قلبم به سینه نمی کوبد. نگرانش نیستم. انگار که توی این سرمای تنهایی دلگرم این باشم که حالا لااقل آسوده شده است. دلتنگ اینم که باشد این روزهای شلوغ هر از گاه بپرسد اسم این دخترت سحر بود یا بهار و من به صورت مهربانش بخندم که هرچی شما بگید خوبه.

دلم می خواهد لال بشوم ... همان نگاه بابا از توی عکس کنار در مسجد سر کوچه دنیا دنیا حرف دارد برای گفتن...