باز این دخترک ما مریض شده، هذیان می گوید مثل فیلم سینمایی! یعنی گاهی چشمهایش را هم که باز می کند حرفهایش ادامه دارد، مثلا می گوید "مامان وقتی اونو بلند کردی رفت توی چشمم" که بعد من می پرسم چی مامان و کمی باهاش حرف می زنم تا به هوش می آید. همسرم هم از تب چشمهایش باز نمی شود من هستیم و دخترک گندم گون کوچکم که سلامت توی خانه می چرخد و این اوضاع باعث شده که تمام غرزدنها و شیطنت ها و خرده فرمایشات پایان ناپذیرش خوشحالم کند که کلمه نعمت برای سلامتی کلمه کوچکی ست!

خودم هم از صبح گلویم چرک کرده و برایم جالب ست که انگار سیستم بدن ما مامانها هم می داند که برای مریض شدن، از پا افتادن یا هر پدیده غیر معمول دیگری باید از کارهای و مسئولیتها اجازه بگیرد و میکروبهای محترم بمانند پشت در تا فرصت مناسب!

*

این هفته آنقدر افکار ذهنم رنگارنگ و متفاوت و ضد و نقیض بودند که امشب فکر کردم شاید این خارش گلو چرک نباشد، حرفهای تلنبار نوشته نشده ام باشند در اینجا. دوباره سلام!