از فرایض این ماه من خرید کردن است٫ این که بروم بازار سنتی اینجا٫ یا توی پاساژهای نقلی اش قدمی بزنم. بعد به بهانه خرید یا یک سوال از فروشنده بروم داخل مغازه و ببینم که صاحب مغازه٫ کمک دستش٫ همسرش یا خانمی که پشت صندوق نشسته سرش پایین است و هیچ حواسش به من نیست. کمی کنارش بایستم و نگاهش کنم٫ صبر کنم تا سرش را بالا بیاورد و بهم لبخند بزنیم٫ یک لبخند عمیق که در طول سال کمتر پیش می آید٫ یک آشنایی کوتاه و یک نگاه معنی دار که هیچ ربطی به فضای مغازه ندارد ٫ حتی گاهی که او کارش طول می کشد نگاهمان بهم دوستانه تر هم می شود و همین ها فریضه مرا کامل می کند! تماشای یک بنده ی دیگر که کتاب خدا را گرفته دستش و بین پاسخ دادن به مشتری ها و خلوت شدنهای مغازه آرام زمزمه ش می کند.