بلاخره این بار که بابا را همانطور محو و دور در خواب دیدم٫ خوشحال بود. رویایم را جواب داده بود و آمده بود خانه ام٫ با همان موتوری که ظهر های جمعه منتظر صدایش می ماندیم تا سفره را پهن کنیم. سرحال بود٫ می خندید از همان خنده ها که یادم نمی آید آخرین بار واقعی اش را کی دیده بودم.

این شاید نشانه باشد٫ مثل همین که سایه سنگین چرا؟ هم بر سرم به سیاهی قبل نیست. نسترن توی حیاط جوانه های خوشرنگ زرشکی زده است٫ گل گلاب یک ساقه ی سبز تازه در آورده که در میان ساقه های دیگر می درخشد٫ دوتا از پیازهای نرگس هم گل داده اند. کاش بهار بیاید و دل ما را هم با خودش ببرد.

*

آناکارنینا تمام شد٫ توی این یک ماه رفیق گرمابه و گلستانم شده بود٫ اگرچه گرمابه و گلستان یک مادر مثلا وقتی است که بچه اش روی پایش است٫ یا دارد روی کمرش بپر بپر بازی می کند! بیشتر از هر کسی عاشق تولستوی شدم. این که کسی باشد اینقدر از حال و احوال آدمها بفهمد باعث می شود آرزو کنی همین الان کنارت بود و برایش از همین چرا و اما و اگر هایت حرف می زدی. دوباره که رفتم کتابخانه کتاب "اعتراف من" ش را گرفتم. نیمی از کتاب نوشته ی خودش بود و وای که چقدر حرفهایش صادقانه٫ جدی و تامل برانگیز بود. چقدر ما جنس آدمیزاد سوال هایمان و درگیری های فلسفی ساده و اساسی مان مثل هم است. حالا توی کتاب وعده داده که در "ایمان من در چه نهفته است؟" بیشتر از حل معماهای انسانیش بگوید. باید بروم سفارش بدهم. می دانستید در کل کشور طرحی دارد اجرا می شود به نام طرح من که شما به عنوان عضو کتابخانه اگر کتابی بخواهید که در انجا موجود نباشد مخصوص شما برای کتابخانه خریداری می شود و اولین نفر هم به شما امانتش می دهند؟ حالا من منتظر کلی از کتابهایی که معرفی کردید هستم٫ ممنون!

*

یک آنفلوانزای بی پدر مادر گریبانم را گرفته٫ همین که استراحت می کنم و خوب می شوم و بعد به داد دل گرسنه ی اهالی و خانه ی درهم و برهم می رسم٫ دوباره مثل یک هیولا می آید درسته قورتم می دهد. صبح توی مدرسه داشتم فکر می کردم اگر همینطور که دارم راه می روم و سرم سنگین است اگر بیفتم چقدر بچه ها می خندند؟ عصبانی بشوم اگر بخندند؟ باهاشان بخندم؟ چه کار باید بکنم؟