قصد داشتم دیروز بیایم بنویسم که چقدر حال همه مان خوبست و بعد از آن روزها فقط تک سرفه زدن باعث شکر گزاریست، پنج شنبه حتی رفتیم برای خانمهای خانه کفش گرم بخریم و برای بچه ها چکمه خریدیم که بسی ذوق زده شدند و امروز هم به ذوق همان چکمه ها دخترکوچکم هیچ اهمیت نداد که من حاضر نشده ام و احتمالا خانه می مانم. پنجشنبه پشت چراغ قرمزی که قبل از رسیدن به کفش فروشی مانده بودیم داشتم فکر می کردم چه خوب که دفترچه بیمه توی کیفم نیست، که قرار نیست مقابل ساختمان پزشکان بایستیم و سر کج کنیم توی مطب تا دکتر ببیند چه دردمان است، جا نبود وگرنه همانجا به خاک میفتادم از رضایت!

خلاصه که دیروز چشم باز کردم که دیدم پرده می رود توی دیوار دیوار می رود توی سقف، فوبیای مرض ناگهانی گرفته ام احتمالا و هراز گاه توهم می زنم و یک حالتهای اینطوری می آید سراغم. خلاصه که بلند شدم افتان و خیزان در حالی که حس کسی را داشتم که سوار وسایل شهربازی شده و مدام بالا و پایین می رود، دختربزرگه به پدرش پیشنهاد داد که من را ببرد دکتر و آنها با هم توی خانه می مانند. یعنی می شود آدم همچون هواداری داشته باشد و حالش بد بماند؟ رفتیم یک دگزا نوش جان کردیم و بهتر برگشتیم خانه. تا شب یک کلاه قلاب بافی هم برای دخترک بافتم تا هرچه گره هست توی سرم برود لای میل و کاموا. هنوز گلهای رویش مانده اما خودم بعد از حداقل پنج بار شکافتن و بافتن راضیم.


و البته این هم عکس اشارپی که پارسال نصفه مانده بود و احتمالا دوباره شکافته بشود!

*

حالا بچه ها به خوشی رفته اند، عطر به تفت داده هم توی خانه پیچیده و سروچمان هم در آرامش می خواند و من بهتر ازین نمی توانم باشم. الهی شکرت! تو بگیر از سر ترس، اما چه کنم همینقدر دل دارم.

* شکسپیر