حالم این روزها مثل میوه ایه که مدتی به شاخه ای از یک درخت آویزون بوده، ازش تغذیه می کرده، کنار برگهاش خوش بوده، هر بادی هم می وزیده از شاخه ش کنده نمیشده، بعد یکباره حس می کنه رسیده و باید کنده بشه، کمی از درخت خجالت میکشه اما دیگه فکر می کن وقتشه، منتها بلد نیست، از این که بیفته و دردش بیاد کمی می ترسه، کمی مردده اصلا! یک نسیمی، بادی، سنگی از یک پسرک شیطون یا در بهترین حالت دست مهربون باغبون رو لازم داره.

حال من، بغض کوچک توی گلوی من، حرفها و خطابه های بیشمار توی سرم، همه دغدغه های همون میوه ست که مدام از خودش می پرسه آیا میشد با اون نسیم چند وقت بیفتم؟ به خودش جواب میده که اون موقع هنوز نرسیده بوده! هی با خودش حرف می زنه که اگر چیده نشم چی میشه؟ یعنی می پوسم اینجا؟ به خودش امید میده که باغبون حتما حواسش هست! باز ترس برش می داره که نکنه هنوز خوب نرسیده باشم و بعد از افتادن پشیمون بشم؟ باز از اول رشدش رو بررسی می کنه و به خودش دلداری میده! یا با خودش میگه نکنه باد بیاد و خوشحال خودم رو رها کنم و بعد خوراک مور و ملخ بشم؟ یا هزار و یک شاید و اما و اگر دیگه که توی سرش میره و برمی گرده.


*به یاد شعر سهراب: اندوه مرا بچین که رسیده است...