وسط پیاده رو، یک پله می خورد. پیرزن با چادر رنگیش دست به زانو جلوی پله ایستاده بود، فکر کردم داره پارچه های مغازه کناری که روی پله پخش بود رو نگاه می کنه که تا چشمش به من خورد دستش رو دراز کرد سمتم، گفت "ننه کمکم کن!"، یه لحظه موندم که آیا می تونم یا نه منم باهاش میفتم، که دیگه مکثم طولانی نشد و دستش رو گرفتم و با زحمت زیاد یه پله ی شاید چهل سانتی رو اومد بالا، همونجا لب پله هم وایستاد به دعا کردن که ایشالله دستت برسه به ضریح، گفتم مادرجان یه کم برید جلوتر از عقب نیفتید یه وقت، با یه لبخندی گفت: "زنده موندن ما به چه درد می خوره دیگه؟"، همینطور که داشتم با سر خداحافظی می کردم گفتم: "نگید اینطوری حاج خانوم، شما برکتید" و با خودم فکر کردم آیا بچه هاش و نوه هاش قدرش رو می دونند؟
تا ته پیاده رو داشتم به حرفش فکر می کردم، این حرف برای من خیلی آشناست، بابا زیاد این رو می گفت، با نگاهش، رفتارش و گاه گاه هم به کلام. این فکرش برای من خیلی سنگین بود، آزارم می داد، تا ته قلبم رو میفشرد، حس می کردم دیده نمیشم، براش مهم نیست که پشتوانه ی ماست، براش مهم نیست که ما به بودنش نیاز داریم، فقط به بودنش. نه کار کردنش، نه فعالیتش، نه هیچ چیز دیگه.
اما حالا یه کم آروم ترم، حالا که دیگه فهمیدم پیری همین نزدیکیه، درد و بیماری و فراموشی و خیلی چیزهای دیگه همین نزدیکی هاست و هر کدوم می تونه یه آدم رو از قله ی توانمندی به دره ی ناتوانی پرت کنه، من هم گاهی به همین ها فکر می کنم و باهاشون همدلی می کنم، دعا می کنم برای وقتهای ناتوانیم، حالا توی کفه ی دعاهام به غیر از آرزو برای سلامتی و زندگی و موفقیت و این جور چیزها یه بخشی هم هست برای پیری و افسردگی و مرگ حتی. این احتمالا یعنی پذیرفتن زندگی به شکل واقعیش اگرچه بعضی وقتها به نظرم دوز این افکارم به خاطر از نزدیک دیدن خیلی از این چیزها زیاده.
با همه اینها، دوست دارم یادم بمونه که حتی اگر پیر باشیم، بی دندون باشیم، موهامون سفید و کم پشت باشه، لرزون و ناتوان هم شده باشیم، زشت و چروک هم شده باشیم، برای بچه هامون، نوه هامون می تونیم قوت قلب باشیم، می تونیم پناه امن عزیزامون باشیم، می تونیم راهنما و امید دل آدمهای دور و بر باشیم به کلام حتی، خدا توی همه ی برهه های زندگی آدم چیزهایی قرار داده برای پویایی، برای خود زندگی که دعا می کنم چشم دیدنشون رو همیشه به ما مرحمت کنه.
*
پ.ن: گرم شده دستم انگار :))