دوباره دارد سریال خانه ی سبز پخش می شود، هرشب بچه ها قول می گیرند که فردا اجازه داشته باشند بازپخشش را ببینند و می روند می خوابند، من می نشینم یا از درد لگنمجبور می شوم دراز بکشم روبروی مبل و میوه ای برای آقای خانه پوست کنم و باز دوباره این سریال دلنشین را ببینم. 

دوباره سفر کردن به جایی که سالهاست نرفته ای، دیدار دوباره آدمهایی که یک روزی با آنها رفت و آمد داشته ای، دوباره راه رفتن توی فضایی که مدت هاست تجربه اش نکرده ای و حتی دوباره دیدن فیلمی که زمان زیادی از دیدنش گذشته همه و همه یک حس خاصی برایم دارند. انگار اینطوری عمر رفته و تجربه های اندوخته و تفاوت نگاه و تغییرهای نامحسوس را بهتر می شود درک کرد. این باز دوباره دیدن وقتی چند سال دور بودم از اینجا خیلی سنگین و هجوم آور و شکننده بود برایم، تغییر کردنهای خودم و اطرافم در هر مورد کوچک و بزرگ به چشمم می آمد، شاید همین شد که اینقدر دقیق شدم روی این موضوع، هر بار که می آیم تهران، هر بار که بعد از مدتی خانواده یا آشنایی دور را می بینم یکی از چیزهایی که ذهنم را درگیر می کند مقایسه تصویر ذهنی قبلی ام است با آنچه که آن روز هست، یا توجه به حسیست که هر کدام بعد از مدتی که جایشان خالی بوده حالا در من ایجاد می کنند. اینست که یک وقتها می گویم کسانی که نزدیک خانواده هستند، توی کشور خودشان زندگی می کنند، یا کلا به آنچه که علقه ای دارند نزدیکند شاید هیچوقت فرصت نکنند فکر کنند که چه صدای محکم برادرشان برایشان دلگرمی است، فقط می فهمند که دلشان گرم است، من بعد از مدتی صدایش را می شنوم انگار دارم جرعه جرعه محبت توی صدایش را می نوشم وقتی با اشاره و کنایه حال کودک درونم را می پرسد، بعد تا ساعتها می توانم شارژ باشم ازین اتفاق ساده، حتی باتری قلبم هم یک وقتها گوشه اش درصد پر شدنش را می زند!

حالا همه این داستانها روی دلم مانده بود یک طرف، دیدن دوباره خانه ی سبز یک طرف دیگر. تازه می فهمم آن وقتها چقدر حرفهای این فیلم را نمی فهمیده ام که حالا خوب می فهممشان (و چه بسا 20 سال دیگر همین فکر را در مورد الان داشته باشم و از رییس سازمان تقاضا دارم بیست سال دیگر مجدد ما را مفتخر به دیدن این فیلم تاریخی کند!)، هر بار یک نکته هایی دارد که توی دلم به افتخار فیلم یک کف مرتب می زنم.

دیالوگی به این مضمون: "تو فکر می کنی چه چیزایی یه قورمه سبزی رو خوشمزه می کنه؟ به نظر من چیزی که یه غذا رو خوشمزه می کنه فقط اون چیزهایی نیست که توش می ریزن مثل سبزی و گوشت و لوبیای قورمه سبزی. چیزایی دیگه هم هستند که باعث میشن یه غذا خوشمزه بشه، مثل خاطره! خاطره های دور هم بودن موقع خوردن اون غذا."

من با گوشت و خونم می فهمم این دیالوگ را، وقتی تمام تلاشم برای درست کردن یک قورمه سبزی برای دو نفر -زمان دانشجویی و غربت- آن قدر بی نتیجه ماند تا فهمیدم من توی طعم قورمه سبزی دنبال خانه و آدمها و فضایی می گردم کهدست من نیستند تا به خورشتم اضافه کنم، مثل سبزی نیست بگردم ازین فروشگاه به آن فروشگاه چند برگ جعفری پیدا کنم بلکه طعم بی نظیر همیشگی برایم کمی تداعی بشود و همینطور طعم عید و طعم دید و بازدیدهای خسته کننده و طعم سلام همسایه بفرما یک کاسه آش و طعم خیلی چیزهای دیگر.

برای خوشمزه شدن دوباره غذایم مجبور بودم دوباره خاطره بسازم، خاطره های تازه ای که دوباره به غذای من طعم بدهند. یا حتی مجبور بودم با یک چیز دیگری خاطره بسازم که به فضای دور و برم بیاید، شاید آن وقتها یک ساندویچ همیشه ماهی م*ک دو*نالد برای خودش جایگاه بهتری داشت چون توانسته بود خاطره های تازه تری بسازد. این دوباره ساختن ها کار ساده ای نیست اما یاللعجب از قدرت انسان که می تواند و زمین خدا که بزرگ است و دنیا برای بهره ی آدم رنگارنگ.

 

خلاصه که زنده باد خانه ی سبز و اوصیکم به خانه ی سبز و انشالله خانه هایتان همیشه سبز!

 

 

 

پ.ن: این پست را از دست ندهید، با تمام اما و اگر و شایدهایی که همه مان می دانیم اما این قدم هم گلی است که ما در حد توانمان می توانیم به سر خودمان بزنیم.

شاید بشود امسال عیدی به بچه های دور و برمان وسایل، لباس یا اسباب بازی ایرانی هدیه بدهیم. خلاصه یک کار سبز بکنیم.