با من بگوی که خیالات خوش را در کدامین کارگاه می بافند؟*
خلاصه که دیروز چشم باز کردم که دیدم پرده می رود توی دیوار دیوار می رود توی سقف، فوبیای مرض ناگهانی گرفته ام احتمالا و هراز گاه توهم می زنم و یک حالتهای اینطوری می آید سراغم. خلاصه که بلند شدم افتان و خیزان در حالی که حس کسی را داشتم که سوار وسایل شهربازی شده و مدام بالا و پایین می رود، دختربزرگه به پدرش پیشنهاد داد که من را ببرد دکتر و آنها با هم توی خانه می مانند. یعنی می شود آدم همچون هواداری داشته باشد و حالش بد بماند؟ رفتیم یک دگزا نوش جان کردیم و بهتر برگشتیم خانه. تا شب یک کلاه قلاب بافی هم برای دخترک بافتم تا هرچه گره هست توی سرم برود لای میل و کاموا. هنوز گلهای رویش مانده اما خودم بعد از حداقل پنج بار شکافتن و بافتن راضیم.

و البته این هم عکس اشارپی که پارسال نصفه مانده بود و احتمالا دوباره شکافته بشود!

*
حالا بچه ها به خوشی رفته اند، عطر به تفت داده هم توی خانه پیچیده و سروچمان هم در آرامش می خواند و من بهتر ازین نمی توانم باشم. الهی شکرت! تو بگیر از سر ترس، اما چه کنم همینقدر دل دارم.
* شکسپیر