دیروز که بچه ها را راضی کردم خانه بمانند و آقای همسر را بردم دکتر و داروهایش را گرفتم و آمدم خانه حس کردم که یک چیزی ازم کم شده، بعله طاقت میکروبها یا چه می دانم ویروسهایم تمام شده بود و اعلام وجود اساسی کرده بودند، کم کم همانطور که سوپ می گذاشتم و ظرفها را می شستم وا می رفتم یعنی اگر کسی بود مسئولیتهای مرا قبول می کرد مطمئنا همانجا ولو می شدم اما نمیشد. کمی از داروهای آقای همسر کش رفتم و سعی کردم از آب لیموشیرین هایی که به بقیه می دهم خودم هم بخورم و افتادم. شب تا صبح با دخترم سرفه کردیم و هی آب خوردیم دوتایی و چهارصبح با هم سیب گاز زدیم.

امروز صبح اما گلویم چفت شده بود و با قسم حضرت عباس هم صدایم در نمی آمد، همانطور صدا خروسی رفتم سر کلاس که خدا را شکر دستیار داشتم و جز چند قوقولی ساده لازم نشد حرف دیگری بزنم. بعد هم آقای همسر یکراست بردم دکتر و گفتم لطفا آمپول بده که زود خوب بشوم وقت ندارم! گفت نمی گفتی هم لازمت بود. 

ناهار را مهمان دستپخت آقای همسر بودیم و خوابیدم، عصر که بیدار شدم نماز بخوانم، آفتاب کم جان پاییزی خودش را پهن کرده بود وسط پذیرایی و من دوباره سرپا شده بودم، همین که می دیدم می توانم ایستاده نماز بخوانم، به شام شب فکر کنم، دلم بخواهد بلند شوم دستی به سر و روی خانه بکشم داشتم پر در می آوردم، می دیدم که زندگی دوباره دارد جلوی چشمم برق می زند! آنقدر حس قدرتمند و تاثیر گذاری بود که یادآوریش هم انرژی بخش است. از ته دل برای همه کسانی که بیماریهای سخت و مزمن دارند دعا کردم و بلند شدم یک دیس لیموشیرین و پرتقال و نارنگی خودم را مهمان کردم.

حالا نصفه شبی دیدم این همه دارو و اسپری و پاشویه کردم این دخترک را اما هنوز تک سرفه هایش نمی گذارد آرام بخوابم بلند شدم تا سرم را اینجا بند کنم! همانطور که نیمه هوشیار بود بهش گفتم که شب خوب نخوابیده و صبح خانه بماند، من می روم و زود بر می گردم، شماره ام را هم می نویسم می گذارم، کمی کارتون ببیند تا سریع بیایم. گفت باشه و خوابید. بعد هم بهم تذکر داد با بابا خوب صحبت نکردی، جل الخالق! خوش به حال باباها! چیزی نگفتم، به آقای پدر که امروز جایش را با من عوض شده بود و پای تخت دخترک مانده بود چه کار کند گفتم "شما برو بخواب چون من عمرا با صدای سرفه این دختر خوابم ببره لااقل یه نفر خوابیده باشه برای فردا" و این دخترک پنج سال و نیمه براین باور بود که جمله من کمی تا قسمتی عصبانی بوده و لابد قدردان زحمات امروز بابایش نبوده ام؟! خوب شد گفتم برو بخواب اگر می گفتم بیا این جا بشین آنوقت حکمش چه میشد؟

چقدر خوبست که می توانم به منطقش اعتماد کنم، به تنها ماندن های بی بهانه ش، به درک کردن شرایطش، به این که تنها باشد شماره ام را می گیرد و سفارش یک خوراکی می دهد، به این که حواسش به لحن من هم هست و با همان حال نیمه جان هم حرفش را می زند. حالا تا سرفه هایش شروع نشده بروم دو ساعت بخوابم برای کلاس ساعت هفت و نیم.

*راستی به نظرم جا افتاده ایم، یک جور خانوادگی مشکلمان را حل می کنیم بلاخره، قبلا در این شرایط که گیر می کردم مدام فکرم می رفت پی این که کاش کسی بود کمکم می کرد، اگر نزدیک مامان یا خواهرم بودم ال میشد و بل میشد و البته هی به خودم جواب می دادم و خودم را ساکت می کردم. اما حالا اصلا فکرم به این چیزها هم نمی رود، یک جور اعتماد به نفس پیدا کرده ام لابد! یا فهمیده ام که می توان ازین چیزها جان سالم بدر برد! یا چه می دانم یک مکانیسم دفاعیست که لااقل انرژی و روحیه م حفظ می شود.

**تنتان سلامت!