این چند روزه اوج درد و لذت بودم! تنها بودم و بیشتر از هر حس غم انگیز دیگه ای خسته. به خودم کاملا حق میدادم و حق میدم، وقتی تمام شبانه روز حس مسئولیت داشته باشی نسبت به هر صدایی سرفه ای و حرکتی توی خونه و این کار تمام وقت همه ش باید در نهایت لطافت و مهر و محبت نسبت به آدمهایی انجام میشد که به شدت مریض و غرغرو و بهانه گیر و بداخلاق بودند- چه بچه شون و چه بزرگشون!- و حال خودم هیچ از هیچ کدومشون بهتر نبود و حس می کردم کفگیر تمام حسهای خوبم نسبت به همه به ته دیگ خورده و دیگه چیزی برای بخشیدن ندارم. و اوج لذت بودم وقتی با همون حال نزار کنارشون بودم و نگاهشون می کردم که کنارم نفس می کشند، وجود دارند، گرمای وجودشون رو میتونم لمس کنم، حرف می زنند، نگاهم می کنند و یک کلمه "هستند" و از صمیم قلب شکرگزار بودم وقتی به غول بی رحم دنیا فکر می کردم.

یک روز صبح همینطور خسته که بیدار شدم و دیدم همه مون همونطور مریض و تبداریم و تصور حجم تمام کارهایی که باید انجام می دادم و کفگیری که به ته همون دیگ باید می کشیدم بی هیچ دریافتی باعث شد بشینم اول صبح مفصل گریه کنم و بعد که صورتم رو شستم دوباره رفتم زیر کتری رو روشن کردم و خلاصه مثل هر روز ادامه دادم.

حالا الهی شکر همه مون بهتریم، بچه ها دوباره می خندند، همسرم نون تازه میخره و من قیمه می پزم اما هنوز حس کویری رو دارم که خشکیده، که ترک ترک شده و بارون میخواد. به خودم نهیب می زنم که ما بزرگ شدیم و مسئول خاکمون فقط خودمونیم. به همسرم میگم نکنه اسم این خودکفایی و بزرگ شدن نیست؟ نکنه اسمش خودکشی احساسیه وقتی چاقو میگذاری نه روی شاهرگت که روی احساست و شاخه های نیازمندی رو قطع می کنی تا از دست آب میخوام و نور میخوامشون راحت شی؟!

*آخ! ای دست منبسط نور! اسمت هم قشنگه چه برسه که روی شونه باشی.