خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست*
یک روز صبح همینطور خسته که بیدار شدم و دیدم همه مون همونطور مریض و تبداریم و تصور حجم تمام کارهایی که باید انجام می دادم و کفگیری که به ته همون دیگ باید می کشیدم بی هیچ دریافتی باعث شد بشینم اول صبح مفصل گریه کنم و بعد که صورتم رو شستم دوباره رفتم زیر کتری رو روشن کردم و خلاصه مثل هر روز ادامه دادم.
حالا الهی شکر همه مون بهتریم، بچه ها دوباره می خندند، همسرم نون تازه میخره و من قیمه می پزم اما هنوز حس کویری رو دارم که خشکیده، که ترک ترک شده و بارون میخواد. به خودم نهیب می زنم که ما بزرگ شدیم و مسئول خاکمون فقط خودمونیم. به همسرم میگم نکنه اسم این خودکفایی و بزرگ شدن نیست؟ نکنه اسمش خودکشی احساسیه وقتی چاقو میگذاری نه روی شاهرگت که روی احساست و شاخه های نیازمندی رو قطع می کنی تا از دست آب میخوام و نور میخوامشون راحت شی؟!
*آخ! ای دست منبسط نور! اسمت هم قشنگه چه برسه که روی شونه باشی.