دخترک بسته آجیل کوچکی را که از مهد آورده بود محکم چسبیده بود، توی ماشین گفت شب به شما تعارف می کنم. به خانه که رسیدیم آجیل بدست توی خانه می چرخید، کم کم پسته و شیرین گندمک توی بسته اراده ش را شل کردند، گفت درش را باز کن یه دونه بردارم و بعد دوباره ببند. به همین طریق کلی شبیخون به بسته آجیل زد تا غروب. سرشب خوابش گرفته بود و به زور منتظر ماند که بابا بیاید و فریضه تعارف کردن آجیل شب یلدا را انجام بدهد، زنگ زدم به همسرم که کمی زودتر بیا که این فریضه قضا نشود، همسر هم که گفت امشب بلندترین شب سالست و جان می دهد برای کار کردن بیشتر!

آمدن پدر همانا و اعتراض های دختربزرگتر همانا. پس هندونه کو؟ ما قراره بریم خونه ی کی؟ پس ما چرا مهمونی نمیریم؟ و ازین سوالهای داغ دل تازه کن. در همین راستا زنگ زدیم خانه ی مادربزرگ و همه جمع بودند و شام پخته بودند و برده بودند کنار مامان باشند. گوشی را که قطع کردم پرتش کردم روی مبل و زیر لب گفتم کوفتتون بشه! و البته اصلا از ته دل نبود اما می خواستم دلم کمی خنک بشود در این سوز یلدا.

سرشب همه اهالی گرفتند خوابیدند و حالا من مانده ام و دارم همراه با مهمانهای حاج خانم-همسایه طبقه بالا- یلدا را گرامی می دارم. به وجدانم می گویم ناراحت نیستی به هوای این دوتا هم یک مراسم کوچولو نگرفتی؟ زل می زند توی چشمم و عین خیالش نمی آید.