امان از وقتهایی که کفگیر روحیه می خورد به ته دیگ، حتی اگر خودت را بنشانی و کلی نصیحتش کنی، با زبان خوش از دلخوشی های کوچک و بزرگ آب بسازی و بریزی توی دیگ باز هم تلاش کفگیر در مبارزه با ته دیگ نافرجامست، هی قابلمه را می خراشد اما جز تکه های سیاه نیم سوخته چیزی بالا نمی آید، هی این روان را به هم می زند اما جز سر و صدا هیچ چیز دندان گیری نصیبش نمیشود، جز یک تشویش آرام زیرپوستی با همان صدای زمینه ی خرت خرت!
*

پ.ن: خواهرم رفته بود کیش، داشت از سفرشان برایم حرف می زد، از خریدهایش هم، طبق معمول سبد دختر و نوه ش پر است، داشت برایم از کیفی که برای دخترش خریده حرف می زد و تی شرتی که برای نوه ش. من با تمام مادربزرگی م دلم خواست، من که خودم گاهی این خریدها را از طرف خواهرم یا مامانم انجام می دهم و می دهم بهشان تا هدیه بدهند. حالا یک بچه شش هفت ساله در من بغض کرده بود و هرچه مسخره بازی برایش در می آوردم همانطور لب ورچیده مانده بود، زمان برگشته بود عقب، به بیست سی سال پیش و یک مجموعه خاطره از سفر و سوغاتی و هدیه و لبهایی که از غرور حتی ورچیده هم نمیشدند، آنقدر مغرور که حتی خودش هم باورش میشد دلش چیزی نمی خواهد. این جور وقتها بدجور از مادری کردنم می ترسم.
*
پ.ن: خوب که به این پست نگاه می کنم می بینم اصلا اصل قضیه چیز دیگری بوده و ما زنها اگر شده 99 تا حرف را گفته باشیم به این راحتی به اصل ماجرا که صدمی است نمی رسیم.