همه ریحان های زرد شده را کوتاه کردم٫ کجای دلم را هرس کنم؟

 

کتاب آسمانی

من همیشه توی قرآن خوندن تنبلم اما تقریبا چند هفته ست به لطف این طرح هر روز یک صفحه با معنی و تفسیر مختصر می خونم. فکر می کردم مهلت ثبت نامش تموم شده باشه اما هر کس هر وقتی مایله می تونه به سامانه ۱۰۰۰۰۱۴۳۱۳ پیامکی با کلمه قرآن و نام خودش بزنه و ثبت نام بکنه. خوبی این طرح اینه که ختم قرآن از روی قرآن حکیمه که کنار هر صفحه علاوه بر معنی یه شرح مختصر داره و اگر دوست داشته باشید طی پیامک های بعدی همون سامانه می تونید قرآن رو درخواست بدید و با هدیه ای بسیار کمتر از هدیه بازار و تقریبا بدون هزینه پستی -هر کجای ایران که باشید- براتون ارسال میشه.

 

رضایت یک نیم چه نهال

آدم خیلی شبیه میوه خانوادش می مونه، نه فقط به خاطر به ارث بردن کلی طعم و رنگ خانوادگی به این خاطر که یک وقتی آدم مثل یک میوه میرسه و باید از شاخه ش کنده بشه. یک وقتی میرسه که اگر کنده نشه می گنده اون بالا، خوراک گنجشک ها و کرم ها میشه، به موقعش اما اگر بیفته می تونه یه درخت تازه بشه، درسته سخته از نو زیر خاک بمونه، هسته بشکافه و کلی زحمت بکشه تا شاید یه درخت پر بار و سبز نو بوجود بیاد اما میارزه به  رخوت چسبیدن به یک شاخه و دنیای قدیمی.

*

پ.ن۱: این هم جواب سوالی که مدتها بود بهش فکر می کردم. چطور خیلی از دخترها یا پسرهایی که مجرد هستند و به یک سنی رسیدند از خانواده جدا میشن و ترجیح میدن تنها باشند اما مستقل.

پ.ن۲: چقدر خوب شد ازدواج کردم! :)) 

 

غیبت موجه

از سفر برگشتیم٫ رخت و لباسهای راه را شستم٫ به جبران یک هفته مهمانی باز هم غذاهای کم چرب خودم را درست کردم٫ باغچه آفتابزده و تشنه را هرس کردم و آب دادم اما به گمانم چمدان ها را در حالی که هنوز از خودم خالی نکرده بودم گذاشتم طبقه بالای کمد دیواری.