دورها آوایی ست که منتظرم مرا بخواند!*
این چند روز که بگذرد حتما با خودم مهربان تر می شوم، این چند روز که دستها و پاهایم از برفی که دیروز می بارید هم سردتر بودند کنار بخاری و زیر پتو، هر کس می نشست کنارم می توانستم با یک قالب یخی از زیر پتو غافلگیرش کنم و دستهایم را به صورتش بکشم.
این روزهای تلخ زنانه همراه شده بودند با خبرهایی که مثل خودم سرد بودند، از کار آقای همسر تا کار خودم، مدام به خودم می گفتم سرمان سلامت اما لبخند به صورتم بر نمی گشت، تقصیر خبر نبود ایراد از یک جایی درون من بود و الا کار چه ربطی دارد به این استرس درونی که شب هی بیدار بشوم و پاورچین بروم سراغ اتاق بچه ها و توی همین چند قدم جدی جدی به گازگرفتگی فکر کنم، بعد بخاری را چک کنم مبادا گاز بچه ها را بگیرد.
دارم هی گزینه می چینم روی میز ببینم با کدامشان چشمهایم برق می زند، فر زیر گاز که برای خودش یکپا کمد شده را دیروز ریختم بیرون، پشیمان شدم بدجور، اگر میشد حبوبات و ماکارونی ها و قالب های ژله و ظرف های یکبار مصرف را همانجا رها کنم می کردم اما مجبور بودم مرتبشان کنم تا شاید زندگی از یکجایی لابلای همانها به من چشمک بزند، نزد لامصب، خیاطی های نیمه کاره، جلیقه نصفه مانده، خانه به شدت محتاج به اتاق تکانی و کمدهای آقای ووپی و هزار تا کار دیگر هم روی میز است اما چاره کار این ها نیست، هیچ کدام این غول سیاه درون من را تسلیم نکرده، باید باز هم فکر کنم، باید یک پنجره ای باشد که باریکه نوری بتاباند به چشمهای این غول نامید و دودش کند برود هوا، به قول مادربزرگ آنت باید بگردم پنجره را پیدا کنم تا نور مرا روشن کند، نور که باشد حتما من هم با خودم مهربان تر می شوم.
*دورها آوایی ست که مرا می خواند (ُبیشه نور-سهراب سپهری)