میگن که "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"، حالا ما با این همه توفیق سفر رفتن اجباری در آستانه سوختگی قرار گرفتیم.
نرفته دلم برای خونمون تنگ شده اما با خیال خوش دیدن عزیزام ریخت چمدون و تلق و تولوق قطار و متعلقات سفر رو که اتفاقا توش خیلی هم روون شدم (دستشویی بردن یه بچه سه ساله و نیمه رو می تونید توی قطار متحرک تصور کنید دیگه؟) و از همه بدتر اون کوچه دلگیر و اون اتاق خالی رو تحمل می کنم، باشد که دیدن روی عزیزان این لایه غبار روی دلم رو پاک کنه، آمین!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:22 توسط هنا
|