1. چمدان سفر هنوز نرفته بود طبقه بالای کمد دیواری، آقای همسر زمزمه رفتن را شروع کرد، خواستم مخالفت کنم که به هوای همان زیارت کوتاهی که ممکن ست نصیبمان شود لب گزیدم و ساکت شدم. جنس سفرهای این طرفمان البته کاملا فرق می کند، اینقدر هوایی نمی شوم که تا سه روز گیج بزنم، همسرجان هستند و لذت راه و جاده و چای فلاسکی و دو تا بسته پفکی- که در حالت معمولی قدغن است- و یکیش می رود عقب برای بچه ها و یکی هم برای من و آقای همسرست، پاورچین پاورچین از کنار بچه ها حاضر شدن و زیارت سحرگاهی و بعد نان تازه و یک صبحانه دلچسب و اینها را هم دارد اما وقتی رسیدیم خانه سریع چمدان را جمع و ماشین لباسشویی را پر کردم و دستور دادم که چمدان را از جلوی چشمهایم دور کنند! هنوز هم روحم توی جاده سرگردان ست و راه شهر و خانه ی خودمان را گم کرده بینوا.
*
2. از خوبی های سفر هرچه نباشد یکیش بی خبری ست، اخبار تعطیل می شود و من دو روز تمام به زنی فکر نمی کنم که روز تعطیل در کارگاه مشغول به کار بوده و بعد آتش و ...
*
3. فردا دوباره ترم جدید مدرسه شروع می شود اما دریغ از ابسیلون اشتیاق که برای رفتن سر این کلاس داشته باشم، مدیرمان اصلا حالش خوب نیست، خیلی وقتها نیست، وقتهایی هم که هست آنقدر درد دارد و نزار است که دلت نمی آید از مشکلات کلاس ها و راه حل و اینها با او حرف بزنی، خلاصه همینجوری شیرازه مدرسه دارد از هم می پاشد.
*
4. چه کار خوبی کرده شبکه آموزش، یک مدت شبها برنامه مشاعره داشت، خیلی خوب بود، خیلی بهتر از این سریالهای آبکی، حالا هم برنامه قندپهلو که برنامه شعر طنز است، برای ما که اگر تلویزیون را خاموش کنیم چشمهای همسرجان می رود روی هم فرصتی ست که نیم ساعتی را شعر گوش کنیم و بخندیم، با هم!
*
5. بوی عید می آید، نه؟ نرگسهایی که پارسال کاشته بودم و گل داده بودند امسال نمی دانم چرا اینقدر دیر کرده اند، تازه یکیشان دارد غنچه می کند. من هم امروز یک دسته 2 تومنی نرگس برای خودم خریدم!
*
6. خیلی معلومست که این پست صرفا جهت باز شدن زبان بنده بود؟
*
طفلی به نام شادی
دیرست گم شده است!
با چشم های روشن براق،
با گیسویی بلند، به بالای آرزو!
هر کس از او دارد نشان،
ما را کند خبر!
این هم نشان ما،
یک سو خلیج پارس، سوی دگر خزر!
استاد شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 23:1 توسط هنا
|