نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

*

برگشتیم، با یک چمدان پر از یاد و البته پارچه و الگوهای ناشی برای روزهای تابستان که وقتی تازه از خانه مامان برگشته باشی بیش از حد هم کش می آیند. سبزی ها در این مدت حسابی قد کشیده بودند و دانه های خوشبختی توی دل ما هم همینطور، آنقدر که هیچ دلم نمی خواست کلید بیاندازم و بیایم خانه. آخ که چقدر بیشتر خودم هستم وقتی می خزم توی خانه مامان در کنار کسانی که می شناسمشان و در خیابان هایی که حتی وقتی از بوی دودشان خفه می شوم دوستشان دارم. حالا هرچه بود کلید را انداخته ام و آمده ام تو. باید بجنبم  و دوباره پوست بیندازم.

بروم این شعر سهراب را مثل خواهرزاده "و" ی نازنین بنویسم بچسبانم به در یخچالم!