غروب رفتیم بیرون٫ کشان کشان خودم را حاضر کردم که از خانه بیرون بزنم و  خودم را بین آدمها گم کنم شاید از شادی مردم توی کوچه و برزن بهم سرایت کند٫ از لذت زنهایی که پارچه ها را که ورانداز می کنند دارند به مادرهایشان فکر می کنند٫ دخترهایی که از هم می پرسند به نظرت چه رنگ شالی به مامان می اید و مردانی که با یک خوشحالی گنگ وقتی همسرشان می پرسد مامانت ازینا لازم داره کودکانه سر کج می کنند.

رفتیم لباس همسر را که مثلا من داده بودم یواشکی به خیاطی تا همسرم از دیدن پارچه ی که در پارچه فروشی دیده بود و پسندیده بود به صورت یک لباس مردانه سورپریز شود را بگیریم و لباس را کوچک دوخته بود٫ بماند که چقدر پکر شدم٫ همسرم کلی خرت و پرت لازم داشت که رفتیم خریدیم٫ با یک معصومیت مردانه- که یک وقتها خیلی خلوصش بیشتر از نوع زنانه اش ست!- گفت برویم روسری که گفتی می خواهی را بخریم٫ گفتم روسری مشکی می خواستم برای مراسم هفته دیگر٫ دلم نمی خواهد امروز بخرمش. جای پارک ماشین نبود من را فرستاد توی شیرینی فروشی٫ سینی های شیرینی را انگار کسی لیسیده بود٫ همه صاف و خالی! جعبه های سفارشی توی یخچال ها ردیف بودند البته و ردیف آخر چند دانه پای میوه مانده بود که گفتم برایم بکشید. خانم پشت ویترین با تعجب گفت همین بسه؟ نشد توضیح بدهم ببخشید من به اصرار همسرم دارم برای او٫ خودم و دوتا دخترهایم خرید می کنم٫ قرار نیست برویم دیدن مامانهایمان٫ اگرچه راستش را بخواهید اینقدر دلم می خواهد که پیششان باشم که هیچ بعید نیست اگر شما کمی دیگر من را با تعجب نگاه کنید بین همه این بچه ها که دارند برای مامانشان شیرینی می خرند و مامان بزرگهای مهربانی که برای میزبانی نوه هایشان جلوی سبدهای شکلات و تنقلات ایستاده اند٫ بخزم توی بغلتان و یک دل سیر گریه کنم!

*تعبیر دوست داشتنی ننه قدقد از وبلاگ.