سرم سنگینه از این همه حرف نزده، من کم حرف بودم زمانی. یک زمانی به دوستهام که می گفتن برای تعریف کردن از وقایع مدرسه و دانشگاه همینطور دنبال مامانشون راه میفتن و حتی تا دم در دستشویی هم همراهشون میرن می خندیدم که از کجا حرف میارن اما الان حجم حرفهای تلنبار شده رو حس می کنم، سرم سنگین میشه، خوابم نمی بره گاهی، توی رختخواب صدبار غلت می زنم و با خودم حرف میزنم و نهایتا خواب همون چیزها رو هم می بینم.

این حالت اسم داره؟ چاره داره؟ مرضی چیزی که نیست؟ آخه یادمه یه بار با خواهرم از سفر بر می گشتیم که رفتیم منزل یکی از دوستان که مدتی برای کار به قزوین رفته بودند و البته اقای خانواده هم اصرار داشتند که برای روحیه خانومشون یه سر به اونها بزنیم. خلاصه این خانوم نذاشت ما دست به سیاه و سفید بزنیم، نه به خاطر مهمون داری، هی به ما می گفت: "تو رو خدا بیاین بشینیم حرف بزنیم! ول کنین اونا رو!" ما هم می خندیدیم و می گفتیم باشه. خلاصه که گویا این خانوم هر کسی رو گیر می آورد همین حال رو داشت. یعنی می گفت بیایین حرف بزنیم! و انصافا هم سر می برد. بعدها شنیدم که بنده خدا بیماری روانی گرفته و مدتی بستری بوده. خلاصه دارم از خودم می ترسم، آخه اون بنده خدا اینقدر حرف داشت و هر کسی رو گیر می آورد شروع می کرد به حرف زدن این شد عاقبتش، من که این همه حرف دارم همه ش رو هم با خودم در میون میذارم چی میشم؟