همان ز گهواره تا گور سابق
سه شنبه که خواهرجان پشت گوشی تلفن وقتی داشت جواب سوالهایم را می داد گوشت چرخ کرده هایش را هم می زد و همزمان داشت فکر می کرد چقدر رب بزند و به دخترش می گفت زردچوبه را بدهد و هی جوابم را می داد نمیدانم و نمیدانم رسما بهم برخورد که چندبار دیگر برای یک سوال خیاطی می خواهم منت بکشم و چهارشنبه رفتم اسمم را نزدیک ترین آموزشگاه به خانه نوشتم.
حالا امروز که رفتم آموزشگاه و همراه دو تا دختر تازه دیپلم گرفته نشستم سر کلاس کلی خوش خوشانم شد٫ دانش آموز درونم کلی پرید بالا و پایین و از یاد گرفتن به وجد آمد. با مربی حرف های زنانه زدیم و اشکال های لباس هفته پیشم را گرفتم. از ظهر هی یک نفس عمیق می کشم که: "آه ای یادگیری! چقدر تو خوبی!"
پ.ن: یک اعتراف رضایتمندانه: تازه فهمیدم که واقعا خیلی بزرگ تر از یک ۱۸ ساله ام!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 17:59 توسط هنا
|