هذیان می گویم... خودم هم می دانم
شاید این حال ماندگار نباشد اما خالی از لطف نیست اینکه در کنار تمام مفاهیم زندگی ام یک "بگذرد!" بزرگ نشسته است. خیلی چیزها در کنار این گذار پررنگ می شوند و خیلی چیزها هم کمرنگ.
رنجور که شده ام بی شک اما یک بی خیالی عمیق هم مرا گرفته. در سکوت یک دلتنگی می توانم بزنم به بی خیالی اینکه همه چیز تمام شدنیست. منتها خدا می داند این بی خیالی منجر به آشتی درونی شود یا قهر بیرونی، اما هرچه هست چنگک های این موضوع و آن موضوع کمتر می تواند به اعماق دلم گیر کند گرچه ظاهرم را بدجور خاکستری می کند.
کودک هم شده ام بی گمان، در تمام هیاهو ها صدای خوبی و مهربانی و گذشت بلند بلند به گوشم می رسد، خودم را می بینم که تمام شده ام و دارم با نغمه های محبت* زندگی می کنم!
+
بعد از فوت بابا بداخلاقی هایم پر بعضی ها را گرفته، بداخلاقی که نه... یک بی مهری عجیب در صدا و نگاهم به همان ها که کمترین انتظاراتم را بی پاسخ گذاشتند. برخلاف همیشه هم هیچ تاکیدی بر مخفی کردن این مساله ندارم، حالا من نشسته ام با بی خیالی دهانهای از تعجب باز بقیه را می بینم و نمی دانم چرا هیچ انگیزه ی هم برای عکس العمل ندارم.
+
مهمان داشتم. یکی دو روزه آمده بودند. فامیل یه کمی دور. بعد از یکی دو وعده یادشان افتاد یک تسلیت بگویند، از صبح منتظر شنیدنش بودم. بعد هم گفتند که نمی دانستند، می دانستم که از همان اول می دانستند، منتها یادشان نبود دلشان یک روز هواخوری می خواهد و عزم خانه ی ما را می کنند. "ترق" فقط صدای دلم آمد از دیدن درون آدمها و باز با بی خیالی ازشان پذیرایی کردم تا رفتند.
+
دوستم می گوید زیاد خودت را این روزها جدی نگیر! مثل همان هفته های مذکور ماهانه با عینک آفتابی داری به همه چیز نگاه می کنی! راست می گوید حتما. به آدمیزاد نمی ماند احوالم. هذیان می گویم می دانم اما باید بلند بلند بنویسمشان شاید از خواب بیدار شوم!
+
بعد از فوت بابا بداخلاقی هایم پر بعضی ها را گرفته، بداخلاقی که نه... یک بی مهری عجیب در صدا و نگاهم به همان ها که کمترین انتظاراتم را بی پاسخ گذاشتند. برخلاف همیشه هم هیچ تاکیدی بر مخفی کردن این مساله ندارم، حالا من نشسته ام با بی خیالی دهانهای از تعجب باز بقیه را می بینم و نمی دانم چرا هیچ انگیزه ی هم برای عکس العمل ندارم.
+
مهمان داشتم. یکی دو روزه آمده بودند. فامیل یه کمی دور. بعد از یکی دو وعده یادشان افتاد یک تسلیت بگویند، از صبح منتظر شنیدنش بودم. بعد هم گفتند که نمی دانستند، می دانستم که از همان اول می دانستند، منتها یادشان نبود دلشان یک روز هواخوری می خواهد و عزم خانه ی ما را می کنند. "ترق" فقط صدای دلم آمد از دیدن درون آدمها و باز با بی خیالی ازشان پذیرایی کردم تا رفتند.
+
دوستم می گوید زیاد خودت را این روزها جدی نگیر! مثل همان هفته های مذکور ماهانه با عینک آفتابی داری به همه چیز نگاه می کنی! راست می گوید حتما. به آدمیزاد نمی ماند احوالم. هذیان می گویم می دانم اما باید بلند بلند بنویسمشان شاید از خواب بیدار شوم!
+
*وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند/ تا در زمانه باقیست آواز باد و باران (شفیعی کدکنی)
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 1:38 توسط هنا
|