چه خوب که شنیده ام توی دنیا آدمهای زیادی بوده اند که گاهی شبها توی رختخواب به چیستی زندگی و بار سنگین هستی فکر می کردند و بعد از کلی بالا پایین کردن و بن بست و فلسفه بافی دو قطره اشک از گوشه چشمانشان سرازیر می شده و بعد مثل بقیه می خوابیدند وگرنه فکر می کردم باید بروم خودم را به اولین آسایشگاه معرفی کنم.

فاصله ی اوج و حضیض برایم این روزها زیاد نیست٫ فاصله ی لبخند و اشک گاهی هیچ ست. در قله ی خوشبختی هم که باشم نمی توانم بی خیال دره باشم، دره اگر قول بدهد سراغ من نیاید با خیال آنهایی که در دره هستند فتح قله هم در کامم تلخ می شود.

*

بعد از کلی خوش گذرانی که به دعوت یک دوست به خانه اش امروز داشته ام، شب توی حال خودم بودم که یکدفعه یک جمله م تراوش کرد بیرون "دنیا چه جای بدی است!" همسرم بی خیال پرسید چرا، گفتم چون همه چیزش از بین رفتنی ست، داشتم به دوست های امروز که در آن یکساعت همصحبتی شان تمام دلتنگی هایم فراموشم شده بود فکر می کردم، مثل همیشه چشمهایم پر از سوز شدند و آژیر گریه به صدا در آمد. من دیگر حرفی نزدم، خیلی وقت است که به امید اشارتی زیاد دست و پا نمی زنم، او چند جمله گفت که من مدتها پیش براندازشان کرده بودم و همه از رده خارج بودند، که زندگی ادامه دارد، دنیای دیگری هم هست، الان چه می خواهی که نداری، نه مساله این ها نیست، من این رنج مدام که ما آدم ها می بریم را نمی فهمم، کودک من اگر امروز دیگر در تب می سوزد من نمی توانم بچه های تب داری که هنوز دارند می سوزند را فراموش کنم. نه! دوای این بی قراری مدام توی این حرفها نیست.

*

پ.ن: مرگ اتفاق غریبی ست. مقاوم سازی باور بعد ازین زلزله ی سهمگین ستاد ویژه می خواهد، اجالتا به گمانم -برخلاف ظاهر- من هنوز از زیر آوار هم بیرون نیامده ام.

عنوان از سهراب سپهری