همیشه از کسانی که بابت خوش گذرانی کردنشان هم غر می زنند بیزارم، اما رسما از مهمان و میزبان شدن های طولانی خسته شده ام. از این همه سفر رفتن و از راه، از چمدانهایمان و لباسهایی که هیچ وقت داخلشان مرتب نمی مانند. از چند روز پیاپی پذیرایی کردن، از این که هر وعده موظف باشم سفره ام مرتب و گرم باشد و خانه و آشپزخانه در حال آماده باش و خودم در حال لبخند زدن. می دانم که موقتیست و همینش دردناک است که می دانی این همه دلت تنهایی و خانه و روال ساده همیشگی را می خواهد دو روز دیگر است که خانه و در و دیوارش برایت تنگ شود و دلت همان چیزهایی را بخواهد که امروز از آنها خسته شده ای.

اگر زندگی دور از خانواده در شهرستان را هم یک جور مهاجرت کوچک به حساب بیاوری می شود گفت که با مهاجرت انگار همیشه دلت جای دیگر است. می روی خانه مادرها یکی دو روز نگذشته دلت خانه خودت را می خواهد، می مانی خانه خودت کمی نمی گذرد که دلت برای بوی خانه ی مادربزرگ لک می زند و همینطور روزگار می گذرانی، فقط گذر زمان بهت یاد می دهد که با خانه ی خودت بیشتر خو بگیری و فاصله این سفر خواستن هایت -با یادآوری تجارب قبلی- بیشتر شود.