خانه ی دوست در خیابان مزار شهر شین
به بهانه ای رفته بودم خرید٫ این طرف و آن طرف گشت زنان سر از بازار سرپوش در آوردم٫ حال و هوای عید بدجور درش موج می زد٫ فروشنده ی لباس بچه سرگیجه گرفته بودم از هجمه ی مامانها و بچه های غرغرو حین پرو کردن لباس٫ به زحمت برایم زیرسارافونی پیدا کرد. اقتصاد انقباضی لباس عید بچه ها را از پیراهن نو به زیر پیراهنی نو تبدیل کرده. با این همه انقباض و حواشیش بازار خوب شلوغ بود و آدم اگر پول خرید هم نداشته باشد واجب است شب عید -که از حالا شروع شده و به گمانم تا خود آغاز سال ۹۲ ادامه دارد- به بازار برود برای دیدن آدم های در حال خرید کردن و کیسه های نیمه پر و بچه های نق نقو و مامان ها با چشمهای پرمساله که چی چند است و چی برای کی خوبست و دغدغه های ساده ی خوشبختی.
دیگر ظهر شده بود و دوتا لباس صورتی در کیسه داشتم. نگاهی به آن طرف خیابان انداختم٫ به آن مسجد قدیمی. نمی دانستم به سبک برخی مسجدهای قدیمی در بازار تهران است که جایی برای خانمها در آن در نظر گرفته نشده یا نه. پرسان و امیدوار به در مسجد رسیدم و از کلی پله ی قدیمی با آن چینش مرتب آجرین پایین رفتم٫ به حیاط که رسیدم روح دست هایی که آجرها را دانه دانه ساخته٫ دستهایی که آنها را کنار هم چیده٫ روح بنایی که سالها میزبان آدمهایی بوده که به دنبال خلوتی به آنجا پناه برده بودند تسخیرم کرده بود. وارد مسجد شدم٫ هیچ کس جز من نبود٫ تنها نماز خواندم٫ مسحور فضای زنده و در و دیوار هوشیارش بیرون آمدم. به قدری سبک شده بودم که انگار به جایی بسیار آشنا رفته باشم٫ با دوستی حرف زده باشم٫ به زحمت دل کندم از آن خانه.
چه خوب که خداوند اجازه داده در همین کوی و برزن خودمان یک جایی داشته باشیم به نام خانه ی او.
