دیروز که دیگر از ژولی پولی بودن این چند روزه خودم خسته شدم٫ رفتم ایستادم سر سینک. یک دنیا ظرف بود٫ خواستم به عنوان ریاضت همه شان را بشورم٫ هرچه کاسه خوراکی خوردن٫ پیش دستی هندوانه خوران٫ لیوان هایی که همه رد انگشت بچه ها را داشتند و ردیف شده بودند گوشه و کنار و احتمالا منتظر ناجی همیشگیشان بودند را جمع کردم گذاشتم کنار سینکی که انگار همه ی ظرفهایم را بلعیده بود. جیرجیرکها شروع کرده بودند به خواندن و من ایستادم به شستن و هر ظرفی را که تمییز کردم با خودم فکر کردم افسردگی باید یک رابطه ای با سینک آشپزخانه داشته باشد٫ یک جاهایی روح من گره خورده است به اجاق گازم٫ سینک ظرفشویی و حتی میز تلویزیون خانه ام٫ کثیفی ظرفهای نشسته٫ لکه و چربی در یخچال یا حتی همین لایه نازک خاک که نشسته روی کتابخانه بر روح من گاهی سنگینی می کند بی آن که بدانم. خلاصه که بارهای دیگر را اگر نتوانستم از دوش روانم بردارم این یک کار کوچک را در راستای سبکی جانم دیروز انجام دادم٫ بعد ننه کیهان دید که من برای خوب شدن حال خرابم یک گام برداشته ام یک جایزه بی نظیر بهم داد. پارسال که همسرم یک بوته شبیه یاس خریده بود و نمیدانم چرا فروشنده گفته بود گل نمیدهد و فقط تزیینی است کلی غر زدم که چرا یاس نگرفتی و از کنار هر خانه ای رد شدیم که یاسهایش چشمک زنان مشام جانمان را نواخت یاد بوته بی گل خودمان افتادم که کاش یاس بود٫ حالا دیروز بوته ای که حالا دارد نرده های ایوان را می نوردد و برگ و باری بهم زده را دیدم٫ دیدم  که یک شاخه اش چند غنچه دارد٫ ناباورانه صبر کردم تا امروز و امروز اولین یاسش را به دنیا هدیه کرد٫ خم شدم و بوییدمش٫ سرخوشانه این را گذاشتم به حساب جایزه کاینات به خودم!

*

دنیا اگر یاس را نداشت قطعا چیزی کم داشت. آه یاس همسایه! پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من!