دیروز باز نشسته بودم کنج کاناپه، بی رمق برای انجام هرگونه فعالیتی، دوباره دهان چمدان باز بود و لباسهای چرک و تمییز در کنار هم زل زده بودند به خانه، پتوها و ملحفه های نشسته و شسته ی باقیمانده از اتاق تکانی روی مبلها می رقصیدند، ماشین لباس شویی داشت کار می کرد، دلم برای غذای کم چرب خودم تنگ شده بود و صبح به عنوان یک فریضه ی واجب خورشت کرفس بار گذاشته بودم و بین همه کارهای نکرده ای که توی ذهنم داشتند با هم کشتی می گرفتند با سندروم برگشتن به خانه دست و پنجه نرم می کردم، آماده بودم یک روضه ی مفصل بنویسم اما تصمیم گرفتم محلش نگذارم، مطمئن بودم شنبه صبح من و یکی دوتا دوست دیگرم به هم زنگ خواهیم زد و با هم همدردی خواهیم کرد و از دست راه و چمدان و دوری و هزار تا چیز دیگر که نالیدیم به فکر یک دیدار تازه خواهیم افتاد تا زود همه چیز یادمان برود و بشویم همان پرنده ی خانگی و جیک جیک کنان به زندگی ادامه بدهیم! اگرچه حالا این کار را نکرده ایم، هر کداممان با خودمان می گوییم بگذار محلش نگذاریم این حرفهای تکراری همیشگی را.

از ادب به دور است که آدم از سفر برگردد و به جای خوشحالی کردن برای خوش گذرانی هایش، برای تمام شدن همه چیز بزند زیر گریه. من هم که بی ادب نیستم پس باید بگویم که چه خوشحالم وقتی برگشتم بوته ی گل گلاب حسابی برگ کرده بود و نسترن یکباره کلی شاخه تازه در آورده بود، درخت آلبالو هم جان گرفته بود انگار و البته انار که در طول زمستان از زندگی دوباره اش کلا قطع امید کرده بودم شاخ و برگی بهم زده. حالا می شود پنجره ی آشپزخانه را باز گذاشت تا صبحها هوای بهار توی خانه بپیچد، به بچه ها حسابی خوش گذشته آنقدر که حاضر نبودند به خانه برگردند، خوشحالم که مفهوم خانواده را دارند می فهمند و وقتی مثلا آنها حواسشان نیست و من به آقای همسر می گویم دوست ندارم برگردیم خانه، از آن پشت ها یکی شان داد می زند "من هم!"

این وسط هیبتی بهم زده ام! توی لباسهایم جا نمی شوم و مانتوهای سایز بزرگ خواهرم را امانت گرفته ام، باشد که فردا که می روم مدرسه ملت از دیدنم شوکه نشوند :)

 

کلی حرف دارم، باید مجبور کنم خودم را به نوشتن و الا همینطور هی دور خودم می چرخم. حالا این باشد سلامی و سال نو مبارکی با دوستان، امید که پر از خیر و برکت باشد برای همه.