امشب بلیط اتوبوس تهران دارم، دارم میرم به سمت خونه یی که هیچوقت فکر نمی کردم لحظه ی نفس کشیدن توش اینقدر آرامش بخش باشه.

می دونم چه ول وشویی اون شهر، حس ورود به تونل وحشت دارم پس از این همه دوری از اون شهر و شلوغی های خاص خودش ....اما دل خوش همون آشپزخونه ی تنگ و چایی های مامان ریزم که یه گوشه ی همون شهر دودآلود جا داره و خستگی همه چیز رو از تن آدم در می کنه.

*

اینقدر لووووووووس شدم! هی به همسرم میگم نرم اتوبوس چپ کنه شب عیدی؟ بچه هام چی میشن؟ زنت خیلی خوشگل نباشه اونوقت؟!

*

با اینا زمستونو سرمی کنم با اینا خستگیمو در می کنم...کاش آهنگش رو توی موبایلم داشتم!