داداش تعریف می کرد از جوانی که باهاش در ارتباطه. میگفت چند وقته رفته تو نخ به حساب عرفان و این حرفها. ریشهاش رو بلند کرده، تار میزنه، درویش مسلک شده و خلاصه یه همچین حال و هوایی. داداش می گفت یه بار داشت از مامانش حرف میزد که چه شخصیتی داره. مثلا می گفته وقتی پدرمون فوت کرده بوده چند روز بعدش ما چندتا بچه حال و هوای مدرسه رفتن نداشتیم، سر صبح مامانم اومد افتاد به جونمون و کلی شوخی کرد باهامون و سر اخر هم گفت "پاشید ببینم! ببخشید باباتون مرده ها! ولی مدرسه تعطیل نشده!" داداشم می گفت من کلی منقلب شدم که عجب شیرزنی هست مامان این جوونک که توی اون وضعیت که خودش هم مطمئنا حالش خوب نبوده می تونسته با پسر بچه ش اینطوری شوخی کنه. گفت به جوونک گفتم: "ببین این ریش و پشمی که گذاشتی رو ول کن! برو یه کم از عرفان مامانت یاد بگیر که تو سختی های زندگی دستت رو بگیره!"