خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نمی کند مگر خود آن قوم حالشان را تغییر دهند
امروز نیمی از بچه ها نیامده بودند٫ مدیر نشسته بود به تک تک غایبین زنگ می زد و از مادرشان می پرسید چرا فلانی نیامده و معلم ها هستند و درس می دهند، خلاصه راهیش کنید مدرسه. چندتایی با کلی اخم و تخم و قیافه گرفتن و طلبکار بودن سر کلاس حاضر شدند که اگر میشد و امکانش بود معلم ها و کادر مدرسه را اژدهاوار قورت می دادند.
هیچ کس به ما یاد نداده وقتی می نشینیم دور هم و از وزیر و وکیل بد می گوییم و همه مان در مدیریت یک کشور صاحبنظرانه نطق می کنیم یکبار و فقط یکبار بپرسیم "ما خودمان در جایگاه خود چگونه ایم؟" حالا خدا به داد بچه های این نسل و نسلهای بعد برسد که یک پارچه توقع بار می آیند و از پدر و مادر و معلم و دنیا طلب دارند.
پ.ن: به غیر از کسبه، کسی می شناسید اصرار داشته باشد تا ۳۰ نه اما تا همین ۲۸ بخواهد کار کند؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:2 توسط هنا
|