شاید باید دوباره بنویسم، زود زود بنویسم.

وقتی این روزها صبح که می شود دلم می شود اندازه یک دریا، یک دشت، یک آسمان با آفتابی بهاری، کنج خانه ای که کسی کمر جمع کردن خرده ریزه هایش پخش و پلای هر گوشه اش را ندارد می شود امن ترین جای دنیا که به من گرمی می دهد و آرامش. حالا می شود دراز کشید و حضور کس دیگری را هم توی این خوشبختی حس کرد وقتی تق تق تق در می زند که من اینجایم. 

اما غروب که می شود، هوا که تاریک می شود، شب با یک کوله بار سنگین از راه می رسد، آدمهای خانه هر کدام خسته و کلافه می گذرانند تا وقت خوابشان بشود و وقت بیخوابی من، وقت شراکت من با یک سکوت سهمگین تنهایی که می تواند من را توی خودش غرق کند و تلاش ترحم برانگیز من دست و پا زنان خسته و خسته ترم می کند.

شاید باید دوباره بنویسم، شاید هم باید منتظر بهار بمانم، بهاری که آفتابش هر روز دیرتر از دیروز غروب می کند.

 

 

پ.ن: از تکه های بیادماندنی دختر کوچیکه این که امشب بر خلاف هر شب که با خواهرش می روند بخوابند، پدرش گفت برود بخوابد (خواهرش عصر چرتی زده بود و کاملا سرحال بود)، با تعجب خاصی قانون همیشگیش را گفت: "مگه من بدون کسی خوابم می بره؟" 

بله خیلی واضح است که آدم یک وقتهایی اصلا دلش نمی خواهد که تنها بماند.

پ.ن: یک پرستار کوچک پیدا کرده ام که هر روز دارد فرشته وار یک پیام برایم می آورد از دنیای پاک کودکانه اش. یک حمایت کوچک که به اندازه کل دنیای بزرگ دلگرمم می کند. دختری که وقتی نماز می خوانم می آید کنارم، کمی سرش را روی بازویم می گذارد، گاهی نوازشم می کند و از روی چادرم دستم را می بوسد و می دود می رود به دنیای بازی و کودکی. گاه گاه هم با سوالهای قشنگش، با توصیه های مادربزرگی اش ذوق زده ام می کند. خدایا شکرت!