یک چیز جالب یادم افتاد٫ هممسجدی روشندل من -فاطمه خانم- او هم از مسیر دوری به اون مسجد خلوت میومد٫ مسجد نزدیک خونه شون که می رفت خیلی وقتها زنها سر این که سر عصای بنده خدا نجس هست یا خاکی می کنه مسجد رو حرف می زدن و اون طفلک خیلی می رنجید. بنده خدا مجبور بود بلند بلند اعلام کنه خودم از آقای امام جماعت پرسیدم گفته نجس نیست. یک همچین مسلمان هایی هستیم ما خلاصه!

*

کلاسهای امسال هم تموم شدند٫ امروز از مدرسه خداحافظی کردم و فردا ایشالله قراره با قطار دو طبقه سریع السیر - متشکریم تکنولوژی- سفر کنیم٫ دهان چمدونمون رو خونه مادربزرگ باز کنیم و هی نفس های عمیق بکشیم پیش مامان جون! یک وقتها فکر می کنم اگر نزدیکشون بودم هیچوقت به این خوبی ته ته دلم٫ اونجایی که هستند رو حس نمی کردم .

*

یادتون نره اردیبهشت رو خوش بگذرونید!